پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

زندگي را زيباتر کنيم


زندگی مثل اقیانوس است. هر چقدر هم که تویش بشاشند
باز هم زیبا به نظر میرسد - جمله از من نيست

من ديگه نيستم اينجا که بخوام بنويسم.
ميرم آموزشي. - اين موزيک در قالب فلش رو گوش کنيد. باران عشق هستش!
از امروز ديگه نميام. برسم به کارام. خداحافظي ها و دل تنگي ها. فردا هم که جمعه است و حال و روزم از حالا مشخصه.
همه رو به يکتا خالق مي سپارم.
از اين 4 تا عکس، هميني که الان هست رو انتخاب کردم که بذارم!
(از اين دو تا عکس پايين، اون دو تايي که ساختگي هستند زحمت عطا هستش!!)
عکس 1 - عکس 2 - عکس 3 - عکس 4

10 دي يا 11 دي، کريسمس مبارک باشه

27 دي - سال حميد هست. (حميد رضا زواريان) .پسر عمم. خدابيامرزتش. دکتر بود. مرد بود. بيشتر نمي گم. هر چي هست توي ويژه نامه پارسالش گفته شده. توصيه مي کنم اين فايل 400 کيلو بايتي رو بخونيد. خدابيامرزتش. و براش فاتحه اي بخونيد.
2 سال گذشت. خدا بيامرزتش! خدا بيامرزتش! خدا بيامرزتش! خدا بيامرزتش! روحش شاد - فاتحه
چهلم حميد بود. شب قبل ترش مي خواستيم با امين قادري (نوه عمم!) و عمو مجتبي و مهدي بريم خونه عمو مجتبي اينا چندتا پارتيشن بياريم. آقا من و عمو مجتبي با هم، با رنو، و مهدي و امين هم با هم، با 206 حرکت کرديم. از شريعتي مي رفتيم بالا. من جلوتر بودم. خواستم سر ظفر از يک کاميون سبقت بگيرم، ديدم جدول جلومه، زدم رو ترمز، که بعد بگيرم راست و حرکت کنم. زدن روي ترمز همانا و رفتن ماشين بر روي جدول همانا. پياده شديم ديديم امين محکم زده ما تحته ما!! پسر باورتون نميشه. ما که باورمون نمي شد. ماشين من کمي فقط صندوق عقبش فرورفته بود، و چراغ خطرش شکسته بود و از جلو هم اريب رفته بود رو جدول. اما ماشين 206، رفته بود زير ماشين من (جلوش يک کم رفته بود زير سپر عقب!) و همه دل و جيگرش اومده بود بيرون. اولين تصادف جديه جفتمون بود. هر کي رد ميشد داد مي زد: عيول رنو! عيول رنو! امين مي گفت ما اون تو بوديم، هم اصلا سرعتي نداشتيم، هم تا خورديم گفت تق! فکر نمي کرديم اينجوري بشه. ولي مهدي که عقربشو ديده بود مي گفت 100 تا رو مي رفته. ماشين تيزيه ديگه!
شانس بد، يک هفته هم از بيمه ماشين امين گذشته بود. خوب به خاطر فوت حميد که مي شد دايي امين، بندگان خدا اصلا به فکر تمديد بيمه نيفتاده بودند. اگرم مي افتادند احتمالا نمي رسيدند برن دنبال کاراش! خلاصه قضايا ختم به خير شد و پليسي هم که ديد اوضاع احوال رو، و عمم هم حضوري اومد و توضيح داد چي به چيه و خدا خيرش بده اون بابا رو که راه اومد باهامون! من از بيمه اوشون 100.000 گرفتم ولي فکر کنم 700 800 تومان هزينه خودشون شد. من بعد از مراسم چهلم و خوندن قسمتي از همين مطلب بالا، اين متن رو ساعت 2 نصفه شب نوشتم. يک جور خود خالي کردن بود.

1 بهمن - محرم هست. تاسوعا عاشورا! بگم خدا امام حسين رو بيامرزه؟ خدا ما رو کمک کنه تا بتونيم آدم باشيم و آزاد زندگي کنيم.

مي دونيد چه اعترافي بايد بکنم؟ اينکه قبلا فکر مي کردم الان در چه شرايطي هستم، و الان واقعا در چه شرايطي هستم. دل بسته بودم به آدم هايي، به اتفاق هايي، به دل بسته هايي، به ... خوب ديگه. همش درسه. هي هي!

آيي آي آي! کجايي؟! حبيب من !؟ سلطـــــــــــــــــــان غم مـــاددددرررررررر! (به سبک راننده هاي جاده بخونيد!)

حلالم کنيد
خداحافظ

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

چسبيد

يک دوش حموم بهم چسبيد.
کتاب نخريدم. چرا؟ چون که يک قلمش مي شد 12.000 تومان. از کتاب هاي زنداداش که بالا زير خر پشتک بود، 7 8 10 تايي کتاب برداشتم. ادبيات. کليله دمنه. تاريخ بيهقي و خيلي چيزاي ديگه. (زنداداش بنده، مونا طاهري، ليسانس ادبيات از دانشگاه آزاد واحد تهران مرکزي هستند! و برادرم يعني همسرشون، داداش رضا (سيد محمد رضا حسيني)، برادر بزرگتره، ليسانس فيزيک هسته اي از دانشگاه پلي تکنيک!)

فردا هم ساکمو کامل مي بندم.

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان! اصل کاري رو يادم رفت بگم. امروز ساعت 8 بيدارم کردند گفتند بيا تلفن کارت دارند از پادگان. گفتند که ساعت 8 صبح شنبه از خود پادگان افسريه حرکت مي کنيم. ديگه نمي خواد برم ميدون سپاه! اينم از اين. اين هم از 2 دي. اين همه منتظرش بودم. ها ها!!

فردا ميريم خونه اون يکي زنداداش. ميگن رسمه شب چله داماد اينا برند اونجا اينا! آره. اينم از فردا شبمون!!

امشب همه دور هم هستیم. ميگيم و مي خنديم و شاديم و سر خوش .... يک تيکه فيلم زهرا خانوم مهدي آورده به کارگردان سيامک انصاري و قاسم خاني (فکر کنم مهراب). مجوز نگرفته ولي خنده هستش. ويژه براي جام جهاني درست کرده بودند که مجوز نگرفته از ارشاد. خيلي خنده بود. (البته الان هم اگر ببينيد خنده دار هستش هنوز!)

داداش رضا و مهدي هم شرمنده کردند نقدي و جنسي (داداش رضا يک جوراب سفت و قرص داد بهم)!! دستشون درد نکنه. خدا ايشالله بهشون برکت بده. به همه جاشون و به همه چيزشون.

من هلاک کمک جنسي هستم. کجاست اون اردبيلي که يک ماشين کمک جنسي برام بفرسته؟ من قدر دان خواهم بود. باور کنيد!!

آي قصه قصه قصه

خوش به حالتون که می تونید اینا رو حالاحالا ها گوش بدید. من تازه پيداشون کردم. به خصوص این شهر قصه رو!!
حالم اصلا خوب نيست. تب دارم. سرما خوردگی دارم. صدام گرفته. از همه مهم تر حالم!

با ياهو

سلام
امروز سويچ کردم به بلاگر جدیده. قيافه هم به همين دليل عوض شده. بعدان درستش مي کنم.
تازه! تازه! ايم مطلب رو هم از ياهو دارم ارسال مي کنم. چطوري؟ هيچي. به يه ايميل خاصي از بلاگر يک مطلبي رو ايميل مي کنم و اون هم پابليشش مي کنه.
خداييش دمش گرم

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵

تشديد

سلام
شما حالتون خوبه؟ نيست؟ به بهشت ....

يه حالتي دارم من بعضي وقتا. بي تفاوتي شايد. (... اشاره به ... چپم!) اما اين در ظاهر امر هستش. در حقيقت ته دلم مثل سير و سرکه مي جوشه. بهش ميگن دغدغه!

40 تا سانديس گرفتيم امروز. از نوع 6 ميوه از قرار همش 3.500 تومان. جاتون خالي اونجا مي خورم. دکتر رفتم امروز. گلوم اين دم رفتني 2-3 روزه درد مي کنه. مي بيني تورو خدا شانسو. رفتم دُکي. دکترش خانوم بود. پسر همچين اين چوب بستني رو تا ته حلقم کرد تو!!!! داشتم عق مي زدم رو ميزش. خودش شروع کرد معذرت خواستن!! بهش گفتم دارم ميرم آموزشي، ازش خواستم چند تا قرص به درد بخور هم براي سربازيم بنويسه تو دفترچم. اونم نوشت. ولي بد جوري کرد تو حلقم!! مشخص بود اين کاره نيست!!

تشديد مي دونيد چيه؟ ّ اينه؟ اينم هست. اما اوني که من ميگم يک پديده هستش. پديده کيه؟ بابا پديده خواهر پيروز و پيمان هستش که بچگي هامون با مامان ميرفتيم خونه خانوم بهجت اينا. پديده به معناي اتفاق و رويداد خاص. ديگه الان مشکلي نداري با اين تعريف؟ خوب اگر داري باز هم به بهشت!! تشديد يک پديده به ظاهر فيزيکي هست. اينکه فرض کنيد پلي بر روي آب. باد کمي اونو به حرکت در بياره. همين کم کم ها، مي تونه باعث تشديد و سرعت بخشيدن به حرکت پل و در نهايت تخريبش بشه. حالا من خيلي وقته مي دونم که اين صرفا يک پديده فيزيکي نيست. يک مثال ديگش هم مي تونه تاب بازي باشه. تا حالا تاب بازي کرديد تنهايي؟؟ اينکه پاهاتون رو با عقب جلو رفتن تاب، باز و بسته کنيد و آي حالي بکنيد. اصولا من در اين زمينه (تاب بازي) حرفه اي هستيم. (به قول اميرحسين صفي زاده، شباهت من با پارک همينه. جفتمون تاب داريم. من مخم و پارک خودش تاب داره!) من سعي مي کنم گرفتار اين پديده در زمينه اجتماعيش نشم. بعضي هاش خوبه، بعضي هاش بده. مثلا اتفاقات خوب تشديد بشه. خوب اين خيلي مبارک و ميمون هستش!! آدم از کانالي، مسيري، انتخاي، فردي، روشي، مسلکي، انديشه اي، آدمي، پسري يا دختري، خيابوني، مغازه اي، دزدي، رييسي، دکتري، رهگذري، مرده شوري، راننده اتوبوسي، دانشجويي، هرزه اي، پيري، بزغاله اي، بي شعوري، روشن فکري، بوي خوش خدمتي، اصلاح طلبي، وبلاگي، ايميلي، اس ام اسي، مدرکي، ناسزايي، حرفي، چيزي و ... دچار اين حس بشه که تشديد درش داره اتفاق ميفته. مثلا شروع کني به يکي بد و بيراه گفتن، خوب مسلمه از کوره در ميره و دست آخر يک کاري دست تو و خودش ميده. يا در مسايل عشقولانه اي! انقدر سمج باشي، تا کار خودتو بکني. اما آيا خوبه يا بده؟ در کل دارم ميگما! خوبه يا بده يا مضخرفه!؟ به بهشت؟ باهات موافقم! من که از اول دارم ميگم!

به بهشت اصلان! همه چيز به بهشت! ... من و تو نداريم. به ... چپ تو!

هرچه کنی به خود کنی

هرچه کنی به خود کنی
گويند که در روزگاران قديم، درويشی بود که نزديک دهی زندگی می کرد. هر از گاهی به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ به او نانی، غذايی می دادند و او از اين طريق گذر زندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم هميشه و هميشه فقط يک بيت رو بيان می کرد و می گفت:
هر چه کنی،‌ به خود کنی - گر همه نيک و بد کنی
در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسيس،‌ چندی بود که می شنيد که همه در ده از اين بيت معروف درويش سخن می گويند. روزی با جمعی از دوستانش بر سر اين بيت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانش گفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که اين حرف درويش درست نيست. رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمير آن نان، زهر کشنده ای ريخت. وقتی درويش به ده آمد، مرد آن نان را به درويش داد و درويش مثل هميشه از باب تشکر،‌ بيت معروف خود را گفت و رفت. مرد زير لب خنده زهرآلودی کرد و گفت: خواهيم ديد!
درويش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نان بود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمين افتاده بود. درويش به سمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسيد که آنجا چه می کند؟ جوان گفت: چند روز پيش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردند و حتی لقمه نانی برايم نگذاشتند و اين چند روزه من گرسنه هستم. درويش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زياد گرسنه نيستم. اين مال تو. جوان با ولع،‌ شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست بر شکم نهاد و فريادش به آسمان رفت و گفت: ای درويش اين چه بود که به من دادی. درويش گفت: نمی دانم اين نان را کسی به من داده. طولی نکشيد که جوان شروع به لرزيدن کرد و زندگی را بدرود گفت.
درويش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفت و گفت: اين نان چه بود که تو به من دادی و من به اين جوان دادم و خورد و اين چنين شد. مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پيش برای تجارت به شهر رفته بود و اين جوان همان پسر بود! با آه و ناله جريان را برای درويش تعريف کرد و درويش در پاسخ گفت:
هر چه کنی،‌ به خود کنی - گر همه نيک و بد کنی

و من باز مي خوانم از خوش آمدني هام:

من امروز بافتني ياد گرفتم. از چند روز پيش شروع کرده بودم. دست مامان درد نکنه. يک کلاه برام بافته که ببرم. امروز نيم ساعتي شد که کلنجار رفتم با ميل بافتني ها. جالبه! با مامان اينکار رو مي کردم. نا خودآگاه ديدم داريم حرفاي خانوما رو هم با هم مي زنيم!!! اينکه مي گفتيم فلاني چه مي کنه؛ اون چه مي کنه و اين حرف ها. خيلي هم مي خنديديم. ولي خيلي مزه ميده بافتني. روش کارش هم جالبه. اوني که بيشتر دوست دارم بافر کردن کاموا روي انگشت نشانه و بعدش يکي رو و يکي زير کشيدن اونه. خيلي خوبه!

خبر رسيده که رييس جمهور مي خواد بره کرمانشاه! آره! گفتم زودتر بفرستمش بره ببينه اوضاع برايمان روح به راه است يا نه (رو به راه خودمون!) حالا خوبه شنبه برم ميدون سپاه بفهمم که کرمانشاه نمي افتم. خوبه؟

امشب چند چيز بسيار مهم از برنامه نود فهميدم. اينکه تيم فوتبال اميد براي المپيک فقط و فقط به دنبال کسب مدال بوده و نه نگرش به آينده (المپيک 2008) و اينکه استقلال بد بازي کرده ديروز و دايي فاصله خودش رو در صدر گلزنان با فريدون فضلي کم کرده و اينکه چقدر ملت بيکارند و از امثال فردوسي پور ها حال شما خوبه؟

سيستم من ويروس کوچکي داره. بهتره بگم داشت. به سبب استفاده از COOL DISKAM اين ويروس چند وقتي هست اذيتم مي کنه. بهتره بگم مي کرد. سيستم داداش رضا هم از اين ويروس داره. البته سيستم داداش رضا ويروس ديگري هم داره. امروز زنگ زد تا نام ويروس کش معتبر و گردن کلفتي رو بپرسه. گفتم بهش خبر مي دم. پيداش کردم بالاخره. ويروس کش معرکه اي به نام NOD32 که وقتي مشکلتون رو حل کرد حال مي کنيد. اصلا هم سيستمتون رو کند نمي کنه و بار کمي از حافظه مي گيره و براي اونجاي سيستموتون خوبه (... اونجاش ديگه!)

امروز سه شنبه هست. اين امروز امروزاي بالا يعني دوشنبه!

امشب خاله منصور هم يک کوچولو اومدند و رفتند. من و مامان براي ظهر منتظرشون بوديم.

صحبت هاي فلسفيمو نگه داشتم توي آموزشي بنويسم. امشب با زنداداش تلفني صحبت مي کردم، مي گفتند که شنيدند، يک 206 در نوژان (ظاهران طرفاي همدان هست و نزديک کرمانشاه). زير برف گير کرده و سرنشينانش همگي يخ زدند. خدا بيامرزه رفتگان شما رو !!!!

اصلا آموزشي چيزي نيست که! دوست دارم يک سري عادات رو که دوست ندارم همونجا بذارم و برگردم. مثل دير خوابيدن. دير پا شدن. و ...

احتمالا توي سرما بيرون نبرن ما رو! يعني ميگي مي برن؟؟ نـــــــــــع! نمي برن. بردن هم بردن. نمي کشند که آدم رو! مي کشند؟ کشتن هم کشتن. نمي خورند که آدم رو. مي خورند؟ خوردن هم که خوردن. به لاشخور ها که نمي دهند ما رو. مي دهند؟ دادن هم که دادند. فقط اذيتمون نکنن هر کاري خواستند بکنند!! (به لهجه باباي نازي در باغ مظفر: قلــــــــــــــــــت مي کِنــــــــــــــــــــــــــــن! .... )

سلام! سلام! سلام! سلام! ســــــــــلام! سلـــــــام! عليک سلام!السلام عليکم و رحمت الله و برکاته. انه الله و ملائکته يسلون علي النبي. يا ايها الذين آمنو سلوا عليه و سلموا تسليــــــــــــــــــــــما!

يعني مي برن ما رو بيرون؟ يعني ميگي مي برن؟؟ نـــــــــــع! نمي برن. بردن هم بردن. نمي کشند که آدم رو! مي کشند؟ کشتن ...

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

امشب

من بيدالم

یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

با هم بخنديم

سلام
بياييد با هم بخنديم.
اتاقم تميز شد. همه چيز رو گذاشتم سر جاش. لباسام. CD ها. کاغذها. روي ميزم. همه و همه. از حالا مي فهمم بقيه چه جوري ميشن. مامان و بابا و برادر و هر کي بياد بالا. اتاق حامد به هم ريخته بوده هميشه. بر عکس مهدي که همه چيزش سر جاشه. بخنديم. من خودم خندم گرفته. يک دروغ بگم. اصلا دلم تنگ نميشه براي هيچ کس!! بخنديم حالا با هم!!

کم کم هم موارد بردني رو يک گوشه ميذارم. الان کنار دشکم روي زمين، چند تا لباس گرم و ساقه طلايي و ترد و 2 تا دستمال کاغذي با قرص هام هستند.

شنيدم که اونجا تو غذاهامون کافور مي ريزن. بعدش هم فهميدم براي اينکه قوه جنسيمون آروم بشه. بادمون رو بخوابونه. اين خيلي نامرديه ... ولي باز به اين هم بخنديم!!

موهاي سرم رو ديشب زدوم. کوتاه شده ولي جمعه از ته ته مي زنم. تا دو ماه ديگه زيادي بلند ميشه. بخنديم به اين هم؟ باشه بخنديم!!

ديشب علي رضا زنگ زده براي کارش. اغراق نگم يک ساعت بيشتر فقط براش حرف زدم که چي کار بکنه چي کار نکنه. هي هم ميگه تو خيلي قشنگ حرف ميزني. واردي به کار. تازه من تا حالا محيط کار اونو نديدم. و کارش رو نمي دونم. اما دغدغه هايي رو که داشت براش 2-3 تا راه حل دادم تا تو برخورد با کارفرما کم نياره. انقدر سکوت مي کنه همه خيال مي کنن همه چي بلده. بهش ميگم خوب عاقل! هميني که به من ميگي نمي دونم به اونا بگو. خوب خود من هم خيلي چيزا رو نمي دونم. اگر چيزي به کسي، اونهم اوني که کارو مي خواد، نگم، خيال مي کنه مشکل حله و من همه چيو بلدم. به اين هم بخنديم!!

عصري ميريم سانديس بخريم براي بردن به اونجا. ماشين رو هم توي اين هفته ميذارم خونه داداش رضا. به چند دليل. خونش پارکينگ داره. هر وقت دلش خواست ماشين رو در بياره باهاش تمرين کنه تا دستش راه بيفته. ماشين راه ميره. اما مشکلاتي داره که اصلا دلم نمي سوزه اگر 10 تا مشکلش بشه 12 تا. به اين هم بخنديم!!

ديگه چي بگم بخنديم؟ شما يک چيزي بگيد ...

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

فوق العاده . سراب

سلام
امروز يک سري کاري که از پيش فکرشو نمي کردم بکنم کردم. اولين و مهمترينش اين بود که فکر نمي کردم نرم به مراسم اختتاميه. که نرفتم. علتش هم خواب و کرختي اول صبح. دوم اينکه بلند شدم رفتم دانشگاه پيام نور در ازگل. برو تجريش و ازگل و ... حضوران پرسيدم و گفتند که اگر جايي که خدمت مي کني باهات راه بياند و گواهي بدهند که مي توني تحصيل کني، حتما ميتوني در حين خدمت فوق هم بخوني. خوب خدا ايشالله کمک کنه. خبر خوبي بود و کمر همتي بايد بسته شود. قبلا فکر نمي کردم قبل از آموزشي برم اين مورد رو پيگيري کنم که رفتم. الان هم که ساعت 3 هست ميرم چشم پزشکي. از صبح چشمم رو يه وري مي کنم سرم درد مي گيره و تير مي کشه يه جاهاييش. رفتم.

3:30 ب.ظ:
چشم چپم 25 صدم ضعيف تر شده. دادم دو تا عينکم رو درست کنه. يکيش فتوکروميک بشه براي سربازي. اون يکي هم که ناناز تره براي بعد از سربازي با شيشه زردرنگ.

من به شدت از تلاش براي رسيدن به سراب متنفرم. و سعي مي کنم انقدر حس تشخيصم رو بالا ببرم تا بفهمم کدوم انتخابم سرابه، کدوم نيست. البته به مدد اشتباهات خودم و بقيه و تجربه هاي خودم و بقيه. فهميدي چي ميگم؟ يعني براي چيزي عبث تلاش بکني. ولو ناچيز. اينکه ميگن زندگي سرابه وقتي درست در مياد که بخواي گتره اي (باري به هر جهت، هردمبيل و ...) به سمتي حرکت کني. اصولا در مملکت ما تعداد سراب ها، به تعداد آدم هاست. اينکه براي رسيدن به هدفي تلاش کني، اما آدمايي که در سيستم به خصوص سيستم هاي اداري (فرهنگي - ورزشي - سياسي - اقتصادي - مذهبي) مشغول به فعاليت هستند، از هدف براي تو، سراب بسازند. البته عکسش هم وجود داره اما خيلي خيلي کم. خيلي بايد محکم بود تا هدفت، هدف باقي بمونه. اينکه تازه آدم بتونه زود تشخيص بده که در مسير غلط هست خيلي مهمه. چون به همون اندازه چه بسا به مراتب بيشتر، طول مي کشه تا هم هدف درست رو انتخاب کني و هم در جهتش تلاش کني.

آقا/خانوم. اين کلمه علّاف. ريشه کلمه از علف مياد؟ نه تورو خدا کي مي دونه؟ اصلا بايد هر کلمه اي معنايي داشته باشه؟ کاربرد که بايد داشته باشه. اما يعني چي علاف؟ يعني کسي که زياد علف مي خوره؟ آره؟

مي بيني تو رو خدا؟ علي رضا. با اس ام اس من رو صبح از خواب بيدار کرده ميگه آنلاين شو. منم دست و رو نشسته وصل شدم، سئوالات اعلي حضرت همايوني شروع شده. يه عکس مي خواست که توش يه نوشته باشه براي صفحه اش. من گفتم نمي رسم الان باشه عصر. چه و چه که کارش گيره و اگه ميشه بهش بدم. در عرض 2 دقيقه عکسشو درست کردم. تازه يه بارم اصلاحات روش انجام داد و بعد من دوباره بهش دادم عکس رو. بهش گفتم 3.000 پول همين ميشه. هيچي نگفت فقط تشکر و ممنون و خيلي مهربوني و ... رفتم پيام نور برگشتم. براي ساعت 2 آنلاين شدم. ميگه 3.000 خيلي زياده. منم گفتم هر چي دلت خواست بده. اما اين درست نيست. حقش بود کار صبحشو انجام نمي دادم تا بفهمه. همين اتفاقات کوچيک، براي من درسه. در اشل بزرگترش تو محيطاي کاري برام پيش مياد. از اينکه کاري رو براي کسي انجام بدم، بعد طرف بخواد فکر کنه من که کاري نکردم، 3 سوت انجامش دادم، وقتي ازم نگرفت، به شدت مستفرغ ميشم. بذار فکر کنه خودم رو ميگيرم. اصلا خودم رو مي گيرم. مشکل دارم با خودم. مي تونه داستان رو عوض کنه.

ها ها! مرض! چته؟ هيچيم نيست تو چته؟ منم هيچيم نيست. چه تفاهمي! تفاهم به اين ميگن؟ آره. پس به اون چي ميگن؟ به اون ميگن فضول سنج.

لباسامو جمع مي کنم. اتاقم رو خلوت مي کنم. تو اين هفته ميرم کتاب مي خرم. يه دفتر مي برم اونجا که توش بنويسم. 100 برگ باشه يا 200 برگ؟ من خطم بسيار بسيار ريزه!

من از آقاي مهندس حسيني (عمو مجتبي) خيلي درس ها گرفتم. يک مثلي رو يک بار گفتند که خيلي عقيده مندم بهش. اينکه: دنيا فوق العاده کوچک هست و فوق العاده گرد. فوق العاده!!!!

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

چي بايد نگفت

سلام
فقط و فقط خوندن مطالب اين خانوم خبرنگار بهم حال داد. حالا حال مثبت يا منفيش بماند. اما حال داد. به خصوص اين لينک که در پست امروزش گذاشته. (توصيه مي شود اکيدان! که قبل از ادامه خوندن مضخرفات من، لينک ها رو بخونيد. تجديد خاطره ميشه!) اکيدان.

از همون خبرنگار:
اون روز جمعه به من ثابت کرد که یکصد سال است که هیچکی نتونسته این مردم رو عوض کنه من و ما چرا باید تلاش کنیم. مردمی که یک روز برای شاه شهید سینه می زنند و فرداش زیر علم مشروطه می روند و بعد از استبداد صغیر می گذرند و یک روز پشت قزاق می ایستند و فرداش برای تولد ولیعهد پسرش نمی گذارند ماشین شاه حرکت کنه.هر چی بکاریم باد درو می کنیم. این که هر شعاری باید با زبون این مردم باشه حتی اگه دروغ باشه قبول می کنند و ...

با علم به اين موارد، مي خوانيم:
- اين به اون: تو دادي؟
- اون به اين: نع! مگه تو دادي؟
- اين به اون: آره.
- اون به اين: درد داشت؟
- اين به اون: نع! خيلي هم حال داد

من، ساعت 9 شب در مسجد الزهرا - خ آبمنگل. سر کوچمون:
مرد مسني وارد شده، تو شلوغي. طوري مي خنده که مي خواد آدم رو خر کنه. مياد و ميره. يهو ديدم صف رو رد کرده رفته اول صف. بهش ميگم حاج آقا! شما خيلي دادي. بذار ما که جوونتريم تا پيشيمون نشديم بديم و بريم. پسر! يک قه قهه اي زد که نگو. حرفمو تکرار کرد (مي گفت آره ما 28 ساله داديم!!!) و بعد رفت ته صف. شوخي نداريم با کسي. همه دارند ميدن تو هم وايسا بده!

صدا و سيما و ارتباط زنده با اردبيل:
دختر زيبارويي با خوشحالي مي گفت: من امروز براي اولين بار دادم!!

دوستان و آشنايان اگر فکر مي کنيد از فعل دادن زياده از حد استفاده شده است، قبل از فعل دادن، کلمه راي را بگذاريد تا از بار منفي افعال کاسته شود. بنده هيچ قرضي ندارم.

من امروز صبح که بيدار شدم، ديدم حال مامان بده. نگو از صبح زود سر درد داره و با بابا رفته درمانگاه آمپول زده. فشارش افتاده بوده. بعدش گفتيم بريم خونه دايي جواد کرج. چون قرار بود بريم. گفتيم که ايشالله خاک کوچه شفاستو خوب ميشي. بابا رفته بود راي بده. رفتم از صف کشيدمش بيرون و گفتم زودتر بريم. رفتيم خونه خاله منصور. بعدم ديديم اونا رفتند راي بدند. با مسعود خاله پسر (پسرخاله مسعود) رفتيم محل اخذ راي. بابا هم همونجا رايشو داد و رفتيم کرج. توي ماشين آي موزيکالي حاليديم که لذتبخش بود. دست زندايي افسر درد نکنه. نمي دونيد چه دست پخت خوش مزه اي دارند و چقدر مهربون و دوست داشتني هستند. هم خودشون و هم بچه هاشون. خيلي زحمت ها کشيده بودند. دايي دختر الهام يه ليوان اختصاصي آب زرشک هم براي من آوردند و به عنوان توشه سربازي هم يک شيشه کامل آب زرشک بهم دادند. خيلي ممنونشونم. اونجا که بوديم براي دايي دختر زهرا و خاله دختر سميه هم دو تا وبلاگ درست کردم که هر وقت ديدم چيزي توش نوشتند لينکشون رو مي ذارم. چون اولين مطلب جفتشون رو خودم نوشتم براشون. و بعد هم آمديم تيرون. خوشبختانه خوب وقتي زديم بيرون که اصلا به ترافيکي بر نخورديم. شام هم مهمون خاله اينا بوديم و بعد اومديم منزل. خونه خاله هم کلي با خاله پسر مسعود و همگي گفتيم و خنديديم. از ماکروفرگرفته تا حلقه انگشتر و غيره ...

اومديم منزل و بعد من و مهدي رفتيم راي داديم. خنده بازاري بود. نحوه راي دادنمونو ميگم. اگر شد بعدان ميگم براتون. نوشتم. 6-7 خط شد. اما پاکش کردم. شايد بعدان گفتم.

برم بخوابم که فردا برم يکسري کار از پيش فکرنکرده بکنم.

