دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۷

بازي بازي

برنامه سين

برنامه سين امروز من:
ساعت 11 الي 16 - خواب
16 الي 17 - نماز و ناهار
17 الي 20:30 - خواب
نمي دونم تا كي بيدار بمونم
مات ماتي شدم :(

تموم شو، اي ضد حال اجباري

اومدم خونه مامان رو ديدم و احوالپرسي كردم. بعدش يك دوش حموم گرفتم. بعد يك فقره نيمرو كوفت كردم و سر حال اومدم. از كجاي اردو بگم؟ خسته كننده تر و كلافه كننده تر از 1000 تا آموزشي اين آخر خدمتيه!! غذاهاش خوب بود اما برنامه رزم در شبش كه يك پياده رويه 2 ساعته بود (حدودا) و هي بايد مي خيزيديم روي زمين!!! جالب نبود. خواب رو هم كه ديگه نگو اصلا! سمت چپي قشنگ دستش رو انداخته بود دور گردنم و توي دهنم نفس مي كشيد كثافت، سمت راستي هم در گوشم يا خر و پف مي كرد، يا مي چوسيد كثافت!!!‌بوي گندش هنوز توي دماغمه!‌ منم بعد از كلنجار فراوان، سر و ته خوابيدم و با پا، اونا رو كنار زدم و تونستم ساعاتي چند بخوابم.
اي خدا! به هيچ زبوني نمي تونم، ظلم سربازي رو بيان كنم. به هيچ زبوني. به چه اميدي درس مي خوني. به چه اميدي ميري خدمت و مي بوسي همه چيو و ميذاري كنار. از اين لجم ميگيره ادعاي اين رو مي كنند كه من آينده ساز هستم. نمي دونم با خيز چند ثانيه و 1000 تا كار بيهوده ديگه، من آيا اينجا ميمونم كه بخوام آينده اي اينجا بسازم؟؟ احترام محترام بخوره تو سر من!
يكي از بچه هاي پر رو هم به سرهنگه بي ادبي كرد و فرستادنش دادسرا بدبخت بيچاره رو!! همه جا ساكت بود، سرهنگ داشت با سربازا حرف ميزد، اينم برگشت يك حرف مفتي زد كه حقش بود بره قضايي!! بچه پر رو!!
=> آلبوم جديد سياوش قميشي به نام رگبار، قشنگه. بخصوص اوليش!

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

قاتل اضافه بر حال و حول


مهدي نمي خواست بكشتش. خودش پريد جلو. اما وقتي خورد به ماشين، مهدي واي نستاد و گازشو گرفت رفت. ما هم هيچكدوممون هيچي نگفتيم. اون بيچاره هم جنازه نحيفش همينجوري افتاده بود. آخه چرا اومد جلوي ماشين. خوب پرنده بيچاره اين همه جا. از يك ور ديگه مي رفتي.
سفر بسيار خوبي بود. عالي و به ياد ماندني. حدود 390 تا عكس گرفتيم.
اين سفر با چهره جديدي از دماغ صورت گرفت. بدون چسب :)
بعدش من رو با شورتك توي بازار چين راه ندادند. اونوخت!! چي بگم. عوضش من هم همه جا رو با شورتك رفتم گشتم. از بعضي هاشون هم پرسيدم مورد داره، گفتند نه بابا!! با ركابي و شورت (به معناي واقعييه كلمه SHORT) ميان و ميرن ملت؛ اينكه چيزي نيست. سيگار و آيس پك رو هم به حال و حوووول 3 روزه اضافه مي كنم. هواي خنك جواهرده و كلا عالي بود.
خريد از حاجي ارزوني كه به نيت يك نيش ترمز صورت گرفت و تبديل به خريد مفصلي شد رو هم به حال و حول اضافه مي كنم.
از فوت خسرو شكيبايي عزيز ناراحت شدم. مدرسه كه بوديم (سوم دبيرستان) نزديك مدرسه ما داشت يك سريال با فاطمه معتمد آريا بازي مي كرد. اكثر بچه ها بخصوص محمد ابراهيمي اونجا پلاس بودند. محمد عاشق خسرو بود. حرف زدنش شبيه اون بود. حتي نوشتنش. متنهايي كه مي نوشت براي انشا و مثل خسرو اجرا مي كرد سر كلاس، بدون استثنا مورد توجه همه بود. خسرو شكيبايي دوست داشتني بود. حيف بود.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

اعداد

اين روزها وقتي مي چرخم تو وب، اعداد و ارتباطات رو زيادي ريز ميشم روشون. اينكه مطلبي چه تايمي فرستاده شده، و من چه زماني دارم مي خونمش. از اين گوه گيجه گرفتم كه الان مطلبي رو دارم مي خونم كه تاريخش براي فردا يا چند ساعت ديگه هستش. اين خوب مشكل نرم افزاري و طراحي سايت هست ديگه. گوگول خودم اگه مطلبي رو براي آينده ارسال كني، نشونش نميده تا سر همون موقع نشونش بده. پيرو مطلب قبل، فرق كنيم پس!

اينجا


اينجا اينطوريه كه كسي كار نمي كنه.
و هر كي كاري كنه، ميشه وظيفش.
و هر كي درست كار كنه، يا بهتر بگم، زيادي درست كار كنه، ميشه آدم بده.
چون زير آب بقيه مي خوره.
چون اونا درست كار نمي كنند.
و خوب، كار نكني
و اداي كار كردن دربياري،
ميشي خوب.
اينجايي كه ميگم مي دونيد كجاست ديگه لابد!

فرق كنيم

فيلم سنتوري رو همه ملت ديدند.
اندام قلمبه و سلمبه ي دخملان رو همه مي بينند چهار چشمي.
قيافه پسرهايي كه انگار موهاشون، از آهن هستند، و آهن ربايي رو سرشون گرفتي رو همه مي بينند.
ازدحام ماشين ها براي سوار كردن دافي ها را همه مبينند.
خوب پس چرا همه، از هم قايم مي كنيم، افكار و ديده هامون رو؟؟
بروز يك امر، پديده، شخص، حالت، موقعيت، وضعيت، روحيه، قانون، شايعه، و از اين دست اراجيف، مورد توجه همه قرار ميگيره.
دارم زور مي زنم كه اينو بگم بابا: اگر يك فيلمي بده و توقيف ميشه، مثل سنتوري. خوب مي بيني كل ملت ديدند و ميگن بده. راستش ديگه الان به بچه راهنمايي هم نميشه گفت بچه. فرق كرده حساب كتاباي قديم. گويش قديم. خوب و بد قديم فرق كرده.
فرق كرده. پس فرق كنيم؟
پس نوشت: اطلاعات عمومي در مورد مواد مخدري از نوع شيشه و كراك و هروئين و شكش (6 six) و رشوه و اختلاس و از اين دست اقلام رو هم بهش اضافه مي كنم.

مادربزرگ - اميد به خدا


اين بنده خدا، پيرترين وبلاگ نويس استراليايي فوت كرده. بنده خدا. چه دوست داشتنيه. مادربزرگ وبلاگ نويسها بوده حتما.
بعد هم فردا ميريم سفر، اميد به خدا. يك شمال 4 نفره اي با خاله و مهدي و ميثم ميريم. سفر لازم بودم و هستم خداييش.
جمعه هم كار موهوممممي دارم تهرون كه تا اون موقع بر مي گرديم، اميد به خدا.
هواي تهرون، فقط يك درجه از بندر عباس كمتره. كلا هوا پسه!

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۷

خدا كنه

بعد از اينكه ديشب برق رفت، كولر يك كمي روشن بود و بعدش بوش در اومد. فكر كنم نيم سوز شد بدبخت بيچاره. خدا كنه فردا درست شه. گرمه خدا!!
كجايي ننه سرما! بيا كه اين گرما خوار و مادر ملت رو بهم صيغه كرده!

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۷

اعمال درد

براي بعضي ها 3 روز طول مي كشه. براي برخي، 2 ماه. براي برخي 9 ماه. براي اون يكي 20 ماه. براي فردي يك عمر. بحث استقامت ما تحت رو ميگم.
مهدي را امروز بغل كردم در خانه. عينك شيكم را گرفتم. چسب بيني را تعويض كردم. اينبار كه چسب شل بشه خودم مي كنمش (از ريشه كندن) و 2 هفته ديگر ميروم نزد دكتر جونم.

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۷

اين حق من نيست

شايد دنياي ما، دنياي قصه هاست!
زندگي گلادياتوري در ايران، براي من. براي تو. براي ما. براي مهدي. حكم جلبشو گرفتند. و الان ..... آش نخورده و دهن سوخته. مي خواستم مطلب آخري توي اين جا بنويسم مبني بر پايان انديشه آزاد. كدوم آزادي. كدوم انديشه. خسته كوفته از جايي مي آي كه آخرين پستت رو دادي. از جايي كه از 4 شنبه يك جنگ رواني مبني بر آماده باش و اردوي آزمايشي 24 ساعت در محلي. اين آخر خدمتي، مثل اول خدمت بگايي شده برام. از در اومدي سراغ داداشت رو ميگيري و ميگن ...
اونوقت انتظار دارند كه به ازدواج هم فكر كني. يعني آلت تناسلي متبادر ميشه به ذهنم. چيزي غير از اون نه! فقط و فقط آلت تناسلي.
چقدر كنترل كنم كه اينجا مودب بنويسم؟ كاف سين كش عوضي حروم زاده. فقط زمان! بگذر!
من نمي گم دنيا رو مي خوام
امروز رو دارم فردا رو مي خوام
من نميگم هر چي هست مال ماستو حساب و كتاب ما از دنيا جداستو
من فقط ميگم اين حق من نيست
حق من رفتن و گم شدن نيست
حق من زندگي بي ملاله
يك سقف و يك لقمه نون حلاله

شايد دنياي ما، دنياي قصه هاست!
غصه از ما جدا نيست - ما تنها شديم
- بد دهن نوشت: اصلا منظورم از آلت تناسلي، شومبول، دول و دودول نيستش!

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

بشمور 8

  1. امروز رفتم عينك دادم به خانم دوكي تا 5 شنبه چشم دار بشم من
  2. شنبه ميرم چسب دماغ رو براي هميشه بر ميدارم
  3. فردا آخرين پست پادگان را مي دهم
  4. خدا بخواهد 2 هفته ديگر ميروم پايان دوره و دنبال يك سري امور خوب خوب و موههههوم
  5. كار تايپ ميثم نصف شده. تموم بشه پاورپوينتش رو درست مي كنم و پيتزا و ژامبون رو مي لومبونيم
  6. يك سينما هم بعد از عينكي شدن ميريم
  7. هوا خيلي گرمه. زيادي. 5:30 صبح هم كه آفتاب نيست عرق ميريزم
  8. تصميم هايي گرفته ام. براي دست به برنامه نويسي شدن و اين صوحبت ها

جمعه، تیر ۱۴، ۱۳۸۷

جديد

جالب نيست. حقيقتي است. بدون آق حامد كه:
هر كه را اسرار حق آموختند - مهر كردند و دهانش دوختند

و ليكن عدم ... به خاطر خودت مي باشد. تو مشكلي داري؟ اگر نداري پس به زندگيت برس بذار مردم هم به زندگيشون برسند د د د د د د دددددد!

پ.ن. 1. شكم داداشم كار كرد
پ.ن. 2. يك متني ميثم كه از مشهد اومده داره، 26 صفحه. قرار شد 2 تا پيتزا بده براش تايپش كنم. فعلا در حال حرف زدنيم تا ببينم تضميم مي گيره يا نع؟ D:


عشق و حال نوشت: يك ژامبون تنوري + يك عدد پيتزا براي تايپ و طراحي پاورپوينت. خوب ميثم ترم آخرشه و 3 ساله اين رشته كتابداري و اطلاع رسانيش رو در دانشگام امام رضاي مشهد داره تموم مي كنه. اين رشته، انتخاب 100 ميثم بوده و بگذريم كه توي امتحاناي آخر قلمچي، رتبه 200 مياورد، اما بعد از كنكور، حتي مجاز به انتخاب رشته هم نشد يك سال!! حرف آيس پك هم بود كه من زير بار نرفتم. به اين ميگن زورگويي به دانشجو و البته يك اسمال بيزنس براي من :)


اين شعر رو هم الان هوس كردم يافتم خوندم لذت بردم گذاشتم اينجا:
https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgfMCtBX0ADbo0t9ubvWlGC47bX0OL5bXYGo3-oDAurGoF3Et6BgrfjBn5Z_nhSPuclv3qX77WozaroLvvAV1mUnK9KWtY91fQblXx06cbbIasIwdW-k11vB3_X81kaPwiMBT_uWA/s1600-h/eshghe-omoomi.gif

نكني

بعضي وقت ها هم بهترين كار اينه كه تصميمي نگيري! كاري نكني. چيزي نگي. نگاهي نكني. و كلا كاري نكني!
عصر پنج شنبه دلگير اينجوري مي گذره. هر چند تازه از دماوند و آب و هواي توپش برگشته باشي.

ساعت چيه الان شلمن


دلم براي بامزي تنگ شده!! به قرآن ميگم!! اينا رو با حسرت دارم نگاه مي كنم نصفه شبيه!
اگه بود، ساعت به وقت آخر شب جمعه ها نزديك مي شد،‌دوست دارم مي ديدم چي كار مي كنه؟؟‌ D:
يا اصلا .شيئ وشسيش سيننتنمسن نسيب س؟؟ خث0رس ع32948 9 89 9شس مشنسي شني‌مي نشس يks dajds ad سمني كمي شميس مشن ص؟ خوب آره ديگه!
===============================================
جدا شد يكى چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگى دچار
به نرمى چنين گفت‏با سنگ سخت
كرم كرده راهى ده‏اى نيك‏بخت
گران سنگ تيره دل سخت‏سر
زدش سيلى و گفت دور اى پسر!
نجنبيدم از سيل زورآزماى
كه‏اى تو كه پيش تو جنبم ز جاى؟
نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد
به كندن در استاد و ابرام كرد
بسى كند و كاويد و كوشش نمود
كز آن سنگ خارا رهى بر گشود
ز كوشش به هر چيز خواهى رسيد
به هر چيز خواهى كماهى رسيد
برو كارگر باش و اميدوار
كه از ياس جز مرگ نايد به‏بار
گرت پايدارى است در كارها
شود سهل پيش تو دشوارها

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

اميد

از اينجا
به آنچه اميدى بدان ندارى، اميدوارتر باش. همانا برادرم موسى به‏سوى آتش رفت، اما خداوند با او سخن گفت. (پيامبر اكرم - كنزالعمال)

انسان اين توانايي را دارد كه هميشه به سازندگي فكر كند. (اميركبير)

بين دو نفس، اين فقط اميد است كه اجازه ي نفس كشيدن را دارد (مثل انگليسى)

”ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد“. خيلي شگفت انگيز است كه مولانا به ما يادآوري مي كند كه براي پاك بودن، كافيست ناپاك نباشي. (دكتر وين داير)

على (ع) يكى را ديد نوميد، گفت: « نوميد مباش كه رحمت خدا از تصورات تو عظيم‏تر است».

اى بسا كارها كه اول صعب گشت
بعد از آن بگشاده شد، سختى گذشت

بعد نوميدى بسى اميدهاست
از پس ِ ظلمت بسى خورشيدهاست

هيچ ما را با قبولى كار نيست
كار ما تسليم و فرمان كردنى است (مولوى)

اى پيامبر، به بندگانم بگو، اى بندگانى كه بر نفس خود، ستم روا داشته‏ايد، از رحمت خدا نااميد باشيد. او همه اشتباهاتتان را مى‏بخشد و بسيار آمرزنده و مهربان است. (زمر53)

بيخودى مى‏گفت در پيش خداى،
«كاى خدا آخر درى بر من گشاى!»
رابعه آن‏جا مگر بنشسته بود،
گفت: «اى غافل، كى اين در بسته بود؟!» (عطار)

اميد مانندِ رحمت خدا براى امت من است. اگر اميد نبود، مادرى فرزند خويش را شير نمى‏داد و كسى درختى نمى‏كاشت.
پيامبر اكرم. نهج‏الفصاحة

سايه حق بر سر هر بنده بود
عاقبت، جوينده يابنده بود

گفت پيغمبر كه چون كوبى درى
عاقبت، زان در برون آيد سرى

چون بنشينى سر كوى كسى
عاقبت، بينى تو هم روىِ كسى

چون زچاهى مى‏كـَنى هر روز خاك
عاقبت، اندر رسى در آب پاك (مولانا)

در نوميدى بسى اميد است
پايان شب سيه سپيد است (نظامى)
---------------------------------------------------------------------
و آنگاه من سرباز نمونه شدم

تكمه

ياهو مسنجر رو باز كردم، زده 200 تا ايميل ناخوانده! يعني كي؟ چي؟ مي تونه باشه؟
تكمه پيرهنم كنده شده. بايد دوخته بشه. براي همين،‌ همين!

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

ميشم

اين دخترها (يا همون لبنيات قديم) باور ندارند كه سرباز هم مي تونه دماغشو عمل كنه! خيلي براشون جالبه! من كه عينك ندارم و واكنششون رو نمي دونم واضح چيه؛ اما محمود ميگه كه اينقدر جالب نگات مي كنند كه نگو!؟ از يكيشون هم شنيدم كه گفت: دماغتو بخورم!!!‌ واي منم حسسساسسسسصثصثص!!! جوابشو دادم البته. محترمانه و جهت جلب رضايت مشتري D:
داستاني داريم با هم در مترو. سوار شدن. پياده شدن. همشهريان. سربازان مشغول خدمت در جاهاي مختلف.
بالاخره دست به كار مي شم.

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

اينتر

پوست انداختم در خدمت. به اين فكر مي كنم كه بعد از خدمت چي بنويسم؟ خوب اگر بخوام چيزايي كه تا حالا بهش فكر كردم رو بگم، ميشه اين. يعني منتظري بگم؟ خوب ميگم. ميري خدمت كه بهت بگن، هر چقدر سن و سال داري،‌هر چقدر علم داري، شعور داري (يا نداري)، بزرگ شدي (يا نشدي)، مي فهمي (يا نمي فهمي) و از اين دست گزاره ها، اومدي اينجا، هيچي نيستي!! قالب برخوردها اين رو بهت متذكر ميشند. اونم نه يكي دو بار. چندين و چند بار (شايد در روز) توسط افراد مختلف در طي طول دوره خدمت از 17 ماه بگير تا 20 ماه. لهت مي كنند. خورد ميشي و صداي خورد شدنت هم به گوش كسي نميرسه. خودتي و خودت. كسي هم باهات كاري نداره بيرون. همشهريت هم اگه بدونه اون لباسي كه پوشيدي معناش چي هست و شرايطش، باهات همدردي مي كنه. اگرم ندونه بهت بد و بيراه ميگه. متهمت مي كنه به چه و چه. واي اينقدر حرفه كه نگو. تنها جايي هم كه مي گنجه در همين مجال هست. امروز كه مطابق معمول موقع خروج، چهار پا وار، بعضي از افسران جهت ممهور شدن برگه شان به مهر، استمپ را گدايي مي كردند، دوستاني كه مثل ما عقب ايستاده بودند، گفتند سيد!! خوش به حالت كه يك ماه ديگر مي روي و از اينجا راحت مي شوي. خوب است من در پاسخ چه گفته باشم؟‌ بله. چه گفته باشم. گفته باشم كه دوست عزيز! بيرون هم مثل همين است. عين همين.
در پادگان با اين محمد كه بچه اليگودرز هست، فرصتي پا بده، سوار گوگول زمين مي شويم و در جاهاي مختلف گز مي كنيم. عجيب كوتاه اما زياد به ما حال مي دهد اين تكنولوژي. ديگر معروف شده ام به ...
بيايند و به رسمي ها متذكر شوند كه چنان كنيد و چنان. آنها را به محل كار بفرستند و شماها را در آفتاب به رژه رفتن بگمارند. اين است نوآوري! آخ بخورمت شكوفه!

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۷

رضا كيانيان


چه معنا داره رضا كيانيان دير وقت بياد توي دو قدم مانده به صبح؟؟؟ يا چمي دونم؟ اين برنامه ايشونو ديروقت نشون بده؟ اين همه حرف داره برا گفتن اين دوست داشتني!
عرق مي ريزيم شر شر!! و عجب لج در آر است اين ناتواني در استحمام من!!

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷

عينك دوست داشتني


فيلترينگ مدرن
اين نشون ميده هدفگيريم پر بيراه نبوده.
بدون عينك بودن و شروع به نوشتن كردن، امروز باعث سر دردم شد. زودتر عينك بزنم كه بدجور كلافه شدم. لنز هم كه بوسيدم و گذاشتم كنار. سخته بابا زدنش!!!
امروز ديدم محمد ميگه بلند شو بريم ناهار بخوريم. من گفتم نه بابا ميرم خونه مي خورم. ساعت 11 كي ناهار خورده؟؟‌بعد ساعت رو نشونم داد ديدم ساعت يك بعد از ظهر است. جلدي بلند شدم و رفتم براي خروج از پادگان.
آي كيوي من اومده پايين. تا يك حديش فكر مي كردم به خاطر عوارض عمله،‌ اما الان يقين دارم ماله عينكه!! واي!! غير قابل تحمله بدون عينكي!! :(

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷

مشت پا

تا حالا مشت پاتو ديدي؟
در حال نصابي پنجره يا همون ويندوز هستم اين 2-3 روزه!! اه اه!
خوبه برم مشهد كار كنم؟ نمي دونم والا!
اينكه اسم بذاريم روي روزها و استاندارد بشه روزها خوبه. اما كار خوب هميشه خوبه! هميشه!
بيوانفورماتيك اصلا نديدم توي جزوه ارشد پارسال!
خيلي جالب بود. اين دخترها (ببخشيد! خواهر) هايي كه كنار ماشين گشت ارشاد واي ميستن بعضي هاشون جگر تشريف دارند. از اين رو پسر تقصي (پر رويي) امروز بهش متلك گفت و در رفت و ملت همي حال كردند!!

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

کسي


کسي هست اين ايشون رو نشناسه؟

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷

پيش

من هم اعلام آمادگي کردم. تا چي پيش بياد.
يک درخواست همگاني
[آقاي الف]
برای خیریه ایتام مان می خواهیم یک سایت بزنیم، فعلا دو چیز نیاز داریم : 1 - یک برنامه نویس وب خوش ذوق که می خواهد برای ایتام کاری کند و یک وب سایت زیبا و درخور تحسین برای خیریه طراحی کند که هم بتوانیم خدمات و فعالیت های خیریه را به صورت اعداد و ارقام واقعی در آن قرار دهیم و هم بتوانند از طریق آن سایت به خیریه کمک کنند و هم به دنبال یک نام می گردیم : اسم خیریه ما خیریه صاحب الامر است. ولی دامین با این نام چیز عجیبی از آب در می آید کسی پیشنهادی برای یک نام زیبا برای دامین یک خیریه ایتام دارد یا برای من ایمیل کند یا کامنت بگذارد! به بهترین انتخاب ها هم یک بنز کلاس اس 500 به مقیاس 1:1000 اهدا خواهد شد.

ملت فکر نکنند اين برچسب خدمت من، اون خدمته، يک وقتي!! اين خدمت، همون اجباريه خودمونه!
نوشتنم که نمياد روي مي آورم به گودر و :
من به این تسلیم می اندیشم ، این تسلیم درد آلود
[روزنگار خانم شين، ]
... از خانه پدر و مادرت که فارغ التحصیل شدی خودت یک ناقل بالفطره ای. حالا می توانی راه بروی و دیگران را آلوده کنی. اگر بفهمی باید بروی یاد بگیری که راه درست زندگی کردن کدام است. همان که هیچ جا یاد نمی دهند. مگر در سراشیبی تجربه و درد. جایی باید بایستی و نگاه کنی. ببینی چه هستی. چه کرده ای و به کجا می روی. تو یک مسموم بالقوه ای. بیهوده خوشحالی که از خطر جسته ای. بیهوده خوشحالی که زندگیت شبیه آنها نخواهد بود. یک روز در آینه نگاه خواهی کرد و مادرت را خواهی دید. تو او هستی و با پدرت ازدواج کرده ای. این موجود کوچکتر که هر روز می چزانی اش ، خودت هستی. درد دارد نه؟ حالا باید بروی درس زندگی یاد بگیری بدبخت! برای شکستن این چرخه. درون این چرخه ، دایره امن ...

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۷

من مهم نيست ام

اي کاش، سيستمي مثل اين ويندوز داشتم، تا شيفت ديليت رو بي دردسر انجام بدم. براي تاييد حذف فايل، فقط يک بار ازت سوال مي کنه. چه ديليت! چه شيفت ديليت. اما براي حذف مواردي، ديدي آدم هي تو دلش ميگه: مطمئني، يعني ... ممکنه بعدان ... اوووووووووووووووووووووووووووووووه!
از حالت بعد از عمل بدم مياد. 1001 غلط مي کنه که نگو و نپرس. اين مدت بعد از عمل من هم که يک ماهي داره ميشه، خوب عملا بيکار و بي آر بودم. فکر و خيال. منگي. بدون عينک، کلافگي. اجباري و گرما، سخت.دوست دارم برگردم به قبل از عيد که سرم شلوغ بود. بازده مالي آنچناني نداشت، اما تجربه خوبي بود که حالا نمي دونم کي ازش استفاده مي کنم. هر چي بود از بيکاري بهتر بود.
به سفر نياز دارم. دوست دارم حرفم بزنم، اما ...
فردا به هر قيمتي شده با اين حال و اوضاعم ميرم دماوند.
vip داريم، vup هم داريم.
خدمت آدم رو له می کنه. عوض مي کنه. خيلي زور داره. همه رفتند. حالا شايدم به جايي نرسيده باشند. از اينکه بگن فلان کن و بهمان کن. اينجوريه و اونجوريه منزجرم. کارتي که ميگيرم زيرش نوشته: .... هيچ ارزش ديگري ندارد!!!!
تازه اول بدو بدو و فکر و خياله. من بايد حرف بزنم.
perl رو دوست دارم ياد بگيرم. روي اون برنامه ارتباطات خانوادگي دوباره مي خوام وقت بذارم.
واي! من کسي هستم که php رو در عرض دو هفته خوردم و سايت هامون رو از asp به php/mysql منتقل کردم. اما الان بقدري ... که ... گشادگي بيش از حد!!! برنامه ورزش خيلي خوب بود.
هر چي به جلو اومدم سخت تر شد. بايد سيب زميني باشم منم. بي رگ. احساس زيادي، ترمز آدمه. مثل همين تعصب و عدم پيشرفت. بعضي جملات خودم رو مي خونم، مي مونم اينا رو من خودم نوشتم؟
به قول اون ضرب المثل معروف: سر گنده، تازه زير لحافه!!

دو روز بعد از عمل


من - دو روز بعد از عمل
  • غلط کردن
  • ممه ممه الهي ور نپري
    خدا پدر و مادر و هفت جد و آباد اين ممه مادر مرده را بيامرزد كه چقدر كار راه انداز است و صدا خفه كن
    هر وقت اين موجود كوچك زيبارو ، اين فرشته معصوم كه وقتي خوابيده ، نگاهش ميكنيد و براي بيگناهيش اشك در چشمتان جمع ميشود ، دهان مباركش را باز ميكند تا با نعره هايش كه شير را فراري ميدهد ..زندگيتان را مزين كند ...از اين نعمت خدادادي و هميشه در دسترس استفاده كنيد
    هرجا كه هستيد زود يقه تان را بكشيد پايين و ممه مربوطه را بچپانيد در دهانش.....صلح مي شود دوباره ، آسمان آبي و خورشيد درخشان و دهان بسته
  • (از ...) يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
    دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و………
    اجي مجي لا ترجي
    و آقا 92 ساله شد! به نقل از گوگلین
  • بر باد رفته يک و دو (تلخه!! خوب حقيقته! دلگيره!)

بمونه

پيش خودت بمونه (از: 3 روز پيش)
هر رازی، تاریخی دارد. تاریخ مصرفی. اگر زود برملا نشود یا نخواهی که فاشش کنی، بیات می‌شود، تاریخ مصرفش تمام می‌شود و دیگر راز نیست مگر برای خودت. برای دیگران مثل حرف‌های معمولی و هر روزه است. وقتی که سال‌ها نگهش داشته‌ای، فکر می‌کنی مثل شراب ارزشش بیشتر شده،‌ اما وقتی می‌گذاری‌اش وسط و جام‌ها را از رازت پرمی‌کنی، بقیه یکدفعه سر می‌کشندش و پشت بندش شکلات می‌خورند. رازت از دل و گلوی تو بیرون آمده و مثل کلماتی بی‌شکل در هوا رها شده و از بین رفته.

جور

واي!! خداييش بدجوري داره قلقليم ميده اين بدمصب!!
اين صالح علا هست و اللهم یسر و اعن گفتناش با اون صداي مخمليش!

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۷

عامل

اون، اونجوری رفت. این!! اینجوری!
اون رو کسی نمی دونه و این رو بعضی ها می دونن
زمان. برای اون گذشت. الان هم داره ثانیه شمار می چرخه دور خودش. و تیک تاکش. می کوبه توی سرم. تنهایی. تنهایی. تنهایی.
ترحم!! حامد به تو ترحم کردن؟؟ اینقدر ضعیفی؟؟


یک نفری
3 حرفی
خدا
همینجاست
توی سوراخ دماغم
بهم اجازه میده نفس بکشم و زنده بمونم
میدونه که 3 نقطه ها، چه حرف ها و احساساتی رو
پر می کنه


شيون و فغان نمي کنم
باز هم روي خودم کار مي کنم
اشتباهي نيست
مگر يادگيري

يعني ميشه


اين رشته دلخواهه من شده. ب ي و ا ن ف و ر م ا ت ي ک!!
اين مطب دکتره، کنارش مطب چشم پزشکي هم داره. دختر خشگله اومده بود براي تاييد چشمش براي راهنمايي رانندگي، منشي گفت برو رو ترازو وايسا! اين عزيز دل برادر هم با اون تيپ خفنش شروع کرد کفشش رو درآوردن و رفت بالاي ترازو!! من و منشي هم خنديديم. البته من نمي تونستم به شدت منشي بخندم! اما سوژه اي بود!

فايرفاکس عزيز هم دانلود کردني شد. در 8 ساعت اول بيش از 2.9 ميليون بار دانلود شده. در حاليه که مسولينش پيش بيني بيش از 1.6 ميليون در 24 ساعت اول رو داشتند. اين تيکه رو کوتاه در صفحه اول گوگول نيوز خوندم.

مثلث شيشه اي! حدس مي زنم زورکي مي خواد اين مجري خودش رو ... نشون بده. از صبح به خير ايران اومد تا به اينجا. باورتون نميشه اگر رانت و معرف ها و نسبت ها و درآمدها و موقعيت هايي رو که اين قبيل افراد ... وصفش لج آدم رو در مياره. اونوقت دلش براي کارمندان بهزيستي مي سوزه؟!؟ خود صدا و سيما يعني همه کارمنداش راضين؟ مشکلي ندارند؟؟ بي سر و سامان ترين جاها در ايران، اول آموزش و پرورشه، و بعد صدا و سيما!! چي؟! آهان خوب!

يواش يواش

يواش يواش کارايي رو که ابراهيم گفته انجام ميدم. يــــــــــــــــــــــــواش يـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــواش!!

وصفم نمياد

فقط

حامد فقط خفه شو و صدات در نياد. تو بايد!!!!! يعني نبايد بري توي اين دستگاه هاي اطلاعاتي!! يک استفاده ي مثبتي بکن! گيرم که .... چه فايده! خفه شو!! باشه؟
حامد: :( باشه! D:

پي نوشت: نيشتم ببند بلند شو برو بکپ!!! گو هنس!! من بد دهن شدم. يالا! تزول!
حامد: من به زمان نياز دارم.
: صدات در نيادا! صبح بايد بري کتاب خونه! بلند شو ببينم دماغووو!

شيت


و ديگر هيچ!!!؟؟؟؟
دنيا فوق العاده کوچيکه. و فوق العاده گرد.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

بازي



چه بازي اي بشه امشب


ايتاليا - فرانسه
جاي زيدان خالي - canon هم دمش گرم هان!

ترسم که اشک



قهر و بچه بازي

اين برگه تردد آخر منو هر کي ببينه بهش حسادت مي کنه. از 30 تاي جاي مهري که داره براي ورود و خروج، فقط 5 تاش مهر خورده و بقيش همش مرخصي بودم. کل اين هفته رو هم مرخصي گرفتم. حالا حساب و کتابم شده، 23 روز مرخصي دارم که 20 تاش رو توي مرداد منتهي به شهريور ميرم. ميمونه 3 تا. که يا خواهد سوخت، و يا اينکه مي چسبه تنگ اون 20 روز و 23 روز مرخصي ميرم.
اين نامه اي هم که دکتر برام نوشته، چون روي برگه مطبش هست قبول نمي کنه پادگان براي عدم شرکت در صبحگاه مشترک و ورزش روز هاي 1 و 3 شنبه. از اينرو ديروز بهش زنگ زدم، قرار شد امروز که ميره درمانگاه بيمارستان چمران، برام روي برگه بيمارستان بنويسه، و فردا که براي تعويض پانسمان ميرم، ازش بگيرم. از شنبه تا حالا هم حموم نرفتم. ديشب مي خواستم برم که يي هويي برقها رفت.
ديروز، براي دومين بار رفتم جلسه گفتمان جهاني شدن، در مرکز ملي مطالعات جهاني شدن. صحبت هاي قشنگي ميشه اونجا.
راستي بگم دکترم کي بود ديگه؟ نع!! دکتر وحيده درتاج. از شاگردان دکتر نراقي اي که شنيده بودم، 4 5 ميليوني براي هر عملش ميگيره. يکي از دوستانم هم تاييد کرد اين حرف رو! اما انصافا دکتر خوبي هست ايشون. حالا بايد ببينم دماغ من رو چي کار کرده. فعلا که مي خاره بد مصب. بعد از عمل هم خوابم خرکي شده. شدم جغد. شبها هر ساعتي برم تو رختخواب، زودتر از يک و نيم دو خوابم نمي بره. عوارض بيهوشي و عمل هست انگارکان!!
من خيلي بچه هستم. بخدا! چند بار توي يک وبلاگ مخفي صاحابش رو ناراحت کردم، آدم نشدم! خجالتم خوب چيزيه خوب. 1 بار چيزي بهت نگن. 2 بار نگن. دفعه سوم بهت بگن، انقدر بچه اي که ناراحت ميشي!؟؟؟ خوب بچم ديگه. همين.
اين يوري دو هزار و خشت هم حال ميده به آدم ها. از 100 تا سريال و فيلم و مثلث و دايره بهتره. فقط اگر برق باشه که آدم بتونه ببينه.
اين جالبه ها. نبينيد از دست داديد يک فايل قشنگ رو!
من قهرم! بچه گانه تر از اين کلمه پيدا نميشه :) اما باهاش حال مي کنم. قهر قهر تا روز قيامت!!
(اينا رو ميگم که ... وگرنه من اصلا هم بچه نشدم. خيلي از اون کامنتا براي خيلي ها گذاشتم و ميذارم. محض اطططلاع!)

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

عينک



امشب پست واي نستادم. به مسئولش گفتم. اونم مدارکمو ديد و يادش اومد که در مورد عملم باهاش
حرف زده بودم. اومدم خونه، حالا فردا صبح قبل از بقيه بايد ورود کنم تا مشکلي پيش نياد. يعني ساعت 4:30 بيدار شم برم پادگان. ارزشش رو داره البته!
لنز چشمم نمي زنم. روز عاديش نيم ساعت طول مي کشه بذارم، حالا کله سحر کي حال و حوصله لنز زدن داره؟؟ براي همين همه چيو کدر مي بينم!!
همين جا اصلاح کنم که بيوانفورماتيک که بي ربط به بيوشيمي نيست رو دوست دار هستم!

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۷

کريم پوست کلفت


موسيقي که خوبه. بر کسي پوشيده نيست. اما اين CONQUEST OF PARADISE رو که گوش ميدم، عينه اين ميمونه برام که انگار يک پيرمرد به من اميدواري ميده. خيلي ازش اميد ميگيرم. و چند قطعه از ونجليز!!
به اين فکر مي کنم که من خيلي احتمال فراوانا بعد از خدمتم عوض بشم. رفتاري، اخلاقي، دغدغه اي و ... از حالا مي بينم همه ميگن طرف بي جنبه دماغش رو عمل کرده، ببين چي خودش رو ميگيره!!! يکي از سوراخام در هست. و اون يک دروازه. به مرور زمان نيازمندم جهت جبران ....
دم علي دايي و بر و بچه هاش گرم!!
فردا که بعد از 3 هفته دارم ميرم پادگان، پست دارم. فردا رو پست بدم ميمونه يک پست ديگر و ديگر هيچ!!!
خيالم راحته که بايد بدون اينکه کسي از اطرافيان بدونه و بفهمه، بعضي برنامه هام رو پيش ببرم. از اين رو هيچ کس از هيچ کدوم از چه کار مي کنم ها نبايد با خبر بشه، که نميشه. ميرم توي اون يکي سر سرام به انگليسي مي نگارم بعضي حرفهام رو. يک سال زمان مناسبي است. خيلي هم زياده.
آره!
به رشته بيوشيمي علاقمند شدم. شيمي آلي رو هم دوست دارم. اين يعني من مي خوام در آينده دوچرخه سوار بشم! :)

اگر نمي توانيد، عرصه را به ديگري واگذار کنيد (در مورد اينترنته)
Final Exam (دکتر يونس شکرخواه)

يک بازيکن


گوشي سامسونگ، IPHONE مبارزه کني!! (زرشک!)


بعد از بازي قشنگ (فرانسه تحقير کنون) ديشب، ديديد اون بازيکن شماره ... هلند رو که رفت بچشو از زنش گرفت؟؟ من ديدم. قبل از بازي هم روش زوم کرده بود دوربين يک لحظه!! اون بازيکن DIRT KUYT هست. جالبه که اينا رو ازش بدونم:



Personal life
Kuyt's wife Gertrude has found favour in the Dutch media for her down-to-earth attitude. She continued to work as a nurse in an old people's home after marrying Kuyt until their daughter, Noelle, was born. She now runs a charitable foundation she set up with Kuyt to help disadvantaged children in Dutch inner cities and third world countries. The couple now have a son Roan, born 11 April 2007.
Kuyt's father died of cancer on June 29, 2007. Kuyt's brother also died of cancer aged just 21. Kuyt is reported to give a portion of his weekly wage to cancer charities.
He has now adapted his goalscoring celebration in aid of his father and brother by looking up to the sky after sliding on his knees.

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

as the future catches you

اين کتابیه که بابا از نمايشگاه بين المللي (که در مورد لوازم پزشکي و آزمايشگاهي است) گرفته. عجيب و غريب فکرمو عوض کرده. دغدغه هام رو. هدف يابيم رو. چند باري تصميم دارم بخونمش. و از نکاتش يادداشت بردارم.

در احاطه آينده - خوان انريکز
از کتاب:
توضيح نده چرا قابل انجام نيست، کشف کن که چگونه قابل انجام است
Smash = simple many and self healing
آخر کتاب نوشته پايان. اما زيرش جمله جديدي ديدم: در واقع، درست، نقطه آغاز



=========================
چه مي کنه اين CANON. خوشحالم که در يورو 2008 تبليغشو مي بينم! :)

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

مسير ياب



اين فيلم مسير ياب pathfinder رو ديديـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

پسر عمو الکي


به طرز دوست داشتني اي، دلم براي سيد محمد حسيني تنگ شده. خيلي زياد. اون قديما، يک بار توي خيابون ديدمش. ته ريش گذاشته بود، عينک آفتابي زده بود. يادمه توي نقش آنچه شما خواسته ايد بازي مي کرد.
با سواد، با مطالعه، خندون، اوسگل، شنگول، دوست داشتني، مبتکر، خلاق و ... خخيلي!!!! توي يک مجله مصاحبه کرده بود مي گفت بيشتر از 2500 تا کتاب خونده. دوست دارم زندگي نامش رو بدونم و بدونم الان کجاست و چي کار مي کنه. فکر نکنم شبکه ماهواره اي بخواد زده باشه يا پناهنده شده باشه!!


سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

شد

اين ديگه يعني من واقعا کلافه شدم در اين مدت خونه نشيني!!
اول دبيرستان بوديم، يکي از بچه ها اين کلمه رو SHALL، خوند اسهال!!! مي خندييــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!

بيشتر

چند وقت پيش بانک پارسيان ثبت نام کردم براي استخدام و اين صحبت ها. ديروز زنگ زده بود بابا، مشخصات رو دونه دونه پرسيد، بعد گفت معدلتون همينه که زديد؟ منم گفتم نه. اونو زدم که شما به من زنگ بزنيد. من معدلم يک نمره از اون کمتره. خلاصه گفت متاسفه فعلا در اولويت براشون نيست. من بهش گفتم مشکلي نداره، اما رزومه قوي اي دارم. گفت بخش نامه از مديريت فقط معدل رو نگاه مي کنه. خوب منم (گفتم اينقدر نگاه کن تا چشات در بياد - البته واژه تخصصي مردان چيز ديگري است! استفاده از اندام بدن در اين مواقع لذت بخش است فراوان! مثلا بگي به دماغم!!!). معدل بالا نداشتن هم حال ميده ها! خوب اگه مي گفت همين فردا بلند شو بيا که من نمي تونستم برم!!! ها ها!!

آقا/خانم! بين خواهش و خواستن فرق هست. بعدشم اصلا نمي دونستم که لقد نداريم و لگد داريم! والا! اين روزا رو کاغذ چرت و پرت مي نويسم تا دست خطم يادم نره، اومدم بنويسم لگد ميزنه، طبق گويش مصطلح نوشتم لقد ميزنه. کلاس املا خصوصي برم يعني؟ آيلتس رو بي خيال شم يعني؟

نقش


اگر بشه گفت، گلزار چهره شد، بعد از بازي در شام آخر به خصوص، و يا پوريا پورسرخ بعد از بازي در سريال وفا رو اومد. حالا هم که دانيال عبادي بعد از بازي در فيلم سينمايي غير منتظره چهره شده! بنظرم تو هم بايد به يه طريقي بري توي يک سريال يا فيلم سينمايي با هانيه توسلي بازي کني. چقدر من اين دختر رو دوست دارم!!! خيلي زياد. به جد زيبا بازي مي کنه. حاج يونس يادته!! پس هانيه توسلي در چهره شدن چهره ها، نقش بي بديلي ايفا مي کنه.

جالب

ساعت مخصوص يورو 2008!! جالبه ها!!

اينم سايت عطا خان جان فروغي. در مورد مدلينگ!! جالبه اينم.

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۷

آره ديگه

به کسي نگم که مي خوام برم اصلا!! نع؟ اصولا هم دنبال کاري باشم ثابت! که يعني من مي خوام بمونم!! و واقعا هم مي خوام بمونم و کار کنم ديگه! حقيقته ديگه. حالا فرصتش پيش اومد برم، ميرم. نيومد؟ نميرم! والا! هر چه هم پيش آيد، خوش آيد. حتي اگر موقتا بد آيد. و لکن زبان رو کامل مي خونم. خيلي کاراي ديگه هم مي کنم.
آره. همين کارو مي کنم.

مگه نع

نع!
اينقدر حمومه بهم چسبيده بود، دلم نمي خواست شير آب رو ببندم!! براي اولين باره که از تموم شدن حموم؛ حس ناراحتي دارم!! کمي آب تقصير من نيستا!!!

یکشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۷

سکوتي بي معنا

امروز با لباس شخصي رفتم پادگان و مرخصي هام رو ثبت کردم. اين مدتي که نرفته بودم بعلاوه اين يک هفته اي که نمي خوام برم!! ديداري هم تازه شد. اما خسته شدم. چون طرف راهم نداد از در نزديک به اداره، مجبور شدم يک ربعي پياده برم اون يکي در. آي خسته شدم. بدون عينک کلافه کننده است. ضمن اين که 5 روزي ميشه که حموم هم نرفتم. فردا ميرم حموم و بعد از ظهر هم ميرم دکي تا چسبم رو عوض کنه. فقط فکر فردام تا برسه و برم حموم!!

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

به به!!

خداييش خوب و منطقي بازي کردند. خداييش!
ايران 1 - امارات صصصصصصصصصصصصصصفر!!

خوب

خوب حق با منه
چه درست چه غلط!!
من هم ....

اينا يک خود سانسوري است که حالم از اين حالت عوق ميگيره.
الکي خودم رو محدود کردم. به خدا!!

عطسه

از خودم بدم مي آيد. به دلايل کاملا ...
لهذا نميگم چي کار مي خوام بکنم. اصلا .... عطسه!!

سر انجام پيداش مي کنم. اين يک بايد است!
هم نگراني، هم ترديد، هم ... همه اينها باعث شده شبها بد بخوابم! گندت بزنن اي اين دوران! بگذر تا راحت شيم بابا!!
چقدر کار بايد بکنم!!! خيلي زياده! اما کميت اون کارا بهم انرژي ميده که با کيفيت انجامشون بدم!
خوب حق دارند مردم!!
اون اصلا به من ربط نداره! به من چه!!
آره ديدي تو هم چي گفت؟؟
اون موفق ميشه!
کي لپتو مک زده؟؟
چاق شدي؟ شکم آوردي؟؟
عينکت کو؟
کي ميري اونجا؟
کي زن ميگيري؟
اول زن ميگيري بعد ميري؟؟
اصلا نرو!
اونجا رو پيگيري کردي؟
حيفه موقعيت خوبيه ها!
چقدر تنبل شدي.
بالاخره بايد يک کاري بکني!!
عطسه عطسه عطسه عطسه شات آپ پليز يو آلل!!!
خودمو عشقه! :)

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۷

هيجان مي زنيم

رفته بودم نمايشگاه کتاب. يک کتابي خريدم به اسم هوش هيجاني براي همه (استيو هين - مترجمان: رويا کوچک انتظار - مژگان موسوي شوشتري) قيمت 1800 تومان. همين کتاب رو در غرفه لاتين قيمت گرفتم 12000 تومان!!!! براي همين امروز خوندمش (نتيجه گيري دماغ قشنگی! ها ها!!).
حال ندارم يک صفحش رو تايپ کنم اما تايپ مي کنم. بگم که من يک کتاب ازش خوندم کلي هيجان زده شدم، ببينيد خانم شين که در کلاس هاش شرکت مي کنه، و مادر و همسر هم هست چه بهره ي فراواني از اين مباحث مي بره!!
فصل هفتم
استفاده از عواطف برای تعیین اهداف و نیل به آنها
اگر می خواهید کاری درست انجام بگیرد، باید خودتان آن را انجام دهید.
نظریه هوش عاطفی بیانگر آن است که اگر می خواهیم خوشبخت باشیم، باید مسئولیت عواطف خود را بر عهده بگیریم. این مفهوم کاربرد عملی بسیاری در تعیین اهداف و نیل به آنها دارد. در این فصل شما یاد میگیرید چگونه عواطف خود را در جهت تعیین اهدافی که شما را برانگیزد، و همچنین تمرکز بر اهدافی که انتخاب کرده اید، هدایت نمایید.
اولین قدم در راه عملی کردن نظریه هوش هیجانی، در اختیار گرفتن عواطف است. در واقع باید بگویید: این به عهده من است. بدون در اختیار گرفتن عواطفمان، تا ابد گرفتار زندگی ای واکنشی خواهیم بود. در اختیار گرفتن عواطف به این معنی است که دیگران را به خاطر عواطف منفی خود سرزنش نکنیم و همچنین موفقیت هایمان ره به خودمان نسبت دهیم و آنها را ناشی از نیرویی خارجی ندانیم.
در اختیار گرفتن عواطف به معنای استفاده از بخش فوقانی مغر برای برنامه ریزی آینده، به منظور ایجاد زندگی ای است که برایمان خوشبختی به همراه می آورد. کار عاقلانه این است که بخش زیرین مغز را تصدیق کنیم و به حرفهایش گوش دهیم، اما برده او نباشیم. در هر دو بخش مغز نیرو و هوش وجود دارد، ولی برای در اختیار گرفتن عواطف باید از بخش فوقانی به عنوان مغز ارشد استفاده کنیم. در واقع وقتی من که احساس ناراحتی یا احتیاج می کنم، استفاده از بخش فوقانی کمک می کند تا به بخش زیرین يادآوری کنم که بر اوضاع مسلط هستم. مانند این است که بگوییم: گوش کن، بخش زیرین مغز، من کاپیتان هسستم.
(الان دیگه صفحه 101 تموم شده و من در صفحه 102 هستم. پس دیگه تایپ نمی کنم. بقیش رو باید خوند!!)

