چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

احمديه

سلام.
امروز رفتم مدرسه راهنمایی احمدیه اسلامی. من سال تحصیلی 79-80 توي اين مدرسه امور کامپيوترشون رو انجام ميدادم. اولين جلسه که رفتم مدير مدرسه، آقاي حاج آقا منصوري، يک کار پرينتي داشتند که از قضاي روزگار پرينترشون هم کار نمي کرد. من پرينتر رو راه انداختم و کار ايشون هم راه افتاد. و من رو قبول کردند. 2 يا شايدم 3 روز تو هفته (دقيقا يادم نيست) ميرفتم اونجا در قبال 20.000 تومان. کار خوبي بود. پس انداز کردم اکثرشو. بعد از اون مدت، يعني تابستون 80 که ديگه براشون کار نمي کردم، اولين سايتمو طراحي کردم براي عموم دکتر سيد ابوالقاسم حسيني. پولي که گرفتم به اندازه يک سال کار در اون مدرسه بود. شکر. شکر. باهاش پرينتر رنگي خريدم، و ... (بگم که مسئولين هاستمون که اون موقع مروا بود، تلفني به عموم گفته بودند که اين کار، اصلا در حد کار اول نيست. چون اولين کارم بود. (اين يعني تعريف ديگه؟ نع؟))
حالا اينو بگم. رفته بودم اونجا که گواهي همون يکسالو بگيرم. کلي گرم گرفتند باهام. توي دفتر اساتيد با معلما که تک تک ميومدن سلام و احوالپرسي مي کردم و از شکولاتي که گرفته بودم براشون تعارف کردم. مي گفتن عروسي؟ گفتم نه بابا. سربازي.

مسئول زيراکس اونجا، پيرمرديه. مي گفت توي اين همه سال، اين همه اومدنو رفتند، هيچ کدم تو نيستنو همه مي خوانت. خوب لطف داشت. ولي کلي خاطره خوب خوب دارم از اونجا.

  • با پسر مدير، محمد منصوري، يک سال از خودم کوچک بود، و يزد برق مي خوند آزاد. صميمي بودم. از برق تلفن عمومي که اومده بود توي مدرسه، ميرفتيم توي اينترنت. اونم چون بعضي وقتا بيشتر از من مي رفت اينترنت، کلي عکسهاي جالب (به قول حاج آقا در فيلم ازدواج به سبک ايراني، صور قبيحه) داشت که مي ديديم.
  • همين اينترنت، باعث شد بشم اين چيزي که الان هستم. کلي چيزا رو از همونجا ياد گرفتم. از بعد ازعيد، وقت آزاد بيشتر داشتم، عملا از ظهر به بعد توي اينترنت به دنبال طراحي ها بودم. کلي سايت ديدم. کلي. از همونجا با FRONTPAGE کار کردم. و خيلي وقت روش گذاشتم توي همون محيط مدرسه.
  • يه بار کامپيوتري که باهاش کار ميکردم تو دفتر مدير خراب بود، يعني کند بود. گفتم يه جا ديگه بايد کار کنم. گفتند برو کتابخونه. اما با اکراه گفتند. در عرض 1-2 ساعت، کل مطالب رو تايپ کردم آوردم براشون. مدير گرفت، اگه اينا رو امروز نمي زدي مي فهميدم که زير کار در رفتي و رفتي بالا بازيگوشی.
  • با POWERPOINTچند تا اسلايد آماده کرده بودم با موزيک، که روز امتحان ورودي هاي جديد دالامب دولومب مي کرد براي ملت. از من خواستند که اون روز جمعه از ساعت 6 صبح مدرسه باشم. به عنوان مراقب اونجا بودم.
  • براي همون آزمون ورودي، رتبه بندي هاي نفرات برتر، با سيستم اونا در نميومد. با EXCEL براشون درآوردم که کفي کرده بودند. بخصوص آقاي مصطفوي که خيلي. يه نمونه کارنامه هم درآوردم که گزارش ضعف و قوت بچه رو هم مي داد، اما به دلايلي که مي دونم چرا، قبولش نکردند.
  • و خيلي خاطرات خوب ...

اين جوشاي کلم ديگه اه اه. صبح ها پا ميشم، روي بالشم لکه هاي خون هست گوله گوله. نمي دونم بخاطر سرکه سيبه، یا ماءالشعير. چون اينا رو فقط اين چند وقته هر روز خوردم. با سوربيتول راحت تر ميشم. اما بعضي چيزا که صفرا دارند و روي کبد اثر ميذارن، بيشتر مي کنه جوشامو.

يه سئوال. يه فکر. يه دغدغه. يک نمي دونم چي چي.
در مورد زندگي و نحوه زندگي و هدفاي آدما. با مثالي مشخص تر: من 2 سال پيش پول حاصل از کار يک سالمو، دادم و يک ماشين دست دو خريدم. در همون موقع، توي محيطي که کار مي کردم، امکانش بود که پول رو بدم، و بصورت ماهيانه سودي از پولم رو دريافت کنم. من اين مطلب رو نمي دونستم. 2 ماه بعد از اينکه ماشينو گرفتم، چون با مسئول خدمات اونجا (آقاي اندي آهي) ميومدم خونه، فهميدم اين شرايط هست. بعد از اون، مهدي، ماشين پرايدي رو قسطي از اداره بابا گرفت وبعد فروخت و زميني خريد. لب کلوم. خريد ماشين، براي ما که توي خونوادمون ماشيني نبوده تا اون موقع، تحول عظيمي بود. من که خودم اصلان رو ابرا بودم. با يک پول ناچيز، حال اساسي به خودم و بخصوص پدر و مادرم داده بودم.
اين در حاليه که گفتم. هم مهدي و هم رضا بر روي چيز ديگري سرمايه گذاري کردند. اگه بگم هدفامون فرق داشته بيراه نگفتم. سئوالم. اينو مي خوام بگم که بعضي وقتا احساس غبن و پشيماني مياد سراغم. از اينکه چرا ماشين خريدم، چرا درسم رو دير تموم کردم. چرا کارم رو زياد روش وقت گذاشتم. چرا چرا چرا ... بقيه هم همينکار هارو مي کنن؟ (اگه مي خواي اسم حسادت، چشم و هم چشمي رو براي اين حسم بذاري آزادي. اما من دنبال چيز ديگه اي هستم) اما فکر کنم از الکي دلخوش بودم. اينو اگر بگي قبول دارم.
به هر حال، شرايط با انتخاباي من به اينجا رسيده. براي بقيه، (داداشام و جاهايي که براشون کار کردم، حتي عليرضا دوست هم دانشگاهيم) هم به يه جايي. رضايت دروني من از کارام قانعم مي کنن. اما چيزي که به ظاهر بايد به چشم بياد و اون پوله، قانعم نمي کنه. بدجوري ديد پولکي پيدا کردم. تا قبل به دنبال ارضاي روحيم با کمک به ديگران و تحمل برخي کمبودها بودم.
يک آدم قناد، يک آدم تراشکار، يک آدم ميوه فروش هم 100 درصد هدف داره. شايد از حرف هاي قلبمه اي که من و ما بلديم اصلا چيزي به قول مشهدي ها ياد نداشته باشه. اما در رفاهي اگر هست، هست. با هر شرايطي که داشته باشه، زندگي سر مي کنه. شايد نتونستم چيزي که توي ذهنمه رو بگم؛ اما اصلا مهم نيست. چون خودم مي دونم چي هست تو ذهنم و سعي هم کردم بگم چي تو ذهنمه.

فکر کردي چرا مردم از هنرپيشه ها خوششون مياد؟ از قيافه که بگذريم بخاطر بازي هاشونه. تصميم دارم، حرفه ها و موقعيت هايي رو که ميبينم، خودمو دراون مقام ببينم و رول بازي کنم. هم بخاطر سرگرمي و هم بخاطر يادگيري. سريال مدير کل رو مي بينيد؟ خيلي از ايدش خوشم اومد. آيا منه امروزي، مي تونم براي منافع خودم، خودم رو به جاي يه آدم عقب افتاده بذارم؟ يک آدم بد لباس؟ يک آدم فقير؟ يک آدمي که حرف زدن بلد نيست و لکنت داره؟ يک آدمي که تيک داره؟ و يا يه آدم با سواد و پولدار و سرمايه دار و پزشک و خلبان و رييس جمهــــــور ...

به آينده اميد دارم. دوست دارم موقعيت هاي جديدي رو بچشم. بچشم که مدرک بالاتر يعني چي؟ بچشم که سختيه بيشتر يعني چي؟ بچشم که کار بيشتر يعني چي؟ بچشم که ديدن و کناراومدن با آدماي جديد تو محيطاي جديد يعني چي؟ بچشم که از الکي خوش نبودن يعني چي؟ سربازي خيلي بهم کمک مي کنه.

ديگه دل رو به دريا مي زنمو ..... (باز هم فريدون موقع نوشتن متن ........... آهاي اي گل شب بو .... گل هياهو .... چشماي آهو ..... نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر ....)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر