یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

زاپاس

سلام!
امروز، صندليه ماشين رو بردم دادن درست کردند. 10.000 تومان خرجش شد. تا حالا نمي دونستم صندلي ماشين هم خواهر مادر داره. اون که هيچي! صندلي سازه مي گفت که خواهر و مادر صندلي رو هم مورد عنايت قرار دادم. گفتم خوب چاره اي نداشتم. بايد ماشين رو رانندگي مي کردم ديگه!! اونم گفت که من بدونم و منم مي گم که شما بدونيد که اگر صندلي شکست، زاپاس ماشين رو بذاريد پشتش تا به خواهر و مادر کسي فشار نياد! آره قربونش!

کار هم دارم مي کنم. شما نمي بيني فقط!

خوبم! خوب خوب! دارم مطمئن مي شم که در حين خدمت نمي تونم فوق بخونم. بماند که با وبلاگ دانشجويان و فارغ التحصيلان پيام نور MBA معامله (از ريشه EMAIL) کردم، ايشونم سريع جوابمو دادند و گفتند که يکي اونجا در نيروي انتظامي خدمت مي کنه و داره دوره ميبينه. نمي دونم والا! خود پيام نور که به من چيز ديگه اي گفت! خدا لعنت کنه مخابراتو که اس ام اس هاي آدمو مي پرونه! چه ربطي داشت به صندلي ماشين يا پيام نور؟

جدي جدي بايد راي داد!؟ من که ماطغد نيستم! چرا! مثل شبي که در ورزشگاه برنابئوي مادريد باشي روشنه که چرا... محض عرا ... خوب اصولا من نمي دم ... اگرم بدم تِر مي زنم که کار اصلان خوبي نيست. يعني جاش به زندگي ملت نيست. آدم که به ملت تر نمي زنه. مي زنه؟ نع ... پس راي بديد تا نقاشي قشنگي در روز حماسه و پيروزي خون بر شمشير و بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه

اصولان جديدان خيلي با اين شعار حال مي کنم. گفتم قبلا، جديدان تا ببينم از دوستان و آشنايان مي نالند از اوضاع با هم داد مي زنيم بگو مرگ بر شاه !! اگر قبلن اين شعار ارزش بوده، بگذاريد ارزش ها را حفظ کنيم.

خوب ديگه ... من کارام رو به يه جاهايي برسونم تا فردا تحويلشون بدهم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر