چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۵

بشريت

سلام
هنوزم که هنوزه، من حامدم (انتظار نداشته باش که بشم اسگل)

حالی هم ندارم! امروز رفتم برای سئوال امکان ادامه تحصيل در حين خدمت. گفتن نميشه. همين! و از آن موقع سر دردي مرا فرا گرفت. تا رفتم خانه مادربزرگ (از شدت پيچيدگي افکار اکثرش رو با اتوبوس و پياده رفتم تا پياده بروم و بيشتر فکر همي کنم) و بعد از ديدار با خاله منصور، کيانوش خانوم و پسرخاله مسعود و ميثم که از مشهد آمده بود، به قرار قولي که به خاله مولود داده بودم، بهمراه مادر و خاله و ميثم رفتيم 4 نفري ميم مثل مادر در سينما فلسطين! و عاي هم لذت بردند شکر خدا! عجب فيلم نازنيني! و چه بازيه زيبايي! من که به حال خودم گريه کردم! عمران!! شايعه است! من حالم خيلي هم خوبه! فقط حوصله ندارم و سرم درد مي کرد!

با دوستم امشب صحبت کردم. 3-4 دقيقه بعد از مکالمه، سرم خوب شده بود. از نشانه هاي دوست خوب همينه ديگه!

دوستام ميگن سربازي که بد نيست. همه رفتند تو هم يکي مثل بقيه. خودمم به خودم ميگم چرا اصرار داري تقلا کني. برو لذتتو ببر. اما آخه علاف گشتن و هرز بردن عمر ميشه لذت بردن!؟ ميشه از الکي خوش بودن. خوب اگر بشه درس بخونم خوب نيست؟ خوب مسلمه که خوبه! من که خداي خنده و خوش گذروندنم! به اذعان همونايي که باهاشون هم صحبت و هم سفر و دوست و صميمي بودم ميگم. هلاک يه فرصت مغتنم هستم اکثران! اما خدا ايشالله اين روحيه رو تا .. سالگي برام نگه داره، کارايي رو بکنم اقلاکن، که کمي براي آيندگانم بهتر باشه! نع! اگرم نشد حتما آي لذتي مي برم! مي گي نع؟ حالا مي بيني! البته نمي توني ببيني چون بهت نمي گم که!؟ دلت بسوزه! فقط خودم مي دونم و خودم. حالا يه خورده ميگم ...

پدر خانوم مهدي، حاج آقاي عابديني، دوباره کسالت باعث شده در بيمارستان بستري بشند. ايشالله فردا مرخص مي شوند. انشاالله که خدا همه مريضا رو شفا بده. و ايشون رو هم البته! بنده خدا قلبشو عمل کرده اما باز بعضي ها شک عصبي بهش وارد مي کنند. چقدر بي فکر؟ اصلان فکر سلامتي آدما نيستند برخي ها!؟

شما اصلان فکر نمي کنيد که من چرا او سينوس زاويه بين ضلع شرقي پارک ملت، نرسيده به شما دوربرگردون آرش، برهاني بر ادله رياضيات ايشان و فلسفه آب دادن به گلها در بهار آزادي ارزش چناني دارد که مولانا وي بي خودي در اين زمينه شعري نسروده است!؟ اين وسط تو چي ميگي حالا؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر