پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

نميشه؟

:p :X :) :(

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

نبود؟

عصري رفتم دكتر. براي اينكه بعد از پست هفته پيش، حالت سرماخوردگي دارم و صرفه مي زنم. آقا بعد از كلي انتظار (شلوخ بود) رفتم تو (همون داخل) ميگم سلام خانوم دكتر! خانوم دكتر: سلام خانوووووووووووووووووووم! خندش گرفته و به مريضاي زيادش اشاره مي كنه كه حواس براش نذاشتند!
اين بود خاطره اي از من.

كل نفس ذائقه الموت

سجاد رفت. نسبتي نداشتيم با هم جز چو عضوي به درد آورد روزگار ... خدا به خونوادش صبر بده. خبرش رو از اينجا خوندم.

خوندنيه نوشته هاش! :(

سه‌شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶

خسته شدمم يعني ناميزون


خسته شدم. از چي؟ از اينكه امروز ركورد زدم، ساعت 2:30 صبح از خواب پريدم، جام رو جمع كردم، شروع كردم لباس پوشيدن!!! اي بابا! بگير بخواب ديگه آخه!
خوابم ميزون نيست. سر كار هم نميشه خوابيد. كلي كار هم دارم.
ديروز يكي از دوستام رو بعد از (اگه اشتباه نكنم) 3 سال ديدم. خيلي خوشحال شدم از ديدارش.
اين هم نحوه ميوه خوردن من!!
برگشتني از پادگان پفك خوريدم. پفك نمكي مينو. آخ كه چه حالي كردم. تا خود راه آهن داشتم مي خوردمش.
اي خدا f1 كار مي كنه!!

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

واي واي


اين نمودار بيوريتم منه. چند روز پيش نوشته بودم ازش. جالبه واقعا. با من حرف مي زنه نمودار. همين بس كه بدونيم ميشه خودمون رو مديريت بيوريتميك بكنيم. بعله! (نمودار آنلاين) و داستان از اين قراره:
... در درون بدن انسان ها، ساعت هايي وجود دارد كه اين ساعت ها، براي دوره هاي 23، 28 و 33 روزه به ترتيب بر شرايط فيزيكي، احساسي و فكري (ذهني) اثر مي گذارد. اين سه در ميان صدها سيكل دروني بدن انسان، از اهميت خاصي برخوردارند ....
... هر سيكل حركت خود را از بدو تولد فرد (روز صفر) آغاز مي كند و پس از آن در طول دوره حيات فرد به طور سينوسي به سمت بالا و پايين دائما در حركت است....
... زماني كه يك سيكل در منطقه مثبت حركت مي كند، فرد داراي حداكثر انرژي بوده و هر چه به جلوتر مي رود انرژي خود را از دست مي دهد. زماني هم كه سيكل مورد نظر وارد منطقه منفي شد، انرژي از دست رفته به مرور جبران مي شود ...

... سيكل فيزيكي: از بافت هاي ماهيچه اي نشات مي گيرد. بيشتر به خصلت مردانگي فرد باز مي گردد. دوره اين سيكل 23 روز است و مواردي نظير قوت، تكاپويي، بنيه، توان، تحمل، مقاومت، نوآوري و ابتكار را تحت كنترل خود دارد ...

... سيكل احساسي: بر سيستم عصبي افراد تسلط دارد، بيشتر به خصلت زنانگي فرد باز مي گردد و احساسات فرد را تحت تاثير قرار مي دهد. در واقع مي توان گفت كه تمام خانم ها، وجود اين حس را در بدن خود حس مي كنند. دوره اين 28 روزه است كه ميزان حساسيت، مسايل عاطفي، خلق و خوي، حالات روحي، اعصاب و ميزان خلاقيت افراد را تحت كنترل خود در مي آورد ...

... سيكل ادراكي يا ذهني: از سلول هاي مغز نشات مي گيرد. دوره اي به مدت 33 روزه دارد و مواردي چون توانايي يادگيري، تفكر تحليلي، منطق، قضاوت و تصميم گيري افراد را تحت كنترل خود دارد ...

... روزهاي بحراني و صفر: هنگامي كه يك سيكل از سمت منطقه منفي با سطح صفر برخورد كند، گفته مي شود كه فرد روز صفر خود را سپري مي كند. و هر بار كه يك سيكل از سمت منطقه مثبت با سطح صفر تلاقي كند، گفته مي شود كه آن فرد در روز بحراني خود قرار دارد. در روزهاي بحراني، توانايي هاي مرتبط با يك سيكل خاص حالتي متزلزل و ناپايدار دارند. در روز صفر همين امر نيز صادق است، اما اين روز به مراتب بهتر از روز بحراني است زيرا سيري صعودي رو به منطقه مثبت دارد. مي توان جهت پيچيده نكردن داستان، اين دو روز را بحراني ناميد و يكي دانست. در اين ايام بايد بسيار مراقب بود و از انجام كارهاي مهم و حساس مربوط به سيكل تحت بحران به شدت احتراز كرد، زيرا شرايط براي رخ دادن سوانح و اتفاقات ناگواري كه خود فرد موجب آن مي شود، مهياست ...
ادامه در مجله موفقيت. دو هفته نامه. شماره 136. سال دهم. نيمه اول بهمن 86. صفحه 34.

اگر نياز شد، تاريخ تولدتون رو به ميلادي محسابه كنيد، از اين لينك بهره بگيريد.