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

تولد

امروز تولد صبا برادر زادمه. 4 سال گذشت. يادمه صبحي که به دنيا اومده بود دير رسيدم سر کلاس دانشگاه. چهارشنبه بود. درس سيستم عامل با استاد رواني بود. کلاس هم شلوغ بود. رفتم ته کلاس پيش بچه ها نشستم. اکبر ملکي پرسيد کجا بودي که دير اومدي؟ گفتم هيچي عمو شدم امروز. پسر! همونجا نشسته تبريک گفت و ماچ و بوسه. استاد ديد ما رو گفت: آي آي. اونجا چه خبره؟؟ ملاحظه کنيد بابا!! خيلي خنده بود.

آره! از وقتي که صبا خانوم اومد تو زندگيمون، چون داداش رضا هم طبقه بالاي منزل، يعني همين جايي که من الان هستم مقيم بود، ما کلي خوش خوشانمون شد. اصلا زبونمون رو باز کرد اين دختر. چون خواهري هم نداريم من و مهدي، تنها دختري که بهمون محرمه صبا هست. ما هم آي دوسش داريم. آي دوسش داريم ... خدا محافظت کنه ايشالله! البته مهدي هم شکر خدا متاهل شد و ...

در باب چي بگم برات؟ دلم تنگه! آره! ديروز دومين باري بود که توي يک هفته گذشته، روزها رو جلو جلو اشتباه مي کردم. يعني ديروز فکر مي کردم که امروزه (پنج شنبه). علتش رو نمي دونم.

يه داستان ديروز بايد براي يکي از دوستام مي گفتم فقط اينش يادم مونده بود که: اين پول خونش - blood - بود و اينکه داستان مال سعدي هست. شب عمو مجتبي زنگ زده براي کار، ازشون پرسيدم داستانو. چون اولين بار هم از خودشون شنيده بودم. داستان اينه:
روزي سعدي، از محلي مي گذشته. فردي شروع مي کنه به توهين و بد و بيراه گفتن به سعدي. اما سعدي چيزي نمي گه. همين باعث تعجب مردم ميشه. فرد شروع مي کنه به سبزي انداختن بر روي سعدي. سعدي اين بار جلو ميره و پول نسبتا زيادي به وي ميده. ملت کلي تعجب مي کنند. از سعدي مي پرسند اون بهت توهين کرد، تو چرا بهش پول دادي؟ سعدي گفت: اين پولي که من دادم پول خونش بود. فرداي اون روز، حاکم از اونجا رد مي شده. فرد پيش خودش مي گه که من ديروز به سعدي توهين کردم اونقدر پول گيرم اومد. امروز به حاکم توهين کنم حتما کلي بهم پول ميده. شروع مي کنه به توهين به حاکم. حاکم هم همونجا دستور ميده تا سر از تنش جدا کنند!

داستان پندآموزي هست.

من از 3 تا جمله به شدت متنفرم. تنفرم براي وقتي هست که توي امورات شخصي خودم بخوام به کار ببرم يا کسي برام بکار ببره.

  1. به من چه
  2. به تو چه
  3. ولش کن

من خيلي بندرت از اين 3 جمله در طي 2-3 سال اخير استفاده مي کنم. شايد در حد صفر. خيلي مثال ها مي تونم بزنم که بگم بدم مياد ازشون. ولي خيلي لجم رو در مياره. در بعضي موارد معيار هستش برام براي سنجيدن مخاطبم. اينکه حرفي رو باهاش در ميون بذارم، و اون يکي از اين جملات رو بکار ببره و يا غير مستقيم بخواد بگه. چندبار شد، به سبب اينکه با دوست دانشگام بده بستوني داشتم (نه پولي، در حد جزوه و اين حرفا) وقتي ازش چيزي خواستم به صراحت گفته به من چه و مشکل خودته. آخه مشکلي هم نبوده براي من. طرز حرف زدنش نشون مي ده چه آدمي هست. ولو در حد اينکه ازش بپرسم تو کدوم کتاب رو خوندي و اون طفره رفته از جواب دادن. و خيلي مثال هايي که ميشه اتفاق نيفتاده آدم مصداقاشو بگه.

به خصوص ولش کن. شنيدم يه پروفسور ايراني (شايد حسابي. شايد!) گفته همه دنيا رو گشتم. اما ولش کن رو فقط و فقط در ادبيات ايران ديدم. خارجي ها نمي گن ولش کن. ميگن آسون بگير. خيلي فرق هست بين اون طرز فکر و اين طرز فکر.

واي! خداي من! من ... من .... من بندتم - از خجالت سر به زير افکندتم. بچه که بودم. حاج عمو دکتر اين جملات و خيلي جملات ديگه رو مي گفتند. منم فکر مي کردم حرفاي خوبيه، راه ميرفتم و همون جملات رو مي گفتم. جالبيش اينجا بود که همون لحن عربيه و مردونه رو بيان مي کردم. خيلي جالب مي بود. يه بار با ماشينشون مشهد بوديم. جهت گردش رفته بوديم فريمان ويلاي دکتر صفا از دوستاي حاج عمو. برگشتنه هي مي خواستيم که ضبطشون رو روشن کنند و از نوارهاي واقعان مجاز گوش بديم. پسر! باورت نميشه! 20 جور صلوات فرستادند و ما هم تکرار کرديم. بعد از اون چشممون افتاد به يه گله گوسفند شروع کرديم من و مهدي و داداش رضا و ابراهيم که تو ماشين بوديم، به بع بع کردن. حاج عمو بالاخره دلش سوخت برامون ضبطو روشن کردند. (اين هم مال 10 - 12 سال پيشه! شايدم بيشتر!)

هــــــــــــــــــــــــــي! هــــــــــــــــــــــــــوي! آهـــــــــــــــــــــــــاي!

از اينجا بيشتر بخونيد: ...
اعتياد به اينترنت:
* ساعت 4 صبح كه از خواب بيدار شده‌ايد و براي آب خوردن به طرف آشپزخانه مي‌رويد در بين راه Emailهايتان را چك مي‌كنيد.
* وقتي مودم را خاموش مي‌كنيد احساس پوچي مي‌كنيد، مثل اينكه عزيزي را از دست داده باشيد.
* تصميم مي‌گيريد يكي دو سالي بيشتر در دانشگاه باشيد فقط بخاطر دسترسي رايگان به اينترنت.
* در نامه‌هاي پستي هم از -اسمايلي - smilye - (مثل (-: ) استفاده مي‌كنيد.
* وقتي مي‌خواهيد بخنديد سرتان را نود درجه بسمت چپ مي‌چرخانيد (رجوع شود به مطلب قبل).
* تكاليفتان را به فرم اچ تي ام ال - html - در‌مي‌آوريد و آدرس آنرا به استادتان مي‌دهيد.
* سگ شما هم براي خودش يك صفحه وب دارد.
* حتي خوابهاي شبهايتان هم به فرمت اچ تي ام ال - html - است
* پسرتان جواد را جاوا - java - صدا مي‌زنيد.
* همسرتان را به اين صورت معرفي مي‌كنيد: aghamon@work.money و ayal@kitchen.com
* همه دوستانتان يك @ در اسمشان دارند.
* از اينكه در يك آگهي ترحيم نمي‌توان آدرس ايميل - email - جديد مرحوم را نوشت ناراحت هستيد.
* تنها ارتباطتان با افراد منزل از طريق Email است.
* انتخاب بين پرداخت قبض آب و هزينه اشتراك اينترنت آسان است، بايد مدتي بي‌آبي را تحمل كرد.
* خانمتان يك كلاه گيس بر روي مانيتور مي‌گذارد كه به شما يادآوري كند كه او چه قيافه‌اي دارد.
* بر روي كنترل تلويزيونتان هم Double Click مي‌كنيد.
* نيمي از سفرتان را در هواپيما در حالي طي مي‌كنيد كه كامپيوتر كيفي‌يتان را به روي پاهايتان و بچه‌تان را در جعبه بالاي سرتان گذاشته‌ايد.

بنده اعتقاد دارم، با گذشت زمان، و کارايي که آدم مي کنه و يا نمي کنه، به جايي که فرد رسيده، لياقتش رو داره و بايد داشته باشه. چه موقعيت خوب و چه موقعيت بد و نامناسب. اينکه فردي دکتر ميشه، مطرح ميشه، و ... حتما در گذشته فعاليتي در جهت اون بايد کرده باشه. مثل پرويز پرستويي که در عبور شيشه اي ديديم. يا خيلي هاي ديگه. حتي يک بقال موفق. يک سوپري. اما آدم اگر بخواد راه چند شبه رو يک شبه بره، يقينا موقعيت پايداري نخواهد داشت. به نظرم توي اقتصاد هم همينه. قيمت ها هيچ وقت ثابت نيستند. نفت زمان دولت اول خاتمي که 8 دلار اينا بود الان شده بالاي 58 خورده اي دلار. چطور ميشه که به اينجا ميرسه. ا پسر! آدم بياد اصلان خودش رو سرمايه فرض کنه و بعد در جهت پيشرفتش تلاش کنه. آره به خدا! مثلا من الان سرمايم رو به ظاهر 2 سال در سربازي مي خوابونم. اما به ظاهر. اگر روي چيز غير مادي مثل دانش و يا فن بيشتر سرمايه گذاري کنم، يقينا قيمت افزوده من بعد از 2 سال بيشتر ميشه. قيمت بهتري مي تونم رو خودم بذارم. عيول. اصلا هدفم اين چيزي که الان گفتم نبود. تا حالا اصلا بهش فکر نکرده بودم. از خوبي هاي نوشتن همينه ديگه!

ساعت 4:02 PM : اصلا يادم نبود. تولد صبا 27 آذر هستش. نه امروز. بخاطر اينکه ممکنه نباشم ورفته باشم سربازي، تولدش رو زودتر گرفتند. عجب!

تست مي کن

من حامدم
از ياهو ميل مي زنم به بلاگر بعد اون متنمو مي ذاره تو بلاگم
دستش درد نکنه

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵

......._____-------

و من دوست دارم خوش اومدني هام رو بخونم
همشونو دوست دارم
يکيش اينه که امروز خوندم

من را چه مي شود

شما هم موافقي با اينکه چرا؟
ياد گذشته بخير. يادش واقعان بخير. شخصي رو دوست داشته باشي ببيني اما نشه. اونم بخواد تو رو ببينه بازم نشه. اين حالت براي دو دوست اتفاق مي افته. دو دوستي که خيلي وقته با هم آشنا هستند. خيلي وقت. و حالا به ديدن هم و در ميون گذاشتن افکارشون تشنه هستند. دو دوست قديمي. مثل دوست دوران دبيرستان.

فيلم ضيافت رو که يادم مياد، سئوال مي کنم از خودم که توي واقعيت آيا ميشه آدم همچين قرارايي بذاره؟ چرا فيلم؟ توي دنياي واقعيه خودمون.

انتخابات. چي بگم. اگر بگم همه فکر خودشون هستند نابجا نگفتم. دوره پيش براي انتخابات شوراي شهر تهران، از تهران فقط 800 هزار نفر شرکت کرده بودند. اما اگر راي ندم، و نديم، امثال امروزي ها و صنوف و احزابي که اهل شعار دادن هستند، ميان و به جاي الگو شدن، ميشند سوژه و نقل و نبات محفل ها. کلا با راي دادن حس مي کنم به کل سيستم راي ميدم. اما اصلا دوست ندارم همچين برداشتي از عملم بکنن. خوب اگر دنبال اين هستيد سيستم راي بياره، رفراندومي بذاريد. نه اينکه از هر حضوري برداشت خودتونو بکنيد. تناقضاتي از اين دست، کمي حوصله ام را سر مي بره. عين اينکه من دارم قهقهه مي خندم، يکي بياد منو به يکي ديگه نشون بده، بگه، ببينش! من يه فحشي به تو دادم، اين داره قهقه مي خنده! ميشه؟ منطقيه؟ اما اصلاح طلبان هر کدومشون بياد از اينا بهتره! دوره بعدم حتما ميگيم اگر هر کي به غير از اصلاح طلبا بياد از اينا بهتره.
بي تعارف راي ميدم تا شناسنامه اي ممهور به مهر انتخابات داشته باشم. چون بايد در اين مملکت زندگي کنم. چون اون گروهي رو هم که انتخاب کنم نمي گذارند کاراشونو بکنن. مگه نبود؟؟ هي ميگفت موانع کارشکني هامو ميگم. ميگم. پس کو؟ کجا رفت؟ موانع رو داريم مي بينيم. سخن گوي شوراي نگهبان که با 1001 دليل لايحه (يا طرح) هاي دولت منتخب رو پس ميزد، الان با چه زبوني صحبت مي کنه؟ با چه منطقي؟
کل اين حرفهايي که زدم، اصلا به من هيچ ربطي ندارند. من دوست دارم، دوستم رو ببينم. :(



من مشاهدم خيلي خيلي (بزن به تخته) قويه (البته در شرايط عادي). مشاهده اي که با چشم و گوش و دماغم انجام بدم. طوري که تعجب اطرافيان رو بر مي انگيزه. نمونش زياده. يه بار تو دفتر، صدايي از دريچه کولر که 5-6 متر دورتر از من بود تشخيص دادم که ناشي از خرابي بود. يه بار صداي ساعت مچيه يکي از خانوماي فاميل از توي کيف دستيش رو شنيدم وقتي که داشتم از فاصله 4-5 متريش رد مي شدم. اونم نه در جايي که هيچ کس نبود. رفت و آمد وجود داشت. اصولا صداي تيک تيک ساعت رو خوب مي شنوم و معيارم براي يک ساعت مچيه خوب اينه که صدا نده. 2-3 بار بويي رو حس کردم و پيدا کردم که بقيه اصلا متوجهش نبودند و وقتي بو رو پيدا کردم و بهشون نشون دادم تعجب کردند. در مورد يادآوريه وقايع و اتفاقات هم همينم. البته اصلا کينه اي نيستم و بسيار سعي مي کنم همه چيزاي خوب رو به خوبي نگه دارم در ذهنم و چيزاي بد، سخت و ... رو به عنوان تجربه خوب و گرانبها به خاطرم بسپارم. که از اين دست بسيار هستند در ذهنم. حالا چرا اينو گفتم. دليلي نداره.

من آلبوم باران عشق از ناصر چشم آذر رو دارم گوش ميدم. دارم بغضمو مي خورم. از 16 17 سالگي با اين آهنگ حال مي کنم. خيلي راحت مي چلونتم. هم بغضمو هم اشکمو. به ياد مياره برام خاطرات گذشتمو. اصطلاح امروزيش اينه که بگم برام نوستالژيکه! واي! سکوت مي خوام. سکوتي معنا دار. سکوتي کوتاه اما طولاني! چه تناقض تامل برانگيزي. نه! دوست ندارم قطع کنم آهنگو. دوست ندارم که نشنوم. دوست دارم. ميخوام. اين حس مال منه. حسي واقعي. حسي همراه. حسي ماندني. مي تونم بعدان باز هم اينجوري باشم. من منم (ا ا ا ! يه سريال مي خوان بذارن به اسم من نه منم - اين به اون هيچ ربطي ندارد اصلا و ابدا)
من چيزي کمتر از گذشتم ندارم. فقط به جلو ميرم با زمان و در حاليکه جوانتر ميشم پير ميشم. باز هم تناقض. باز هم تامل. من شخصيت دارم؟ بقيه من رو چطور مي بينن؟ من مثل بقيه هستم؟ بايد فرق داشته باشم؟ نبايد؟ ولي همه با هم فرق مي کنيم. همه سر و ته يه کرباسيم؟ من اثرم در زمان چيه؟ زمان که در من اثر ميذاره. اينو مي دونم. من نع که بخوام تاريخ ساز باشم، اما ليست بايگاني نوشته هام که در سمت چپ هست، نشون ميده من تاريخ مي سازم. نع که مشهور بشم. نع. من | حامد | تاريخ | مي | سازم. تا جايي که نباشم که بنويسم و خطي و ماهي بر تاريخ اين من افزوده نشود. چه زماني من بيهوده هستم؟ چه کسي و چطوري مي فهمه؟

من دوست دارم من من کنم اما کسي اين رو نفهمه. اگر کسي بفهمه، ميشه، چي ميگن بهش؟ ___________ خودخواهي. صفت بديه. من من کنم در مقايسه با جامعه. کاري که بقيه مي کنن. که اگر اين روحيه نباشه پس چرا اين همه کار و رقابت وجود داره؟ چرا؟ در پس اين رفتارامون يک من وجود داره. من دوست ندارم منِ خودم رو قايم (مخفي) کنم. وقتي مُردم، مخفي ميشم از ديده ها. (غرض نقشي است کز ما باز ماند - که دنيا را نمي بينم بقايي)

واي. با من چه مي کني باران عشق!

دوست دارم نوشته هامو ايتاليک کنم تا بفهمي نوشته ها رو درست نمي بينم.

من من کردنِ خيلي ها، درس شده برام. بعضي ها هستند که يه عده ديگه من من مي کنه براشون. چطور بگم. مثلا امام حسين. نيستش. اما نقشش باز مانده. عزيزاني که آدم از دست ميده. و عزيزاني که آدم نگرانشونه که بخواد از اونا دور بمونه. باور کنيد اصلا از اينکه ميرم سربازي و دلم احتمالا تنگ بقيه و حتي اينجا خواهد شد، اينا رو نمي نويسم. اينا افکارم هستند. حالا اينکه چي باعثش شده برام مهم نيست. مي خوام بگمشون. گفتم که بعدان باز هم از اين افکار مياد به سراغم. ربطي به رفتنم نخواهد داشت يقينا.

من دوست دارم دوستمو ببينم.
ســـــــــــلام. خوبي؟ قربانت!

و باز آهي . اين نوشته ها همه اش اثر اين باران عشق هست. مي تونم تا صبح بنويسم. شايد خالي شدم. شايد! اگر خواستيد از من حرف بکشيد اين آهنگ معجزه مي کنه.

سکوتي کوتاه و طولاني.

سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

زنده

هادی غفاری: «نه‌ساله بودم كه پس از ديدن شعار "مرگ بر حكومت فاشيستي پهلوي" در اعلاميه‌ها، از پدرم پرسيدم كه فاشيسم يعني چه؟ كه گوش مرا كشيد و بسيار هم درد گرفت، اعتراض كردم كه چرا گوشم را مي‌كشي؟ گفت مي‌خواهم به تو بفهمانم كه فاشيسم يعني اين. يعني گوش تو را مي‌كشم، تو هم حق نداري كه حرف بزني و پاسخگو هم نيستم و به تو هم مربوط نيست كه چرا من گوش تو را مي‌كَنم. بعد به من گفت كه هر چه به تو مي‌گويم بايد گوش كني، گفتم آخر اين درست نيست؟ گفت مگر تو نمي‌خواهي بداني فاشيسم يعني چه؟ فاشيست يعني همين و هر چه من گفتم و خواستم درست است. گفتم اين كه خيلي بد است. گفت ما هم به اين دليل مي‌گوييم كه بد است» - از اينجا

مردي، همسرش را تنها به دليل مخالفت با دعوت بستگانش با وارد آوردن دو ضربه به قتل رساند.

عجب

خواب در چشم ترم مي شکند

بي خوابي و گشت زني در مقاله هاي خوب خوب . خميازه و کسي نيست که مرا دريابد
مقالات از سعيد پور دلير:
کليک هاي مليون دلاري | پيروزي در تجارت اينترنتي | وبلاگ شخصي سعيد

اين بشر هم ميگه زن ذليل نيست! آره جون خودش. حالا کلش داغه نمي فهمه چي ميگه ...

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

خوش

ســـــــــــلام
امروز صبح ساعت 6 به همراه پدر و مادر وخيزاديم و رفتيم فرودگاه به ديدن عمه اشرف و پسر عمه کامران که راهي مکه شدند. ايشالله که سفر پر باري داشته باشند. دعامون هم بکنند. نامزدي متين که قولشو داده بودند.
بعد از اونجا هم من و مامان رفتيم خونه مادربزرگه. آخ خوابم ميومد. يه ساعتي خوابيدم و بلند شدم با نوت بوک سر کارام. هي هم علي رضا اس ام اس مي داد که کار داره و من آنلاين شم. منم گفتم که گوشيم شارژ نداره و نمي تونم اصلا باهاش حرف بزنم. شماره ثابت هم که مي دادم زنگ نمي زد. بگذريم. خلاصه با يکي از دوستامم که مي خواستم اس ام اس بدم به دليل نداشتن شارژ نشد. موندم اين همه کيف و بند و بساط، يک تيکه شارژر مگه چقدر جا مي گيره که همراهم نبرده بودم!؟

رفتم پول راهنمايي هايي هم که از چت به علي رضا مي دادم رو امروز گرفتم. 25.000 تومان. آي حال داد. به خودشم گفتم. خودشم با رضايت داد اين پولو داد. خيلي خرسند شدم از اين اتفاق!

سه خبر ... يکيش وقتي نهايي شد ميگم، يکيش اين که دعوت نامه براي حضور در مراسم تجليل از منزلت پژوهشگران و مبتکران جوان (جشنواره خوارزمي) به دستم رسيد. شنبه ساعت 8 صبح. سالن اجلاس سران کشورهاي اسلامي. اون يکي هم اين که 2 دي اعزام. نامش امروز اومده خونه. فردا يا پس فردا ميرم خد پادگان بپرسم جريان از چه قراره! گفتند 2 دي بايد ميدون سپاه باشم.

خونه ما قديمي هست. چند سالي هم هست که همه مي خواهند که نو شود الا پدر. البته پدر الان که وضع مسکن مبهم است به فکر ساخت افتاده اند. اما باز جاي شکرش باقيه که اين هدف رو دارند از اين به بعد. خلاصه. از يک جاي بخصوص دم در کوچه (از داخل منزل) رد بشي، چون زيرش سيم تلفن رد شده، قطع ميشه. هر دفعه هم يک وري ميريم درست ميشه. امروز هر وري رفتم درست نشد. بالاخره يک جوري درستش کردم که فقط يه تلفن بوق داشته باشه. نياز به سيم زياد داره تا سيم کشيش از در منزل تا داخل بالکل عوض بشه!

آقايان و خانوماي محترم و محترمه! بابام برام عرق خريده. اونم سه نوع! به به! من از بچگي عرق مي خوردم. نه عرق زير بغل ها! عرق درست و حسابي. اولش هم با مادربزرگ مرحومم (مادر پدرم) که بهش مي گفتيم خانوم جون، اين کار رو شروع کردم. عرق بيدمشک . به به. عرق کاسني . ببه به به . عرق شاتره .... که هيچکدومشون بيدمشک نمي شوند ... شما هم بخوريد. کم بخوريد اما هميشه بخوريد. مواظب باشيد از درصد بالاهاش هم استفاده نکنيد!!

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

زاپاس

سلام!
امروز، صندليه ماشين رو بردم دادن درست کردند. 10.000 تومان خرجش شد. تا حالا نمي دونستم صندلي ماشين هم خواهر مادر داره. اون که هيچي! صندلي سازه مي گفت که خواهر و مادر صندلي رو هم مورد عنايت قرار دادم. گفتم خوب چاره اي نداشتم. بايد ماشين رو رانندگي مي کردم ديگه!! اونم گفت که من بدونم و منم مي گم که شما بدونيد که اگر صندلي شکست، زاپاس ماشين رو بذاريد پشتش تا به خواهر و مادر کسي فشار نياد! آره قربونش!

کار هم دارم مي کنم. شما نمي بيني فقط!

خوبم! خوب خوب! دارم مطمئن مي شم که در حين خدمت نمي تونم فوق بخونم. بماند که با وبلاگ دانشجويان و فارغ التحصيلان پيام نور MBA معامله (از ريشه EMAIL) کردم، ايشونم سريع جوابمو دادند و گفتند که يکي اونجا در نيروي انتظامي خدمت مي کنه و داره دوره ميبينه. نمي دونم والا! خود پيام نور که به من چيز ديگه اي گفت! خدا لعنت کنه مخابراتو که اس ام اس هاي آدمو مي پرونه! چه ربطي داشت به صندلي ماشين يا پيام نور؟

جدي جدي بايد راي داد!؟ من که ماطغد نيستم! چرا! مثل شبي که در ورزشگاه برنابئوي مادريد باشي روشنه که چرا... محض عرا ... خوب اصولا من نمي دم ... اگرم بدم تِر مي زنم که کار اصلان خوبي نيست. يعني جاش به زندگي ملت نيست. آدم که به ملت تر نمي زنه. مي زنه؟ نع ... پس راي بديد تا نقاشي قشنگي در روز حماسه و پيروزي خون بر شمشير و بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه

اصولان جديدان خيلي با اين شعار حال مي کنم. گفتم قبلا، جديدان تا ببينم از دوستان و آشنايان مي نالند از اوضاع با هم داد مي زنيم بگو مرگ بر شاه !! اگر قبلن اين شعار ارزش بوده، بگذاريد ارزش ها را حفظ کنيم.

خوب ديگه ... من کارام رو به يه جاهايي برسونم تا فردا تحويلشون بدهم.

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

جبر و اختيار

مجبور در زندگي کردن - مختار در نحوه زندگي
نتيجه فکرمه

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

مختصران

عکس من و همزادم

سلام!

امروز مختصران:
- خواب 1 بامداد که در يک و خورده اي عملي شد
- بيداري 6. صرف حليم که مهدي زحمت کشيده بود براي ما و خانومش اينا خريده بود. و رفتم به سمت خونه مادربزرگ جهت رفتن به بهشت زهرا
- 8:30 برگشتن از بهشت زهرا، خريد بربري داغ خاش خاشي، (شانس آوردم تا من گرفتم، هم نون هاي چيده شدش تموم شد، هم شلوغ شد سرش) - و صبحانه دوم در خانه مادربزرگ با بربري
- 9:30 رفتن با پدر به استخر، استخر بسيار يخ بود. آبشو ميگم. آب جکوزيش هم داغ بود. کلي هم بخار داشت توي سوناهاش! من يه نيم ساعت ورجه وورجه کردم و بعد نيم ساعتي خوابيدم. چه مزه اي داد!
برگشتنه:
صندلي راننده ماشين، به محض جلوس جهت رفتن به منزل، بشکست و خنده اي مرا فرا گرفت. اصولا در اين مواقع من مي خندم. مثل وقتي که استاد مهندسي اينترنت به بنده نمره 7.5 داده بود و من آن درس را مجدد گرفتم. ديدي! شما همي مي توني بخندي!! آره! اين صندلي از باب چشمي بود که خوردم. مي دونم چه کسي چشم زده است مرا. دفعه اولش نيست. يکبار به منزمان آمد و مانيتورم که CTX مولتي مديا بود (هم مونيتور و هم اسپيکر) سوخت. خلاصه! اگر بدوني با چه وضعيتي رانندگي کردم. يکي دو بار گاز دادم قشنگ با کله رفتم عقب و سقف ماشين را مشاهده همي نمودم. از اون به بعد محکم فرمون رو چسبيدم که کسي شهيد نشه! آره! حالا هم صندليش بايد درست بشه هم فکر کنم کاربراتش. کاربراتش بخاطر اين خراب شد که متروي شريعتي چهارشنبه ريخت. علتش رو نمي دونم. کارشناسا دارند زير و روش کار مي کنن.

- 11:30 خانه و يک سري رفتم صنف لحاف دوزا (خواب ناز). تا ساعت 14 اونجا بودم
- 14 ناهار
- الي 18 تلويزيون و لم دادن و ولو شدن و دراز شدن و سنگين شدن چشم ها و شير و بيسکويت خوردن و استحمام و اصلاح صورت و ديگه .... ديگه .... آهان دستشويي هم رفتم ( ... )
- کار گزينه دو ... طراحي بخش کارنامش
- موسيقي جهت گذراندن عصر جمعه
- تا آخر شب چند تا WC ميرم و ... شام و يه سري کارا که اگه بزنه بسرم انجام خواهم داد. قول ميدم!

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

چي ببرم

سلام ! سربازي آموزشي چي ببرم!؟
با پسر عمو اميرحسين صحبت مي کردم يه راهنمايي هاي عالي اي کرد. دستش ندرده! اون پارسال اسفند برای آموزشي کرمانشاه بوده.

توصيه هاي امير:
کمپوت - صابون خميردندوني - کتاب - نمک (جهت قرقره براي احساس سرماخوردگي احتمالي) - موبال بهمراه شارژر - شامپو و ليف و 2 تا حوله - خوراکي جات - ويتامين ث (يکي صبح يکي شب بخورم جهت جلوگيري از سرماخوردگي خوبه!) و ...

خودمم اينا رو مي ذارم کنار:
بيسکويت ساقه طلايي و ترد مينو - قرص هاي جوش سرم - مسواک - خميردندون - چاقو (قاشق چنگال)؟ - يه عالمه کاموا به همراه يه عالمه سفارش از دخترا و پسراي فاميل - سشوار (موهام يهو رگ به رگ ميشن! خوبه که خوش حالت باشند اونجا!) - زنبورک (من استادشم!! ريون ريون!!!) - همزادم رو (بايد ببينيدش!) - ساعت - خواب (من اينقدر [اينقد: _____________________________________ ]خواب سنگينم!) - بقيشم نمي تونم بگم ... شورت و ... يه سري قرص هم مي برم اگر کسي از بچه ها پريود شد مصرف کنه.

ليست کتاب هايي که از ميثم گرفتم ببرم:

  • يک بشکه شراب
  • قلعه حيوانات
  • بر باد رفته
  • پيرمرد و دريا
  • در جستجوي زمان از دست رفته
  • وضعيت آخر(کامل نخوندمش هنوز)
  • (کتابهايي از جرج ولز. هر چي بود)

شما هم اگر چيزي به ذهنتون مي رسه بگيد. چه کتاب. چه موارد ديگه! ولي بگم که دارو نظافت نخواهم برد. اونجا يهو ديدي يه بي جنبه پيدا شد با داروي من خودکشي کرد. خونش الکي ميوفته گردنم. آها! امير گفت که خودم اينجا موهامو (موي سر) بزنم. اونجا ماشين اصلاحشون زياد تميز و درست درمون نيست. بازم دستش درد نکنه.

جون من اشتباهي اسم کتابا رو خوندي فکر نکني مي خوام اينا رو ببرمـــــــــــــا!! اينا اسم کتابند. فکرشو بکن. همون قلم اول! يک بشکه شراب! (به به! چه صفايي!!!)

من بقدري خواب سنگين مي شم بعضي اوقات که لج اطرافيان در مي آيد. به يک نمونه جديد توجه فرمائيد. فکر کنم گفتم تو بلاگم. پس نمي گم. خيلي ...

امير مي گفت اونجا يه زمان بخصوصي تو روز مي توني بري گوشگوبته بگيري صحبت کني با ملت! عيول! عيول! اين يه تيکه از همين الان روحيه بهم ميده!

شما گفتي خوبي؟! خدا رو شکر! منم خوبم. دلم خوب گواهي ميده. حالا براي چي نمي دونم.

يکسري کار براي گزينه دو و اصول بهداشت رواني هم فردا انجام ميدم.

فردا صبح ميريم بهشت زهرا سر خاک آقاجون. مامان جون رو خواهم برد. انشاالله سر خاک حميد هم خواهم رفت. فاتحه!

ها ها ها ! عجب دوست خوبي دارم! دوستش دارم!

يک بار تا حالا نشده اين تعداد حرکت هاي اين آدمک سمت چپ - بالاي صفحه رو تا ته بشمرم. آخرين بار ديشب بود. اشتباه نکنم تا 1 بيدار بودم. ميشمردم ... به 12.043.342.092 رسيدم که خوابم برد! حالا شما اگر بشمري ممنون ميشم. يک جايزه هم براش در نظر گرفتم ... عدد دقيقش رو هم مي دونم ... فقط مي خوام خودم بشمرم که مطمئن بشم ... آره عزيز جان!

آهاي ! من يک دوست دارم ! خيلي دوسش دارم ! حالا کيه بماند! ولي بماند! البته که بماند! خوشحالم که بماند!
واي هميشه احساس شادي دروني بعد از 2-3 روز کسلي چه مزه اي ميده! آخـــــــيـــــــــــــــش!


عکسي که حذف شد!! - پاچه خواري رو تورو خدا!!! نگاه!!!

چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۵

بشريت

سلام
هنوزم که هنوزه، من حامدم (انتظار نداشته باش که بشم اسگل)

حالی هم ندارم! امروز رفتم برای سئوال امکان ادامه تحصيل در حين خدمت. گفتن نميشه. همين! و از آن موقع سر دردي مرا فرا گرفت. تا رفتم خانه مادربزرگ (از شدت پيچيدگي افکار اکثرش رو با اتوبوس و پياده رفتم تا پياده بروم و بيشتر فکر همي کنم) و بعد از ديدار با خاله منصور، کيانوش خانوم و پسرخاله مسعود و ميثم که از مشهد آمده بود، به قرار قولي که به خاله مولود داده بودم، بهمراه مادر و خاله و ميثم رفتيم 4 نفري ميم مثل مادر در سينما فلسطين! و عاي هم لذت بردند شکر خدا! عجب فيلم نازنيني! و چه بازيه زيبايي! من که به حال خودم گريه کردم! عمران!! شايعه است! من حالم خيلي هم خوبه! فقط حوصله ندارم و سرم درد مي کرد!

با دوستم امشب صحبت کردم. 3-4 دقيقه بعد از مکالمه، سرم خوب شده بود. از نشانه هاي دوست خوب همينه ديگه!

دوستام ميگن سربازي که بد نيست. همه رفتند تو هم يکي مثل بقيه. خودمم به خودم ميگم چرا اصرار داري تقلا کني. برو لذتتو ببر. اما آخه علاف گشتن و هرز بردن عمر ميشه لذت بردن!؟ ميشه از الکي خوش بودن. خوب اگر بشه درس بخونم خوب نيست؟ خوب مسلمه که خوبه! من که خداي خنده و خوش گذروندنم! به اذعان همونايي که باهاشون هم صحبت و هم سفر و دوست و صميمي بودم ميگم. هلاک يه فرصت مغتنم هستم اکثران! اما خدا ايشالله اين روحيه رو تا .. سالگي برام نگه داره، کارايي رو بکنم اقلاکن، که کمي براي آيندگانم بهتر باشه! نع! اگرم نشد حتما آي لذتي مي برم! مي گي نع؟ حالا مي بيني! البته نمي توني ببيني چون بهت نمي گم که!؟ دلت بسوزه! فقط خودم مي دونم و خودم. حالا يه خورده ميگم ...

پدر خانوم مهدي، حاج آقاي عابديني، دوباره کسالت باعث شده در بيمارستان بستري بشند. ايشالله فردا مرخص مي شوند. انشاالله که خدا همه مريضا رو شفا بده. و ايشون رو هم البته! بنده خدا قلبشو عمل کرده اما باز بعضي ها شک عصبي بهش وارد مي کنند. چقدر بي فکر؟ اصلان فکر سلامتي آدما نيستند برخي ها!؟

شما اصلان فکر نمي کنيد که من چرا او سينوس زاويه بين ضلع شرقي پارک ملت، نرسيده به شما دوربرگردون آرش، برهاني بر ادله رياضيات ايشان و فلسفه آب دادن به گلها در بهار آزادي ارزش چناني دارد که مولانا وي بي خودي در اين زمينه شعري نسروده است!؟ اين وسط تو چي ميگي حالا؟

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵

آخرين نشانه

مرده شوره سانسورشونو ببرن که بجای اينکه آدم حواسش به فيلم باشه، ميگرده ببينه کدوم هنرپيشه کجاش سانسور شده! اينم شده از فيلم ديدن ما! ولي فيلمش قشنگ بود. (آخرين نشانه - سينماي ماورا)

اصلان حال و حوصله هيچ کاري ندارم! انگيزه اي ندارم! نمي دونم چرا؟ شايد زيادي سئوالاي بي جواب دارم! يعني به نظر تو چي ميشه؟

من ____ او ____ شما
تو ___ ما ___ ايشان

من نفهميدم!؟!؟ آخر چی؟ - درونم مشکل داره ها!؟ از نظر جسمي خوبم! اي بابا!!

اي کاش اين سربازي نبود. مي شد کار کرد. پول در آورد. پول خرج کرد! گشت زد! کيف کرد! ايکاش!
براي اينکه گيج نشي کلا دارم صحبت مي کنم.

گيچ شدي؟
به بهشت! اصلا حوصله ندارم ميگم

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

از ماست که بر ماست

مگه غير از اينه؟ خوب از ماست که بر ماست ديگه!

عکساي بلاگمو نشون نميده هيچکدوم از آي اس پي ها! فکر کنم مسير عکس بلاگر فيلتر شده! ديروز از ترس اينکه بلاگر سرويسشو بر ما ببنده، رفتم و در وردپرس - wordpress - عضو شدم و يک کپی از مطالبم گرفتم. ازش خوشم اومد. اگر درست شد عکسام که شد! اگر نع که فکر ديگري بايد.

ديشبم حسابی شانس يارم بود! آخر شب. اينم بازي هايي که بردم و از شدت خوشحالي شب راحت خوابيدم. دومينو - مربع هاي يامي.

افکاري دارم که بيشتر شامل سئوال هايي هستند.

امروز سينما بودم. کافه ستاره. آخ که عجب بازي هايي مي کردن. بخصوص رويا تيموريان. تبليغ فيلم مهمان هم توش بود. ديدنيه. بياد حتمان ميرم. ميثم هم که ظاهران اين ترم واحد زياد برداشته (19 واحد) خسته است. قرار فردا به سمت تهران بياد و اين چند روزه هم چند تا فيلم با اون ميرم ببينم.

امروز امور اداري دانشگاه هم رفتم. براي گواهي براي ارشد سئوال کردم. حالا فردا ميرم براي خود ارشد پرس و جو کنم که کارايي رو که بعد از آموزشي بايد بکنم رو مشخص کنم از همين الان.

ديشب مهدي به مناسبت گرفتن ديپلمش ماها رو (من مامان و بابا، داداش رضا و خانومش و صبا، و خانواده حاج آقاي عابديني) در پيتزا پياله شام مهمان کرد. چه شامي. ناپرهيزي کردم و پيتزا خوردم به همراه سس تـــــــــــــــنـــــــــد!! فعلا که جوش نزده سرم. ايشالله که ديگه نزنه. داداش چون اونجا با خونشون فاصله اي نداره و چند بار رفتن، رو حساب تجربه چلو کباب خواسته بود. يک تيکه از کبابش خوردم! واي چه شيرين بود! توي دهن آب مي شد. بهش گفتم بدجنس سابقه داري ها! عجب چيزي سفارش دادي! من دوست دارم اگر ايندفعه با شما رفتم اونجا، ماهي قزل آلا سفارش بدم! شما چي مي خواي؟
مهدي سال آخر دبيرستان (نظام قديم) رو رها کرده بود و وارد کار آزاد شده بود. بعد که داداش رفت سربازي، از معافي 2 برادري استفاده کرد. و بعد در کميته امداد - مجتمع اقتصادي - مشغول کار (استخدام) شد. بعد از 7-8 سال دوباره رفت سراغ ديپلم. همت کرد واقعان. من ازش درس مي گيرم. ايشالله يک همتي هم بکنه و ليسانس و يا فوق ديپلم هم بگيره عالي ميشه!

زياده حرفي نيست. هر چي بگم زره! چاي مي خورين؟ سينما ماورا رو امشب مي بينم. فردا هم تکرار سينما 1 (هواشناس) رو. جمعه هم 00:45 بامداد اگر بيدار شدي بيدارم کن تا از سينما 5 فراموش شده رو ببينم. ديشب از وسطاش ديدم.

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

دومينو


من در دومينو
همين الان بردم
136 - اينترنت چشه؟ عکسامو با زبون خوش نمياره برام؟ بايد با يه زبون ديگه باهاش حرف زد؟

بچه مولا!

سلام! اين سايت رو ببينيد. تحت عنوانه من بچه مولا 25 سال دارم. فقط و فقط!!!! :
- اگر +18 هستيد
- اگر از خوندنه کلماتي همچون گوز و ريدنو و شاشيدنو و بعضي کلمات نامتعارف ناراحت نمي شيد و ... ساير نکات ايمني ...

خيلي ناراحت شديد جلوي چشماتونو بگيريد بگيد يکي ديگه براتون بخونه يا ....
اين آخرين مطلب اون خدابيامرزه ....

میشه بگی زندگی رو تو یه کلمه تعریف کنی؟
به نظر من زندگی یعنی طزدصهارنث
اونوفت این طزدصهارنث که گفتی یعنی چی؟
خوب معلومه. یعنی بنسپخقر دیگه
آهان! چه جالب . اونوقت بنسپخقر یعنی چی؟ منظورم معنیشه.
والله یه معنی بیشتر نداره اون هم طزدصهارنث ه

خوب! بالاخره نوبت سربازي ما هم رسيد. اين بچه ملاي 25 ساله هم بايد ماتحت رو تنگ كنه بره به كيان تخمي جمهوري اسلامي خدمت كنه. اولين وبلاگم بود كه اينقدر تونستم دوام بيارم. كلا هميشه به صورت ناشناس مينوشتم و وقتي شناس ميشدم بلاگ رو ميبستم. يادش به خير اولين باري كه وبلاگ ساختم مال خيلي وقت پيش بود . فكر كنم سال دوم دانشگاه بودم. حدود 5-6 سال پيش. از اونوقت تا الان خيلي بلاگ ريدم و همه رو دستمالي شده رها كردم. و ...

راحتي

سلام!
آدما خودشون رو جهت راحتي، در سختي ها و موقعيت هايي قرار مي دهند. شايد به جاي راحتي بگيد هدف، يا يه چيز ديگه. من دنبال اون کلمه نيستم. به دنبال جواب چرايي اين کار آدما هستم. موقعيت هايي که از بچگي برامون بزرگ ترا بوجود ميارند تا يه زماني، اگر زندگي نرمال و عادي اي رو در نظر بگيريم، تغييرش دست ماها (به عنوان بچه) نيست. اما بعد از يه برهه، شايد بگيم مثلا بعد از ديپلم گرفتن، ديگه خودمونيم که تعيين موقعيت مي کنيم براي خودمون. اما اون کلمه هه باعث اين کار ميشه. شايد اسمشو بذاريم چشم و هم چشمي! واقعان نمي دونم! و دنبال اون کلمه نيستم. شايدم دارم اشتباه مي کنم و بايد به دنبال اون کلمه باشم.

به وفور، در دوران دانشجويي تا حالا يک احساسي زياد برام تکرار شده. ايني که در يک موقعيت زماني، نياز داشتم به يک چيزي. اما برام فراهم نشده. اما بعدها، وقتي اون چيز فراهم شده ديگه من بهش نياز روز اول رو نداشتم! اين چرا آخه!؟ (منظورم چيزاي شدني، و قابل حصول و منطقي هست. نع که انتظار داشته باشم در همون لحظه زير پام ماکزيما باشه! در قبال تلاشي منطقي براي خواسته اي، نتيجه منطقي اي هم ديده بشه!)

با رسيدن آدم به هدفاش، فرضان ماشين خوب، مدرک علمي، موقعيت کاري، همسر خوب و ... به سبب ارضاي آدم، و وجود فکر مي کنم ميل به رشد، آدم براي موقعيت ديگري برنامه ريزي مي کنه و چيزاي ديگري ميشن نيازاش. اين ميل تمومي هم نداره! اما چرا آدم با اون چيزي که بهش ميرسه حال نمي کنه؟ استفادش رو نمي کنه؟ اگر اين ميل بخواد کورکورانه آدم رو به جنب و جوش واداره، خوبه به نظر تو؟ نمي فهمي چي ميگم؟ نه؟

من امروز نيازي بسرم بزنه مثل مثلان داشتن يک کاپشن! واقعا هم نداشته باشم. نه. اين مثال نه. يک چيزي که در قبالش متمحل سختي اي بشم. اصلا نتيجه تحمل هر سختي اي، نبايد يک چيز ملموس باشه؟ شايد فقط يک حس باشه! شايدم پول و يک چيز ارزشمند مادي در عرف باشه. اما بايد باشه!

اون راحتي چه زماني حاصل ميشه؟ هر چيز مادي و احساسي اي که متصور هستيم، هر کدوممون بر اساس نيازها؛ محيط زندگي، تربيت، سطح دانش، سطح درک، سطح گيرايي، سطح هوش (عاي کيو)، تجربه و خيلي فاکتورهاي ديگه، چه زماني به اون مي رسيم؟ شايدم بگي خوش بختي! کي بهش ميرسي؟

راحتيه محصل! راحتيه کسبه! راحتيه قصاب! راحتيه دانشجو! راحتيه يک زن حامله! راحتيه يک سرباز! راحتيه يک دندانپزشک و يا يک وکيل! راحتيه يک راننده اتوبوس! راحتيه .... حتي راحتيه شما دوست عزيز!

بهتر اين نيست که براي خودت معلوم کني چه زماني بد بخت نيستي و احساسشو نمي کني؟

به نظر من، آدما بعد از يک مدت، که پيروزي ها و موفقيت ها و احتمالا ناکامي هايي بدست ميارند، برنامه ريزي و تعيين هدف مجدد مي کنند. با تکيه بر تجربيات و دانش جديدشون و احتمالا منابع جديدي (مثل دوست، همسر، محيط کار جديد، کتاب، مقاله، سايت اينترنتي و ... ) که ازشون الهام مي گيرند. دقيقا فکر کنم بتونم صخره نوردي رو مثال بزنم. زندگي مثل صخره نوردي ميمونه (ميمون که جونوره، منظورم مي ماند). يک سري دستگيره براي صعود وجود داره که هم بايد ببينيش و هم بايد توانايي استفاده ازش رو داشته باشي و خودتو به اونا برسوني. بيشتر فکر کنم نه! مي فهمي چي ميگم؟

آقا اين نوستالژي يعني چي؟ هي مي شنوم معنيش رو هم نمي دونم. با گوگليدن فهميدم که يک کلمه فرانسوي هست. و من عاشق ادبيات فرانسه و انگليسي هستم و دوست دارم سري به ادبيات آنها بزنم. از يک جا پيدا کردم که مي گفت يعني: چيز هائي که تورو ياد گذشته و خاطرات خوب گذشته ميندازه. حالا بيشتر مي گردم تا پيدا کنم اگر شد بازم.

چند وقته دقت مي کنم جاي فعل و فاعل و قيد هاي جمله هام مثل انگليسيه! شما نمي بينيد. چون من موقع تايپ برمي گردم و اصلاحش مي کنم. يه نمونش همين بازم که در انتهاي پاراگراف قبلي هست. خجالتم نمي کشم!

اين روزا بيشتر در خودم فرو مي رم و فکر مي کنم.

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

برف - اوکاليپتوس

سلام

به گزارش خبرگزاري دوستان از ولنجک، برف سنگيني ولنجک و شمال شهر را از ديشب فرا گرفته. به گفته شاهدان، مه الان در آنجا رويت مي شود ولي چيز ديگري رويت نمي شود و يا به سختي رويت مي شود. آنجا برف روبان، در خيابان ها و پشت بام ها مشغول کارند. لطفا مزاحم نشويد. اين خبر، قوه حسادت بنده را قلمبه کرده! چرا که اينجا طرف منزل ما، فقط هوا سرد است. خدا خيلي نامردي! مگه من دل ندارم!؟ چي!؟؟ کرمانشاه!؟ اوه! نع! خيلي مردي! حرفمو پس گرفتم! ببخشيد! الو! الــــــو! (تلفن قطع شده...)

امروز استخر مزه داد خداييش! با طعم اوکاليپتوس در خشک و بخار! چه طعمي! نفسم باز شد! بعدشم بياي توي رختکن ببيني چند تا اس ام اس از دوست خوبت بخوني که کلي ذوق هم بکني!

فيلم ديشب هم عالي بود. هواشناس! با بازي نيکلاس کيج. محشر بود فيلم و داستانش. از نظر جلوه هاي ويژه عالي بود. نع که فکر کني خيلي کامپيوتري و از اين حرف ها بود! ديالوگها و فيلم نامه قوي اي داشت که جلوه ويژه اي داده بود به فضاي فيلم. الحق و الانصاف هم دوبله فيلم معرکه بود. محصول 2005. آخه اين چه فيلم هاييه که ميذارن؟ بيکاريد؟ از اون فيلم هاي مضخرف بود! در پيت!! اه اه! (مجبورم اينجوري بگم که چشم نخورن باز از هفته بعد فيلم ناجالب بذارند!)
- يه ديالوگ از فيلم. پدر بزرگ به نوه: پسرم سعي کن خودت رو در موقعيت بزرگترها قرار ندي، تا وقتي که بزرگ واقعا بشي.

پدر از خاطرات گذشته مي گفت و ميگه. و مثلا در زمان شاه تدريس مي کرده چقدر حقوق ميگرفته و بعد از انقلاب چقدر حقوق مي گرفته. چه خودشون و چه پدر بزرگم که توي مخابرات کار مي کردند. آخر حرفاشون هم که از وضع موجود مي نالند، من ميگم: بگو مرگ بر شاه، بگو مرگ بر شاه، بگو مرگ بر شاه، بگو مرگ بر شاه، ... (خنده و هم خواني پدر ..)

خوب! من گشنه هستم. گرسنه هم شايد! برم خودسازي (ناهار منظورمه!) و بعد عصر جمعه را سر کنيم!

خيابونا هم برگشتنه از استخر بد فورم شلوغ بود. جالبه بابا مي گفت نماز جمعه اونور شهره، ملت اينجا چي کار مي کنن!؟ چند تا از ماشين ها هم از برف بالا شهر برامون چشم روشني آورده بودند. ولي خدا ! الو! الو! ( بابا غلط کردم. ميرم کرمانشاه خوب خودت جبران مي کني. جون من ببخش! الو .... آهان! حالا شد ... حال شما خوبه؟ شما خوبي؟ ... )

اينترنت شما خوبه؟