پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

چي ببرم

سلام ! سربازي آموزشي چي ببرم!؟
با پسر عمو اميرحسين صحبت مي کردم يه راهنمايي هاي عالي اي کرد. دستش ندرده! اون پارسال اسفند برای آموزشي کرمانشاه بوده.

توصيه هاي امير:
کمپوت - صابون خميردندوني - کتاب - نمک (جهت قرقره براي احساس سرماخوردگي احتمالي) - موبال بهمراه شارژر - شامپو و ليف و 2 تا حوله - خوراکي جات - ويتامين ث (يکي صبح يکي شب بخورم جهت جلوگيري از سرماخوردگي خوبه!) و ...

خودمم اينا رو مي ذارم کنار:
بيسکويت ساقه طلايي و ترد مينو - قرص هاي جوش سرم - مسواک - خميردندون - چاقو (قاشق چنگال)؟ - يه عالمه کاموا به همراه يه عالمه سفارش از دخترا و پسراي فاميل - سشوار (موهام يهو رگ به رگ ميشن! خوبه که خوش حالت باشند اونجا!) - زنبورک (من استادشم!! ريون ريون!!!) - همزادم رو (بايد ببينيدش!) - ساعت - خواب (من اينقدر [اينقد: _____________________________________ ]خواب سنگينم!) - بقيشم نمي تونم بگم ... شورت و ... يه سري قرص هم مي برم اگر کسي از بچه ها پريود شد مصرف کنه.

ليست کتاب هايي که از ميثم گرفتم ببرم:

  • يک بشکه شراب
  • قلعه حيوانات
  • بر باد رفته
  • پيرمرد و دريا
  • در جستجوي زمان از دست رفته
  • وضعيت آخر(کامل نخوندمش هنوز)
  • (کتابهايي از جرج ولز. هر چي بود)

شما هم اگر چيزي به ذهنتون مي رسه بگيد. چه کتاب. چه موارد ديگه! ولي بگم که دارو نظافت نخواهم برد. اونجا يهو ديدي يه بي جنبه پيدا شد با داروي من خودکشي کرد. خونش الکي ميوفته گردنم. آها! امير گفت که خودم اينجا موهامو (موي سر) بزنم. اونجا ماشين اصلاحشون زياد تميز و درست درمون نيست. بازم دستش درد نکنه.

جون من اشتباهي اسم کتابا رو خوندي فکر نکني مي خوام اينا رو ببرمـــــــــــــا!! اينا اسم کتابند. فکرشو بکن. همون قلم اول! يک بشکه شراب! (به به! چه صفايي!!!)

من بقدري خواب سنگين مي شم بعضي اوقات که لج اطرافيان در مي آيد. به يک نمونه جديد توجه فرمائيد. فکر کنم گفتم تو بلاگم. پس نمي گم. خيلي ...

امير مي گفت اونجا يه زمان بخصوصي تو روز مي توني بري گوشگوبته بگيري صحبت کني با ملت! عيول! عيول! اين يه تيکه از همين الان روحيه بهم ميده!

شما گفتي خوبي؟! خدا رو شکر! منم خوبم. دلم خوب گواهي ميده. حالا براي چي نمي دونم.

يکسري کار براي گزينه دو و اصول بهداشت رواني هم فردا انجام ميدم.

فردا صبح ميريم بهشت زهرا سر خاک آقاجون. مامان جون رو خواهم برد. انشاالله سر خاک حميد هم خواهم رفت. فاتحه!

ها ها ها ! عجب دوست خوبي دارم! دوستش دارم!

يک بار تا حالا نشده اين تعداد حرکت هاي اين آدمک سمت چپ - بالاي صفحه رو تا ته بشمرم. آخرين بار ديشب بود. اشتباه نکنم تا 1 بيدار بودم. ميشمردم ... به 12.043.342.092 رسيدم که خوابم برد! حالا شما اگر بشمري ممنون ميشم. يک جايزه هم براش در نظر گرفتم ... عدد دقيقش رو هم مي دونم ... فقط مي خوام خودم بشمرم که مطمئن بشم ... آره عزيز جان!

آهاي ! من يک دوست دارم ! خيلي دوسش دارم ! حالا کيه بماند! ولي بماند! البته که بماند! خوشحالم که بماند!
واي هميشه احساس شادي دروني بعد از 2-3 روز کسلي چه مزه اي ميده! آخـــــــيـــــــــــــــش!


عکسي که حذف شد!! - پاچه خواري رو تورو خدا!!! نگاه!!!

۲ نظر:

  1. موبايل كه توي سربازي ممنوعه ببينن فكر كنم بيچاره بشي! بيسكوييت ميسكوييت رو ببر ولي اون قرص براي اينكه بچه هاتون پريود شدن بهشون بدي چه صيغه اي بود؟:))
    وقت سشوار كشيدن و اينها هم برات نمي ذارن داداش . حالا يه سري وسيله مي بري دفعه بعد اومدي خونه همه رو مي ذاري و ميري.
    عكس همزادتو مي ذاشتي ببينيم خوب

    پاسخحذف
  2. موبايلو تحويل ميگيرن بعد توي روز يه زمان بخصوص ميدن بهمون!
    اون قرصه جهت رد گم کردن بود. اصلان نمي دونم چي چي هست!؟؟؟؟
    سشوارم کجا بود!؟ همه کچلن. جهت شوخي و خنده گفتم. مگر مي خوايم بريم عروسي؟ موهامو تازه مي خوام بيگودي هم بپيچم!! - ها ها! - خوش خيالما!
    اينم راست ميگي. يه سري بين آموزشي بر مي گردم تجربه اندوزي مي کنم!
    عکس همزادم هم، دستمه! با دستم حرف مي زنم و بسيار هم دوستش دارم. هم دست چپ هم دست راست. 5 تا انگشتم رو به هم مي چسبونم و بعد بهشون شخصيت مي دم .... ميذارم عکسشو. با دوربين نوت بوکم مي گيرم عکسشو عنقريب!
    ديگه اينکه موفق باشي ;)

    پاسخحذف