يعني ميشه

عكس از اينجاست. ولي پيغام خطا ميده
لباس رسمي. از قضايي پادگان مي پرسه. من خبري ندارم. درد و دل مي كنه. سال 79 سرباز بوده. در ميدون تير، بر اثر يك اشتباه تيري به دستش مي خوره. دستش كج شده بود. به جرم تهديد و تير زدن جلوي ما فوق 8 سال زنداني ميشه. خرداد امسال عفو مي خوره و آزاد ميشه. كلي دلش پر بود. امروز اتفاق افتاد موقع برگشتن از پادگان به خونه. چه جناب سروان سوزناكي گفت. ايكاش مي تونستم براش كاري بكنم. فقط تونستم بهش دلداري بدم و تشويقش كنم كه پيگير كارش باشه تا كارتش رو بگيره و ديگه به پادگان محل خدمتش پا نذاره. حيف! شايد اون پسر يكي از موفق هاي اين مملكت مي شد. شايدم بشه. اميد كه بشه. يعني ميشه؟

برنامه نريزي

بسيار كار جالبي كردند اين دوستان. در وبلاگ گروهي برنامه هاي ما كه مخصوص خانم هاست.
دمشون گرم. برنامه ريزي. برنامه ريزي. برنامه ريزي. برنامه ريزي. برنامه ريزي. برنامه ريزي.
زيباست.
راستش من وقتي اسامي نويسنده ها رو مي بينم، مي بينم چقدر اسم دختر وجود داره. نمي دونم آقايون هم از اين كارا كردند يا نع؟ بله؟ بله بله! ‌اينقدر بيكار نيستند كه از اينكارا بكنند؟ خواهش دارم. اين كار نشانه بيكاري نيست. كار، كار قشنگيه انصافا. داشتن هدف و نوشتنش. معركه مي باشد.

غلط


به ترکه مي گن از چه گلي خوشت مي آد: ميگه اقاقيا . مي گن همينو که گفتي بنويس. مي گه غلط کردم ؛گل رز


جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶

نگاه از بالا


نگاهي از بالا دارم دارم. دارم دومي يعني دارم الان. نگاه از بالا به اين معنا كه از بيرون خودم، خودم، تغييراتم، گذشتم و آيندم رو مي بينم. اين كه، موجودي كه الان سربازه، يك كارايي مي كنه، قبلا دانشجو بود، يك كارايي مي كرد، بعدان چي كار مي كنه! اين مطلب رو مي خواستم در بلاگ انگليسيم بنويسم كه اينجا مي نويسم. از بچه هايي كه رفتند از خدمت، و يا دارند ميرن اين سئوال رو پرسيدم كه چه حالي دارند؟ حس، بنظر خيلي ها شايد حس خوبي باشه. حس آزادي. اما اين، يكي از حس هاست. حس هاي بعدي و مهم تر، حتما حس عقب موندن از قافله عمر، و كلي كارها و افكار جديده كه به كله آدم مياد. كار، زندگي، و بعد ... من در مورد خودم بيشتر از هر چيز ديگه، به كار فكر مي كنم. و اينكه كجا كار كنم. علاقه شخصيم به رفتن اونوره. به ادامه تحصيله. اما براي رفتن، بايد يك مدتي اينجا كار كنم، نه براي اينكه كار ياد بگيرم، براي اينكه پولي پس انداز كنم. البته نخوام هم برم بايد كار انتخاب كنم. شكر خدا، كار زياده براي من. يعني خودم رو محدود به نوع كار به هيج وجه نكردم و نمي كنم. دوست دارم توي بانك كار كنم. در كنارش هم ادامه تحصيل بدم و در حين اون زير زيركي براي اونور هم تلاشي كنم. دوست دارم سر كلاس زبان بشينم و با آدما انگليسي صحبت كنم و انگليسيم رو قوي كنم.
يك حسي كه اكثر بچه ها بهش اذعان داشتند، اينه كه اعتماد به نفس گذشتشون رو ديگه ندارند بعد از خدمت. لا اقل براي يك 6 ماهي مثلا. بنظرم من دچار اين حس نباشم. لا اقل الان كه نيستم. باز، بخاطر همين نگاه از بالا، مي بينم كه در اين بلاگ، اوايل چيزي از خودم ننوشتم. بعد از يك مدتي ظاهرا روزنوشت نوشتم. از كارايي كه مي كنم. افكاري كه دارم. اين بهتر از حالت اوله. حالا دارم فكر مي كنم شايد مرحله سوم من در اينجا، كم كردن از روز نوشت ها و نوشتن در مورد كاريه كه انجام ميدم. شايد!
5 شنبه اي اومدم خونه، هلاكه خواب بودم. از رفتن كار هم خواب موندم. ساعت 4 يا 5 معمولا سر كار جلسه اي داريم كه توش شركت مي كنم. اما خوابيدما!! :) چون ديشبش كه پست داشتم پادگان، 3 ساعت بيشتر نخوابيده بودم. مسئول شبمون، همون آدم قشنگه بود و من رو از ساعت 10:30 تا 2:30 صبح انداخته بود پست. ساعت 2:30 هم اومد سري به پستا زد. من دراز كشيده بودم. همه رو بيدار كرد و خنده اي داشتيم اون موقعه شب. خلاصش ساعت 3 خوابيدم تا 6. آره. حالت سرماخوردگي هم دارم متاسفانه. سرد بود آخه! 5 شنبه (همين ديروز) ويندوزم اصلا دخول نمي كرد. يعني وارد ويندوز نميشد. نه safe mode، نه جور ديگه. ويروسي شده بوده يا انگولك، نمي دونم! به هر حال دوباره ويندوز ريختم. يك چندتايي هم به ريدرم وبلاگ و سايت اضافه كردم.
اين برنامه مالي اداره (تو پادگان) رو برام دوباره برگردونند و سفارش يكسري تغييرات دادند توش. خيلي طول مي كشه كه درست بشه. اصلا دست و دلم نميره بهش كه دوباره از اول روش وقت بذارم. چون خيلي هم طول مي كشه. بعدشم نميرسم. الان روش وقت ميذاري، يك ربع بعدش ميري سر يك كار ديگه. نميشه كه اينجوري. اوني كه در آوردم يه يك ماهي طول كشيد. اون موقع فقط روي همون وقت ميذاشتم. درخواستاشون هم مشخص نيست آخه!
از OneNote استفاده كنيد. اگه بد بود كه نمي شد اولين يا دومين برنامه اي كه بيل گيتس ازش بيشتر استفاده مي كنه. مگه نع؟‌ نع! شروع كردي دوباره؟ D:

پنجشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۶

گند و جالب

بریتنی اسپیرز، ناصر سودانی و عشق
چهلمین برنامه از این ستون به آن ستونِ ابراهیم نبوی را با حضور فعال دو جناح این برنامه یعنی علی‌اکبر، علی‌اصغر و غلو عضو جدید برنامه از یک‌سو، و نازلی احساس و پدرش، جناب سرهنگ مستشار می‌بینید و می‌شنوید. در این برنامه علی‌اصغر، نخست خبرهای برف که بارش آن متوقف شد، انتخاباتِ آمریکا، آخرین ماجراهای سارکوزی و دوست دخترش، دستگیری مجددِ دانشجویان چپ، پایان ثبتِ نام انتخابات مجلس هشتم و گیر دادن نیروی انتظامی به مراسم عاشورا را می‌گوید، سپس علی‌اکبر خوشحال گزارشی از ازدواج بریتنی اسپیرز با عکاس مسلمانش تقدیم می‌کند و سپس جناب سرهنگ وضعیت مزخرف هوای منطقه را گزارش می‌کند. در این برنامه غلام، معروف به غلو، پسرخاله دیگر علی‌اصغر تفسیر سیاسی خود را در مورد گاز ارائه می‌دهد. در این برنامه گلواژه‌های هفته و پارادوکس را می‌شنوید و در پایان نازلی احساس به شکلی باورنکردنی دوباره اشعار عاشقانه‌اش را می‌خواند.
بعد از پست گند و جالبم، ديشب در پادگان، امشب در منزل، فردا شب در حموم، پس فردا پيش عموم، پسون فردا شنبه سر كار!
- كمتر مي نويسم. نه؟
+ نع!
- جواب نه، نع است يا آره؟
+ آره!
- من رو سر كار گذاشتي؟؟
+ نع!
- خودت رو سر كار گذاشتي؟
+ آره!
- بهت بخندم؟
+ نه!
- مي خواي ... ؟
+ آره!
- تو خيلي پر رويي ها؟
+ نه. زر نزن بابا. من پر زيرم تو پر رويي!
- نه!
+ پس من پر روام؟
- آره!
+ من رو سر كار گذاشتي؟؟
- نع!
+ خودت رو سر كار گذاشتي؟
- آره!

چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶

آدم و كاراش


از اين آدم و كاراش لذت بردم. ايمان مالكي رو عرض مي كنم. از شبستان ديدمشون. اينجا. چه عكس هايي!!! عكس هستند يا نقاشي؟ مساله اين است!
image001 copy image002 copy image004 image010 copy

يا اين يكي!‌

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

مديريت بيوريتميک

biorythmic management
مديريت بيوريتميک رو دنبال کنيد. چیز معرکه ايه! 1 2 3 4
اين چهارمي باحاله! صفحه اول سايتش بريد. نرم افزار داره که بعد از data entry بهتون ميگه که چه روزي in good spirit هستيد و به درد dating مي خوره! بابا نرم افزار! بابا عشق و حال! بابا تو ديگه کي هستي! ...

بي ربط: شورتتون رو برعکس نپوشيد!

شما هم ببريد

من که استفاده بردم! شما هم ببريد :D از (شراگيم)
چند وقت پیش یک سری نامه نگاریهایی داشتم با خانوم نویسنده ای که خارج از ایران زندگی میکرد...دختری بود همسن و سال خودم که بسیار هم خوب و شسته رفته مینوشت...اوایل نامه نگاریمان به صورت سربسته اشاره ای به زندگی خودش کرده بود که ظاهرا با یک آقای دکتری به صورت موقت همخانه است و یک جا زندگی میکنند...در نامه های بعدی هرچقدر من سعی کردم زیر زبانش را بکشم تا بفهمم رابطه این دو چه مدلیست و در چه حدیست هر بار خیلی زیرکانه از جواب دادن طفره میرفت و از دلتنگی ها و دوری ها و دغدغه هایش به صورت خیلی کلی و انشا وار مینوشت...من ولی تشنه ی شنیدن جزئیات بودم...!تنها چیزی که از این آقای دکتر به من گفته بود اسمش بود و اینکه با او به صورت موقتی همخانه است... یک چند هفته ای ما را حسابی گذاشته بود سر کار و من هم نمیخواستم انقدر خودم را سبک کنم که مستقیما سوالی در باره ی زندگی خصوصی اش بپرسم و خب سوالهای دو پهلو را هم یا بی جواب میگذاشت و یا به ان پهلویی که مورد نظر من نبود و شنیدنش برایم چندان جذابیتی نداشت میپرداخت...یک روز که حسابی بی حوصله شده بودم و آن رگ فضولی ایرانی ام به شدت قلمبه شده بود تصمیم گرفتم که موش و گربه بازی با این خانوم را کنار بگذارم و مشخصاً سوالهایم را بپرسم...یک فیلسوف چینی میگوید وقتی نمیتوانی سوالی را جدی مطرح کنی ان را به شوخی مطرح کن...برایش یک نامه نوشتم و بعد از تعارفات معمول نوشتم که از آنجایی که تو هر بار از دادن توضیح کافی و مبسوط در مورد خودت و آقای فلان و رابطه ات با او طفره میروی و از انجایی که من دلم میخواهد بدانم بالاخره شما دو تا زیر آن سقف چه غلطی میکنید برایت یک فرم پرسشنامه میفرستم که باید به طور کامل پرش کنی...!

سر گنده زير لحافه

- حامد توي خودت نريز!
+ پس كجا بريزم؟
- خيلي بي شعوري!!
+ اه! من كه چيزي نگفتم!؟

توي يكي از همينايي كه اشتراكش كردم تو ريدر، نوشته بود: حرف زدن بلد نيستي،‌حرف نزدن كه بلدي!‌ آره بلدم. اما اينقدر حرف مي زنم تا ياد بگيرم. اما عجيب تو ذوققققققم خورده. چي؟ پيچ پيچي! نخودچي!‌آش كاچچچي!‌قيچي!‌ (بچه بوديم چه چيزايي مي گفتيما!)
بلاگر رو چرا فيلتر مي كنيد خوب؟ فارسي كرده سرويسش رو، كار بدي كرده؟ عجبه ها! اين هم من در اتاق كار پادگانم! busy شده فكرم اما خوشبختانه نه بخاطر فوت كسي!‌

- اين چه دورانيه من دارم تجربش مي كنم؟
+ هيچي نيست!‌ بيخودي به خودت نگير. سر گنده زير لحافه!
- جدي!
+ بعله!‌
- من اگر تورو نداشتم چي كار مي كردم؟
+ اينو بي خيال، من اگر تو رو نداشتم چي كار مي كردم!

جريان يارووووعه كه زنش زشت بود. يك روز خانومش ازش مي پرسه: عزيزم! اگه يه روز من بميرم تو چي كار مي كني؟ يارووووعه هم ميگه:‌ اينو بي خيال!‌ بگو اگه نميري من چي كار كنم؟ D:

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

عـــــــــــــمـــــــل - پدر سوخته

حرف مفتي زدم که هفته اي يکبار فيلم راز رو مي بينم. 2-3 بار ديدم، براي يک بار نوت بر مي دارم تا بهش عمل کنم. آره داداش! عـــــــــــــمـــــــل!
با بلاگر فارسي هم آي حال مي کنم. خوشحالم که از بلاگر به جاي ديگه اي نرفتم! دست اينا (بلاگر ايرانيزه) هم ندرده!
بلاگ انگليسيم و عکسم رو هم عوضيدم.
واي دارم به رابطه هام و افراد پيرامونيم فکر مي کنم. من به چه دليل براي بقيه مهمم؟ صرف اينکه کامپيوتر بلدم؟ بعد از برخورد توي اين 3-4 ماه با 8 9 10 آدم، از نزديکان، متاسفانه پي بردم که اکثرا براي دانشم باهام در تماسند! واقعا براي خودم متاسفم. اما باشه! حالا (تازه) فهميدم و قضيه فرق مي کنه. از هر سن و سالي که بگيد، يعني آقايون عزيز! من چيز برجسته ي ديگه اي ندارم؟ (جاي شوخي نيست وگرنه دارم!) خدا رو شکر! آخه بندگان خدا! من 27 سالمه! مي دونيد يعني چي؟ يعني من که اينجوري نمي مونم! در فيضيه رو مي بندم و باهاتون همون رابطه اي رو خواهم داشت که شما با من داشتيد (تازه اگر بخوام رابطه داشته باشم! اگر!) بابا رو راست باشيد! بي شيله پيله! چه خيال خوشي! اما خوب مگه عيب داره آدم اينجوري باشه؟ جوابشم مي دونم. بايد به چيزايي که مي دونم عمل کنم. ولو اون چيزي که مي دونم و بايد بهش عمل بشه، بر خلاف خواسته قلبي و روحيات من باشه! آره!
با مهدي يک سر رفتيم سر خونه. برگشتنه گفتيم نان تافتون بگيريم. وايساديم توي صف! يک پسر بچه اي بود 2 ساله. مادر مادرش رو نمود. تا سر ميدون دويده بود، بنده ي خدا مامانش هم صف رو ول کرد و رفت دنبالش! پدرسوخته باهاش خيلي حال کردم. دعواشم که کرديم مي خنديد و کار خودش رو مي کرد! پدر سوخته!

- انسان به آرزوهایش نمیرسد بلکه به هدفهایش می رسد.هدف های واقعی که زمان و مقدارش مشخص شده باشند. (اينجا)
- اين بند هم بي ارتباط به نوشته من نيست! جالبه: در پی دوست میگردم شاید شما باشید
- هزارتوی تنهایی و هرمس کبير

برگرديم سر کارمون


از سري مباحث جالب، آموزنده، خواندني، عالي، معرکه و بسياري صفات جلب کننده در مطالب هوش و انواعش و توضيحاتش در سر سراي ميس شين.
ذهن فضای فعالیت مغز است. ذهن ما از سه بخش تشکیل شده است : آگاه ، نیمه آگاه ، ناخودآگاه. بخش اعظم فضای مغز ما را "ناخودآگاه" اشغال کرده است. ما بسیاری از کارها را به طور" ناخودآگاه" انجام می دهیم و بعد از انجام دادنش دنبال توجیه "آگاهانه" اش می رویم.



Theory of Knowledge at TCIS- اين هم بدي نيستش!
دکتر سيد محسن فاطمي هم اخيرا کتابي به نام هوش هيجاني دارند. بخونيدش! منم مي خونم. مي دونيد ايشون کي هستند؟ ايشون غالبا در برنامه سينماي ماورا حضور دارند!

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶

ديگ به سر


از ساعت 12 ديروز ظهر تا ساعت 8 امروز، حسينيه همدانيها (مقر شيخ حسين انصاريان) سر ديگ بوديم. کار سخت و طاقت فرسايي هست. دست و پلم زخمي شدند اساسي! از شدت گرماي 16 تا ديگ، دستام نسبتا تاول زدند. اما شور اون ارمني اي که خستگي ناپذير عرق مي ريزه، به منم انرژي مي داد تا پاي ديگ ها بمونم. البته خيلي هم خنديديم. جو صميمي اي بود. همينجوري سر از اونجا درآوردم. ديشبش مهدي اونجا مونده بود و امشب من. تجربه جالبي بود. اون قيمه اي که مي خوريد خيلي سخت درست ميشه. از کت و کول افتادم تا خورشتش ته نگيره! عجب پاتيل خري بود! اما همش زدمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!
ديشب 2-3 ساعت بيشتر نخوابيدم. تا اومدم يک راست به حموم رفتم و حالا اينجا. ريدر خوندم. مي بيني زندگي چه مسخرست؟ مسخرست ديگه. نه نگو! خوب باشه مسخره نيست.
دبيرستان که بوديم يک چيزي به امير حسين صفي زاده مي گفتي، بعد مي گفت دروغ ميگي. بعد قسم مي خوردي که نه به خدا و فلان، بعد مي گفتش که خوب راست ميگي!
راستي قيافه اين دست به سينه،براتون آشنا نيست؟ بحث بدل يابي نيستش ها! به اين و اين هم دقت کنيد! بازيگره!؟ شايد.

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

داني و نداني

سريال پريدخت! کامل نديدمش. فقط تيتراژ پاياني! اولش فکر کردم ليلا حاتمي، يک تصويري ازش هست. اما جالب بود. اولش متبسمه. در پايان تيتراژ، لبها ناراحت و چشم ها کمي اشک آلودند.

خوبي که از حد بگذرد - نادان خيال بد کند
ديدي توي دستشويي هاي بين راهي؛ يا اينور اونور رو در و ديوار، جملاتي مي نويسند!؟ در پادگان که خداي اين حرفاست! از دستشويي بگير تا بوفه و ميز کار. همه نوع جملاتي هم مي نويسند. اين يکي رو يک سربازي که 8-9 ماه اضافه خورده تايپ کرده، پرينت گرفته زده به ديوار اتاقش. انگاري چند ماهي هم منتقلش کردند قم اما حالا برگشته و داره اضافش رو اينجا مي کشه!
يا از اين قبيل:
بوديم وكسي پاس نميداشت كه هستيم - باشد كه نباشيم وبدانند كه بودي

راستي آقا/خانم! ايني که از روماني مياد اينجا رو مي خونه، ايرانيه؟ خودش رو معرفي کنه خوشحال ميشم! يا اون يکي که از قطر و فلسطين و امارات مياد!

پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

کجي زايد و کاستي

در برخورد با راننده هاي مذکور، امروز 35 دقيقه در چهار راهي به همراه ملت، منتظر ماشين بوديم که کسي سوارمان نمي کرد. ديدم ماشيني 5 دقيقه است که وايساده. از اوناي که مي خواستند برن امير آباد سئوال کردم و به يارو گفتم دربست ميري امير آباد؟ گفت آره. گفتم چند؟ گفت 2000. به ملت هم گفتم اميرآباد نفري 500. اين شد که سوار شديم و در مسير کلي صحبت کرديم.

رو اعتقاداتم و ارزش هام کاهلم. جدي عرض مي کنم. شيطوني مي کنم. بابا راست راستي بخواه اون چيزي رو که مي خواي! کم نيار! چطوري بگم آخه!!

برام پيش اومده که نمي دونم خوبه يا بده. بعضي فکر مي کنن دوست دختر دارم توووووووووپ! اون يکي فکر مي کنه از خدمت بيام بيرون مزدا 323 مي خرم. اوووووووووووه!! بابا يعني من اينقدر مهمم؟ اينقدر پولدار به نظر مي رسم؟ البته که ماشين خوب و همسر و دوست خوب مي خوام، اما به اون معنا که اونا فکر مي کنند اصلا از اين خبرها نيست! اما خوشم مياد از خودم!! :) (و اين را خود تحويلي گويند. شمارم رو بديد يک زنگ بزنم به خودم تبريک بگم)

اين sdmessage رو ببينيد! نمي دونم از کجا ديدمش. توي ريدرم اشتراکش گذاشتم. پيغامي براي کسي ارسال مي کنيد که بعد از 60 ثانيه از بين ميره. من خودم تست کردم کار کرد، اما براي دوست عزيزي ارسال کردم گفت متن رو ديده، اما بعد از 60 ثانيه حذف نشده!!

چه کسم من چه کسم من که گهی ....
گه از آن سوی کشندم .....

- راستي اين مطالب خوندني که خيلي زيادن رو چجوري بخونم در اين وقت کم؟ (در دست ساخت‌، نگاهي چندجانبه به روند گسترش وب دو)
+ بذار بعدان بخون
- باشه

رقص عاشورايي

سفرمون كه نفتي نشد!
بنزين هم كه سهميه بندي شد!
گاز هم كه قطع و وصل ميشه! بغران هم كه نيست!‌ (بوهران خودمون و بهران شما و بحراني كه با مشتق اول جهت محاسبه نقطه عطف در حسابان و ديفرانسيل يادش بخير مي گرفتيم و تركيبات حلقوي و حركت پرتابه و فشار هوا در تاريخ ادبيات پيش دانشگاهي و علي اسفندياري با قانون كيرشهف مي شود 2 تا جمله مجهول مضارع در ماضي و آيا من سالمم؟)
اينترنت كه توپه! راننده هاي حرام زاده رو ديديد؟ ملت منتظر تاكسي هستند،‌مي زنند كنار، در سرما دست روي دست و پا روي پا انداخته و داد مي زنند: تاكسي در بست!! خوب مشخص است كه آدمي دلش مي خواهد با او چه كار كند! مشخص نيست؟ چرا! هست!
چقدر موج مثبت آخه دريافت كنيم؟
ميدون منيريه 2-3 شب پيش، پسره داشت مي رقصيد و طبل مي زد. طبله 2 برابر قدش بود. از شدت صداش مي پريد بالا پايين! كوردي فكر كنم مي رقصيد!

سه‌شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۶

آخه

آخه پسر! ساعت 3:30 صبح برا چي پا ميشي؟ جات رو جمع مي کني؟ لباس نظاميت رو مي پوشي؟ بعد مي بيني زود پا شدي! يک ساعت و نيم وقت داري! با ملافه ميگيري مي خوابي روي زمين؟ که فکر کردي ديرت شده؟ خوب گردنت سرما مي خوره درد ميگيره ديگه!
ديدن حاجي هم رفتيم. چرا انقدر شلوخه خيابونا!؟

دوشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۶

فاکر

بايد بگم که همه عمو و دايي ها و اکثر پسر عمو، پسر عمه ها شاگرد مرحوم مجتهدي و شاگرداش و مدرسش بودند. آدم دوست داشتني اي بود. من هم ... توي مدرسشم دوره هاي جامع المقدمات و صرف و نحو رو خوندم. حرفاش به دل مي نشست. يک پلاستيک مي گرفت دستش راه ميفتاد به طرف مدرسه. خيلي ساده بود. البته خيلي وقته که من ديگه نرفتم اونجا. کوچه نايب السلطنه يا همون حاج نايب. خوب خيلي نزديک خونمون بود! فکر کنم آخرين بار ترم اول دانشگاه بودم که مي رفتم اونجا. جالبه! يکبار اونجا بودم تو بچگيم! اين آقاي فاطمي نيا داشت رو منبر حرف مي زد. خيلي حرفش طول کشيده بود، از اون دور داد زد آقا بسه، چقدر حرف مي زني! يک حالي کردم من تو اون سن! يک بار هم خيلي خيلي بچه بودم که تو مراسم عمامه گذارونشون بودم که چيز زيادي ازش يادم نمياد. از اين دوراني که سپري کردم، سعي کردم که خدا و محمد و علي و .... رو خودم بشناسم. زياد موفق نبودم 100 درصد، اما در اينکه مستمع نباشم و کاف شين نشنوم، فکر و دينم رو بخوام ديگري برام ديکته کنه، موفق بودم.

يکي با نام مي نويسه، يکي بي نام. يکي اولش بي نام مي نويسه بعدش خودش رو رو مي کنه، يکي از اولش با شخص حقيقيش مي نويسه، بعد به سرش مي زنه بي نام بنويسه. يکي يکي. نسبيه. نميشه گفت که اين معمول تره يا اون. انتخابش هم يکجوريه. اگه آدم لنگ انتخاب نحوه نوشتنش بمونه، اصلا نمي نويسه. مهم اينه که چي بنويسه. در همين راستا يکهو ديدم که بعضي بلاگ ها رو مي خونم، به خيال خودم و برداشت خودم، نويسندش مرده. بعد از مدتي مي فهمم زنه! يا برعکس. اينهم حالتيه.

و به اين هم فاکرم (يعني فکر مي کنم)، که حس مي کنم عمومان، ما ها (ايراني ها) در برخوردهاي اول (يا شايدم در هر برخوردي)، چند چيز رو HIDDEN مي کنن (و يا اصلا تمارض مي کنن، يا خودسانسوري مي کنند، يا غلو مي کنند، يا دروغ مي گن و ...). مثل: عقيده، طرز فکر، ايده ها، انديشه ها، احساسات و ... که بنظرم فرهنگ ناجالبيه که البته علتش، جنبه کم خيلي آدم هاست که منجر به اين شده که بگيم فرهنگ درستي نداريم. اين چيزايي که گفتم، در وبلاگ هاي انگليسي اي که مي خونم نمي بينمشون. تازه، جالبه، بعضي از اونايي که ايراني هستند، اما خارج زندگي مي کنند، و مطمئن هستند به هيچ وجه بخاطر اينکه بقيه بفهمند فلاني چجور فکر مي کنه، چي کار ميکنه، چي رو تجربه مي کنه و ... اذيت نميشن، باز هم اينحالت رو دارند! چرا که شايد فکر مي کنند، افرادي يا دوستاني يا فاميل هايي هستند که مي خونندشون و براشون در ايران حرف در ميارند که فلاني اينجوري شده، اين کار رو مي کنه، اينجوري فکر مي کنه و ... اين موضوع من رو بشدت آزار ميده. من يقينا الفاظ رکيکي رو در خدمت بکار مي برم. با خودم که نمي تونم رو راست نباشم. به خاطر خيلي رابطه ها، تجربه ها، بي تجربگي ها، ايده ها، دانسته ها، برخوردها، افکار، دوستان و رفيقان جديدي که باهاشون ارتباط دارم، دوستان و رفيقاني که ديگه باهاشون ارتباط ندارم، مطالبي که روزانه بهشون فکر مي کنم، مطالبي که مطالعه مي کنم، سختي ها، دغدغه هاي فکري، تنبلي ها، انگيزه ها و .... (باز هم مي تونم بگم!) آره! بخاطر خيلي از اينها، من، من هستم. اما چه اشکالي داره که همين ها باشم؟ بخاطر ملاحظاتي بعضي چيزام رو مخفي نکنم؟ من هستم. چرا بايد وانمود کنم که چيزي نيستم؟ به چيزي فکر نمي کنم؟ اين حرف ها غر غر نيست بنظر من. درد هم نيست. فکره! شايد الان در من نباشه اين موارد، اما ميگم هست، چون بوده! و در خيلي ها که مي بينم هست! در صورتي که اون انرژي اي رو که افراد مي گذارند تا خودشون رو کنترل کنند که بر فرض مثال سوتي ندهند رو اگر صرف اين کنند که خودشون باشند و خودشون رو بروز بدهند، نتيجه مثبتي قابل پيش بيني هست. رابطه هاي پايداري وجود خواهند داشت. رفت و آمدهاي خانوادگي بيشتري وجود خواهند داشت. علم و محبت و عشق و صفا و مودت و تجربه و پيشرفت و نشاط بيشتري حس خواهد شد.

عمه اکرم از مکه اومدند. آقا کاظم طاهري (پدر خانم داداش رضا) هم همينطور. فردا جفتکان ما رو دعوت کردند به صرف شام و اينا. زيارتشون مقبول! چون من شخصا فردا کار دارم، فقط به يکيشون مي رسم از اينرو عصريه سر کار نرفتم و با مامان و مهدي و خاله و مامانجون رفتيم ديدنشون! خدا قسمت کنه دوست داراش برن. (دوست داراي عمه رو نميگم هان! مکه رو ميگم. خدا رحم کنه، اسم خاله و عمه اومد حالا هر کي هوس خاله عمه داره مياد اينجا. خدا همه رو به راه راست منحرف کنه! آمين!)

سال حميد (پسر عمه - دکتر حميد رضا زواريان) هم هست. 27 دي 1383. 3 سال گذشت. خاطراتش رو که مرور مي کنم، به يک چيزايي مي رسم. و به اين شعر: هر که را اسرار حق آموختند - مهر کردند و دهانش دوختند. دکتر حميد! خدا بيامرزتت!

ديگه اينکه .... هيچي. زياده گوييه هر چي بعد از اين بگم!

سري به نيزه بلند است - در برابر زينب - خدا کند که نباشد - سر برادر زينب - من به قول استاد تاثير گذارم، نصرت الله محبي، مي شينم و به کاري که حسين کرد فکر مي کنم. اثرش بيشتر از سرخ کردن دستم و سينم هست. البته در مراسمي که دوست دارم و سالم (بدون درد و خونريزي :)) برگزار مي کنند شرکت مي کنم. چند سالي هست که اينکار رو مي کنم.

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶

نمي دانيد

مي دانيد!؟ شالگردن من را در اين سرما، صبح، هنگام ورود به پادگان گرفتند! علتش را نمي دانم. نمي دانم؟ چرا مي دانم. اجباريست و مديريت هردمبيل! فردي با 4 متر چفيه و شال مشکي را گير ندادند و من را از گردن لخت کردند. آخه عمه ننه ها هوا سرد است! سرماي هوا و سفيدي برف کورتان کرده است؟؟؟ باشه من چفيه مي ندازم اما خودم مي دونم توي دلم چي ميگم و خدا!

آهنگ تیتراژ کارتون ها و سریال های به یادماندنی دوران کودکیمان

جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶

بفرما

بفرما فريني- آهنگ از اينجا

پچ پچي با حامد

چته؟ اين اومده به فکرم که بعضي از چيزايي که مي خونم و مي شنوم، مثلا در کتاب، حرف هاي آزمنديان، وبلاگ آدم هاي بزرگتر از خودم، شنيده هام کلا و کلا و ... رو من طي چند سال پيش خودم بهشون رسيدم. مي دوني يعني چي حامد؟ نه؟ يعني تو فهميدي. خوب که چي؟ مثل اينکه نفهميدي؟ گيج شدم. اهان. گيجي! وگرنه آدم عاقل لزومي نداره يک حرف رو دو بار بشنوه! اوووووم! بيشتر بگو از خودم. ببين. تو مگه چند وقت نگفتي که يکي گفته که کافيه به چيزايي که ميدوني عمل کني؟ آره چرا! خوب ديگه. تو خيلي چيزا رو بهشون رسيدي قبلا، چرا بهشون عمل نمي کني. خواهشان نگو که سربازي و خدمت چنان است و چنون!!! آها! فکر کنم حرفت رو گرفتم. مطمئني؟ آره. خوب حالا عمل مي کني؟ آره بايد عمل کنم. خوب کي عمل مي کني؟ از همين لحظه! حالا چرا اينتر نزدي؟ محض خنده! اصلا خنده نداشت. يالا اينتر بزن! باشه. الان مي زنم.
اينم اينتر! بين شوت و شنگ بودن و اينکه کمي جدي باشم تا بقيه جديتم رو هم درک کنند دارم روي خودم کار مي کنم. توي همين متن، با ديدي که قبل داشتم، خيلي جاي چرت و پرت نوشتن داشت. اما 4-5 بار پاک کردم و مجدد رسمي نوشتم. اين هم يک نوع تغييره ديگه. کارايي که مي کنم و نمي کنم، و کارايي که مي خوام بکنم و مي خوام نکنم، زيادن.
قانون بقاي انرژي به زيبايي ميگه که انرژي در طبيعت از بين نميره، بلکه از نوعي به نوع ديگه تبديل ميشه. اينو داشته باشيد، محمود ديروز اينو شنيده ميگه: اينم هست: قانون بقاي عشق! عشق يک پسر به دختر از بين نميره، بلکه از دختري به دختر ديگه منتقل ميشه! اما پسرا خوش خيالن! چه بسا در واقعيت اين باشه: عشق يک دختر به پسر از بين نميره، بلکه از پسري به پسر ديگه منتقل ميشه!

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

سازمان توالت جهاني


اومدم WHO رو بزنم، به اشتباه WTO رو زدم. اون بهداشت جهاني و اين تجارت جهاني. بعدش WTO رو زنگ زدم گوگل، سازمان توالت جهاني رو ديدم. World Toilet Organization. حال کنيم! رو چي مي شينيم و ازش غافليم. واي واي!!

برفک

حسنی: اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع می شود

حليم



داداش مهدي صبحه کله سحر رفت و برامون حليم خريد با نون سنگک!!
همه هم جمع شديم خونه مامان بزرگ و خورديمش توي سرما! داداش رضا اينا هم هستند. ميگم لذت ببريد اونوقت بگيريد بخوابيد!
الان کانال 1 هم داره cast away رو نشون ميده. بيدار شيد ديگه. ريدرم هم اينجوري شد. هنوز بيدار نشديد؟؟ خوب پس منم بيدار ميمونم.

100 اصل در توليد و توسعه نرم‌افزار

اسکات و کتي رو نگاه کنيد. وروجکا چه خوشگلند.

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

چه شاعر شدم من


برف و يخبندون و تعطيلي
فيلم خدمتکار منهتن، next و سکرت اوريژينال و ول مطلي

شنگولي و تم ريدر جديد
زمين خوردن تو کوچه حميد

اين آهنگ در مدح عاملي و تختي
از اينجا برداشتمش محمد آقا مستي

مجله موفقيت و کار و مطالعه و طراحي و چک کردن سايت
کي ميره توي اين سرما براي سواري کايت

جوگير شدم و کردم کچل
بهتر از اينه که بيفتم تو هچل

بياييد شادي هامون رو با هم قسمت کنيم
بي بهونه، وگرنه تنهايي برامون ميمونه که بايد تنهايي سروش کنيم

دختره ي بي سواد، بهش گفتند فايل هات رو بذار رو فايل سرور
ميگه که از نظر امنيتي توصيه نشده، همه مي فهمند و سرور کارامو جذب مي کنه ياهو هلپر

ديروز تو صف نون بودم بعد از يک ماه
زنه داشت مي گفت از دامادش که رفته سربازي آموزشي براي دو ماه

امروز ظهري هم رفتم تره بار خريد
خيلي وقته باهات کاري ندارم فريد

دولت خوبي داريم که مي ماند در کار مي کند مملکت تعطيل
مي رود سفر استاني تا راي جمع کنه برا بعدش، اينکار هست بي بديل

تو کوچه که خوردم زمين امروز
برگشتنه گفتم واي بازم بايد بخورم زمين چالغوز

اين ابتکار حامد بود، بنويسه مسجع
از کاراش و نوشته هاي مزخرف

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

تشکر فراوان

ممنونم فراوان از پاسخ ميس شين به سوالم!

سئوال:
من سئوالم سر اينه كه چرا براي ذهن براي افراد، اسم مفرد بكار ميره. براي يك نفر، كسي نميگه اذهان. ميگه ذهن!! براي فكر، به راحتي براي يك نفر ميشه افكار رو بكار برد. مثلا: افكار پريشان من! افكار مثبت من! اما نميشه گفت: اذهان پريشان من! اذهان مشوش من!
به قول شما فكر با ذهن فرق داره. منم همين فرقش رو مي خوام بدونم چيه و از چه جنسيه؟ چرا اون (فكر) انقدر زياده كه ميگيم افكار و اين (ذهن) انگار يكتاست و منحصر به فرد كه فقط مي گيم ذهن. اصلا فكر زياده و ذهن كم؟ خاصيت تغيير و تحول در اينها چطوريه؟ بنظرم فكر زود به زود و ذهن دير به دير تغيير مي كنه!
راستش يك جوري درگير واژه هام! ممنون از پاسخت


پاسخ:
من می خوام جواب این سوالت رو به شدت غیر تخصصی بدم. ببین ذهن یک ظرفه - مثل یک ظرف میوه - پس بهش می گیم "ذهن" یعنی یک واقعیت دربرگیرنده ... اسم محتویاتش - همون میوه ها - فکر است. ذهن ظرف فکر است. بنابراین ذهن مفرد است اما تعداد افکار بسته به حجم ذهن تعیین می شود. درست شد؟



شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۶

اوي مثبت

خيلي قشنگ گفته زهرا! خيلي قشنگ گفته! اين دو تا لينک رو هم خيلي خوب گذاشته زهرا! خيلي خوب گذاشته! خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. خوب و قشنگ. مثبت!! ها ها. من اوي مثبتم!!

چند راه موفقیت در کار، عشق و سیاست
زندگي در دنياي خشم

چي کاره

شما چي کاره هستيد؟
مهندس راه و ساختمان!
چه خوب. دقيقا چه کار مي کنيد؟
راه ميرم و ساختمان ها رو برانداز مي کنم.
خوب ديگه برو.
کجا؟
گمشو.

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

دل دردم


ديشب ساعت 3:30 صبح خسبيدم. ظهر جلسه اي بودم. اومدم بعد ناهار تا 5 خوابيدم. خواب شيرين و سنگيني بود! الان دلم بد فرم درد مي کنه و احساس بي خوابي بدي دارم. برم حموم!
و بسيار خوشحالم چون اميرحسين (پسر عمو) همزن گرفت!

من عاشق اين حلقه هاي ساده هستم. الان 6 سالي يکيش دستمه! از جنس تيتانيوم! عجيب ازش انرژي ميگيرم و ميدم :) اگه اشتباه نکنم هرمس هم يکي از اينا در دستش مي درخشيد در آموزشي! بوي عطرش هم هر جا بود شناسايي مي شد. يکبار از دم مخابرات رد شدم، بوش ميومد، بعدش از مدتي ديدم از همون پشت مشتا اومد بيرون!

هيچي


هيچي
من گروه خونيم o+
دارم فکر مي کنم. کشتم خودمو!

آقا/خانم

سلام.
آقا/خانم چند وقته به اين فکر و ذهن و احساس و آرزو و ... از اين قبيل فکر مي کنم. مثلا موندم چرا براي يک آدم فقط و فقط لفظ ذهن بکار ميره. منحصر به فرده! و براي فکر، جمع بکار ميره. مثل افکار!! موندم واقعان! در فکرش موندم ها. از خانم شين مي پرسم تا کمکم کنه.

طفلکي



يعني موندم از چي بگم. چقدر فکر مياد و ميره در سرم که تورو خدا بگو و بپرس! دوست دارم از خاطرات بنويسم. از گذشتم. از اينکه اولين کاري که کردم ميوه فروشي بوده. آره! خودمم باورم نميشه اما باهاشون حال مي کنم. با گذشتم رو ميگم. عقيده دارم که اصلا اشتباهي نبوده که هر چي بوده تجربه و چيز ياد گرفتن بوده! عقيده دارم که .... آره. عوض شدم. باز فکر مي کردم که اوني که مي خواستم و انتظار داشتم در گذشته، حالا برام اتفاق نيفتاده! اما حالا ميگم چه بهتر! مثلا اگه اون چيزي که مي شد که مي خواستم مثلکان حرفان چي ميشد؟ کسي مي تونه تضمين کنه که خوب مي شد يا بد؟؟ شده چيزي که حالا هست ديگه و من با تحمل سختي هايي (خدمت و برخي ديگر ...) خيلي از درون خرسندم. راضي ام. خدا رو به نعمت هايي که بهم داده و نداده شکر مي کنم.
امروز علي عادلي رو تو صف ديدم ميگه که از خونه گفتن ساعت 4 ميريم خواستگاري برات!؟!؟؟ بنده ي خدا! خودشم خبر نداشت! بچه چشم و گوش بسته اي نيستا اما هول شده بود. از من و ابوالفضل مي پرسيد از چي بگم. من که مجرد نما هستم گفتم اخلاق و رفتار و افکار. ابوالفضل هم متاهل نما هست رهنمود هايي گفت و شوخي هايي هم باهاش کرديم. جالب بود. اين طفلکي هم داره .... تو آموزشي چه داستاني داشتيم با کارت تلفن هايي که علي مصرف مي کرد. 30 40 تايي شد. حالا خوبه موبايل هم آورده بود!!
مباحث جالبي رو هم بعضا با اين هم اتاقيم تو پادگان داريم. مثلا ديروز پرسيد فکر کن و بگو که کدوم ويژگي از نظر بقيه در تو بارز تر و کلا منحصر به فرد خودته؟! منم يکسري چيزا (محدود) گفتم. يکيش اين بود که رقاصم و با هر نوايي قري به کمر ميدم و حرکات موزون!! پسر يک خنده اي کرد که نگو!! مي گفت: تو؟؟ آخر خندش گفت اگر 1000 تا صفت و ويژگي مي خواستم از تو بنويسم اين اصلا توش نبود!! کلي سوژه شده اين قضيه. اما جدا از اين تيکه، سئوال تامل بر انگيزي برام بود و هست!
برفم که اومد! دست خدا درد نکنه. سفارش بعدي هم بهت بدم عنقريب! :)

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

جالب هست و نيست

15 دقيقه است رسيدم. خسته هم اصلا نيستم. جدا و واقعا! 2 3 تا چيز مي خواستم بنويسم جالب اما يادم نمياد.
امروز نزديک بود دير برسم پادگان چون خواب موندم! البته اين جز اون جالبا نبود چون اصلا جالب نيست!