برم یک فیلم بزنم تو رگ!
(هدفون تو گوشمه. شماره سپنتا رو می گيرم تا بيام تو نت و بلاگ آپ کنم. يکي گوشي رو بر مي داره ميگه: الو!!!!! احتمالا اپراتور بوده تا شخصا من رو وصل کنه!!)

یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷

نقاهت


3 فيلم از اون 90 فيلم امروز رويت شد و لذتي بردم. خوشوقتم که در رحلت هاليديز نيز مي توانم از آنها بهره بجويم. دم هالي وود داغ!
1. What Women Want
2. I Know Who Killed Me
3. The Nanny Diaries

از دماغ هم چيزي بگم يا نگم؟ علت عمل بيني من اين بود که از نوک، منحرف شده بود. بچه که بودم، در حد 5 سالگي، عروسي خالم بود که يادمم هست، تو کوچه بازي مي کردم، دوچرخه از روي صورتم رد شد و يک رکابي هم رو دماغم زد. اين شد که از اون موقع شکست. بد جوش خورد. مشکل حادي توي تنفس نداشتم. سر درد و يا حتي تنگي نفس هم نداشتم. اما مي دونستم که بالاخره بايد عمل بشه و در سن بالا هم اگر عمل نمي کردم، به مشکل بر مي خوردم. الان، يعني فرصت 3 ماه مانده به آخر خدمت سربازي رو هم مغتنم يافتم و تن به اين عمل وقيحانه دادم. دماغم فقط ورم داره الان و خارش زياد. يک ذره هم کبودي ندارم من. خانم دکترم، قربونش نميرم اصلا، شاگرد دکتر نراقي بوده و بسيار اعتماد به نفس بالايي داره. پدرش سر عمل من در اومد. فکر مي کرد نهايتش 2 ساعت و نيم طول بکشه که 3 ساعت و نيم عملش طول کشيد. خوب البته پولش رو گرفت اما گفت اگر مي دونستم، 2 ميليون ازت مي گرفتم.
خلاصه! اين پسر ليسانسه! عاشق لاس وگاسه! (عجيب از فيلم هايي که امروز ديدم خوشم اومد. همشونو دوست دارم. توي فيلم 1 که مل گيبسون معرکه بود. در فيلم 2 هم ليندسي لوهان عزيز هنرنمايي مي کرد. در فيلم 3 هم اسکارلت جانسون يک پرستار بچه هستش که داستان قشنگي رو به تصوير مي کشه!)

اين شعر بد مصب رو هم گوش ميدم و دلم مي گيره و حالي مي کنيم!!!
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخت پار بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دو
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخت پار بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دو
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

آوا

0912 598 آخرش 24 ساعت 1 نصفه شب اس ام اس داده که اگر رفیقت تخمی باشه رات نمیدما!! من براش زدم شما؟ میگه آوا. میگم: اوا. به شماره ی اشتباه دارید اس ام اس مي زني. زنکه خر!!

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷

هويتي جديد و تولدي ديگر

بعله! بالاخره دماغ يا همون الت تنفسي رو به تيغ جراحان سپردم. دست خانوم دکتر درد گرفت بدبخت. 3 ساعت و نيم عمل کرد. من بدبخت هم 4 ساعت بي هوي بودم. عمل سخت و گندي بود. فعلا بي حس و حالم. حال اومدم با عکس دماغم ميام.
از مکين هم بابت کامنتش خيلي تشکر مي کنه حامد! :) همينطور از دوستايي که اس ام اسيم کردند. خيلي دمشون گرم.

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

شصتي نباش

اول بگم که خوبه من شصتي نيستم :D
دوم اين که يک دل سير غذا از ريدر درآوردم. اينم يک کميش. حالا اينکه چرا شير نکردمشون، به دليل مسايل امنيتي بوده حتما!

داستان
داستان از این قراره که روزی یک نفر از دهی به شهر میاد و از قضای روزگار به یک کنسرت موسیقی میره. در بازگشت از شهر در راه به مطرب ده میرسه که داشته با پسرش ساز و دهل میزده. همین که مطرب رو می بینه بهش میگه که من توی شهر رفتم یک جایی به اسم کنسرت و کلی از همکارات رو یک جا دیدم. مطرب هم که تا به اون روز کنسرت ندیده و نشنیده بوده، با بهت می پرسه که کنسرت چیه؟

فعل يا اسم

مالکيت جمعي

حقارت

brown-bag session

زندگي
پس اینها همه اسمش زندگی است:
دلتنگی ها، دل خوشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها
حتی اگر تعداد شان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشتم برسد
ما زنده ایم جون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم،
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم.
حسین پناهی

خدا

تيم يا گروه

تيم و انگيزه

تاکسي نشيني


* مشترک گرامی
گرامی؟ ها جونم، بگو عزیز دلم؟…
دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد!
ای خاک تو اون سرت! دیگه پس چرا بهم گفتی گرامی؟! فکر کردم خیلی برات عزیزم :دی

تصاويري بسيار جالب از دلفين هاي زيبا

بازي جالبي پيشنهاد داده اين بابا

Who can say where the road goes,
Where the day flows, only time?


لکه هاي نفتي

سنجاق قفلي

خدا خودت و پدرت را بيامرزد

آیا این آقایان نامحرم تر از بقیۀ مردها بودند؟

اداره ی دنیا به روش ِ جمهوری اسلامی

توئيتر شبيه ثكث است

اسب، خر، گاو، قاطر، زرافه، شتر، شير، پلنگ، تاكسي، اتوبوس، هواپيما، ... هرچي سوار بشی بهتر از اينه كه خودرو تك سرنشين سوارشی

در خدمت‌ها و خیانت‌های کلن، این‌جا

نازا - داستانگونه
پ.ن. آنچه در این داستانگونه نوشته ام از دید یک زن عامی است که نازا است. نوشته هایم به این معنی نیست که خدای نکرده من فکر می کنم که بچه دار شدن یعنی همه چیز و دیگر هیچ. فقط خواستم دیدگاه آن زن را بنویسم. همین و بس. بنابراین آنچه در این داستانگونه ذکر شده است دیدگاه من نیست. بیان من است.

بده و نده
وقتي خوشحال هستيد قول ندهيد.
وقتي غمگين هستيد پاسخ ندهيد.
وقتي عصباني هستيد تصميم گيري نكنيد.
دو بار فكر كنيد. . .، خردمندانه عمل كنيد.

سئوالي که اغلب از من مي پرسند - faq

پرسش

دفيله زندان زنداني

90 فيلم

سفارش 90 فيلم هم ديروز رسيد. حالا مي تونم با خيال راحت لينکشو بذارم تا هر کي خواست بگيره.
ديگر هيچ؟

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

حامد عملي مي شود

هفته بعد، ديگه من عملي شدم!! اين لنز رو هم دوست دارم اصلا نذارم. بهم برخورده که چرا انقدر چشمام ضعيفه!! :(
احساس ترس ندارم. اما احساس راحتي هم ندارم. يکجوري هستم.
برم ببينم اين دانش جعفري در مثلث شيشه اي چي داره ميگه.
پدره تنهايي بسوزه!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۷

لنز

ديروز رفتم پيش دکتر خوشگلم و لنز گرفتم. چه خانوم دکتر خوشگلي اندندنده!!! جايي داشت حرف مي زد، و عينکم دستش بود، گفتم لطف کنيد عينک رو بديد من ببينمتون!! اصلا براي دماغم هم ميرم پيش اين دکتره D:آره. لنز چيز خوبيه، اما حساسه. موقع گذاشتنش امروز صبح يک 30 40 دقيقه اي الاف بودم. چون زياد پلک مي زنم، طول کشيد، اما عادت کنم راه ميوفتم. چه کيفيتي داره. ايني که دارم 3 ماهه هستش. تا ببينيم چي ميشه.
دظ

دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۷

عنصر

امان از دست عنصر زير کونیوم گشاد

حامي لورنزو

اگر دقت نکرديد، حتما بکنيد. (به قول دوستي؛ چه لوس!)
اما دقت کردم من. (لوس؟ نع!) آدم هايي که عينک مي زنند، بسيار آروم؛ مظلوم و بي سر و صدا هستند يا مي شند. از اين رو من اگر لنز بذارم، شر مي شم يعني؟!؟!؟! يعني ميشم!؟
از شرايطم در پادگان حرفي اينجا نمي زنم، اما کلي اتفاقات افتاده. مهمترينش اين باشه شايد که اتاخمون از خواهر ها (وووقغقغقغ) جدا شده. يکسال اونجا پوسيدم من و هم اتاقيم. نمي شد حرف زد. خوش به حال محمد ش. شده که اومده جاي من و من توجيهش مي کنم.
حامدي خسته! حامدي پايه! فقط مانده است قلمبيه دوم گوشي تلفن که .... ها ها!!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

هجمه

هجمه افکاري که ولکنت نيستند. با خواب هاي بلا انقطاع روزانه سر حال ميشي و اين هجمه ها بلافاصله ميان تو مخت. بي تفاوت هم بهش باشي، جايي مثل وجدانت دردش مياد.
90 فيلم سفارش دادم. جالبه! داشتم به بچه ها از اسم فيلم ها مي گفتم، ديدم آواز بره ها رو هم سفارش دادم (خنده حضار D:)

حالته بديه! بسيار بد! الهي کسي دچارش نشه. ترديد. نامشخص. گنگ. مبهم. شايد با مرور زمان، بهتر شد. شايدم بدتر شد. شايدم اصلا بي خيل!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

لا بد بايد فکر کرد

به خيال خودم اين 5 روزي که مرخصي گرفتم از شنبه، بخور و بخوابه! اما کو!؟ همش اينور اونور، براي ...
يک شنبه اي که دمبل زدم!! بدنم عينهو معتادا درد مي کنه! امروز هم رفتم باتي بيلتينگ!
به کسي که در حقش جر زني شده، ميگن جر خورده؟
ديگه نمي دونم چي کار کنم؟ برم يا که نرم؟

راستي! داشتم آرشيو عکس هام رو ميديدم. عکس کيش سال 82 که با مهدي رفتيم رو ديدم. اون موقع آرياني ها هم بودند و گلزار رو هم يک روز توي يکي از فروشگاه ها ديديم. (زيارتمان قبول!) اين عکس رو هم مثلا من گرفتم! (منظورم همون مرکز خريد بود)
7 شهريور 82 - ساعت 12:38 بعد از ظهر
(اين جمله بندي و بکارگيري از افعال، بخاطر درد کتف زياد من است!)

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

داستان واقعي

بنيامين علي (انگليسي بايد بخونيد ;) )

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷

خواب بببببببببببببد

برنامه هامو دارم منظم تر وارد برنامه کذايي مي کنم. شايد 10 الي نهايت 20 درصد کارهامو اينجا بنويسم. بقيش احتمالا بشه انديشه (خنده حضار!)
ديشب که چه عرض کنم. صبح بين ساعت 5 تا 6 يک خواب بدي ديدم! يک خواب بدي ديدم! که نگو! خواب يکي از دوستاي قديمي بود. وااااااااااااي! بيدار شدم مثل بچه ها بغض داشتم و از اينکه خواب بود، خوشحال و از اينکه اصلا چرا همچين خوابي رو ديدم ناراحت بودم. بعد از کلي کلنجار پول اس ام اسي به خزانه دولت واريز و خودم رو از نگراني درآوردم :)
حالا از اون 10-20 درصد بگم که برنامه دو هفته ايه باشگاه در راستاي آب کردن اين شکم، امروز عوض شد. اين برنامه جديد، بیشتر با دمبل هست و فشار به بازوهام مياره! (حالا فهميدم شکم رو چطوري آب مي کنن!) بقيه 10 الي 20 درصد هم بمونه به حساب اينجا. قصه ما به سر رسيد. کلاغه به خونش نرسيد. بالا رفتيم ماست بود. پايين اومديم زن عباس بود. شوهر زن عباس هم پشت سرته! حالا کتکتو بخور تا ديگه تو باشي بالا پايين نکنييييييييييييييييييييييي! بخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور!!
(اين عکس شکار منه! مادري که از WC ميومد و بچش مي دويد طرفش. کنار زاينده رود هست که ما آنجا ناهار خورديم و همه مي گفتند آمار مامان بچه رو از کجا داشتي که دستشوييه؟ منم گفتم عکاس يعني ايييييييييييييين! مراقب باشيد که کجا مي رويد و چه مي کنيد! والا که عکس ... ازتون مي گيرم!!)

بعله! منظورش منما!

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

اينگيلارسيم


به نظرم اگر مسنجر و حتي خود ارتباط به اينترنت يک ريماندر داشته باشه، تا آدم به راحتي برنامه ريزي کنه، بد نيست. مثل اين. هم خود آدم تکليفشو مي دونه، هم خلق الله. تازه کلي کار آماري هم ميده به آدم که رگولارلي کي مياد و ميره. مي تونه اين آمار رو براي بقيه هم نشون بده و پابليک باشه تازه اگر خواست طرف. اينگيلارسيم منو کشته D:

دو لکي

يک
دو
سه
چهار
باز هم از الکي

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

از الکي

محضی همينجوري
يک مرد و اين.

اعتراف مي کنم که اسم بلاگم اصلا متناسب اون چيزي که مي خواستم، توي اين مدت نبوده. به هر حال ناگريزم يا ناگزيرم!

شب بخير


بعضی وقتها دست و پا چلفتی هستم. حالا فکر کن اکثر وقتها! :D
موقع ظرف شستن، مي شکنم. موقع چاي دم کردن، چاي مي ريزم رو زمين. موقع راه رفتن، بشقاب زیر پام رو نمي بينم و لهش مي کنم و مهدي ميگه دراز علي :D و در اين نکات خنده داري است براي خنده دوست داران!
هفته بعد يک 5 روز مرخصي تشويقي خواهم سوزاند. به به!! ني ني ناااي نااااااااااااي!! :)
GOD! Can hear us
اين دو سه روزه اگه مامان بيدار نميشد و بيدارم نمي کرد رسما خواب مي موندم. اصلا نمي دونم چرا با صداي زنگ موبايله بيدار نشدم.
رامين بابايي عزيز اگه اينجا رو خوندي، زنگ زدم آقا کاظم، قرار شد يک روزه ديگه مفصل باهاش حرف بزنم.
شنبه هم ميرم دکتر دماغ. احتمالا آررررررررررره!! اما نه زياد آره!! ;)
فيلم Feast of Love - 2007 رو هم ديشب ديدم. خيلي مشنگ بود. خدا پدر زير نويس رو، حتي اگر انگليسي باشه، بيامرزه.
فيلم GONE BY GONE - 2007 و به کارگرداني بن افلک! رو هم الان ديدمش. چقده قشنگ بود. پايان غير قابل انتظاري داشت.
بقيش خوااااااااااااااب!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۷

گرم

اين capital times پس از عمری چاپ، ظاهران ديگه فقط نسخه اينترنتي ميده بيرون. دمش گرم.
اين هم بازي sudoku در اين سايت.

سرگرمي

آف لاين قشنگيه!
ye shab ye torke be zanesh mige khanom man emshab havase noon barbari kardam.zanesh mige khob boro begir man ham bokhoram,torke mire noonvayi mige shater 2 ta noon barbari bede.shater mige chera 2 ta .mige akhe khanoomam ham havase noon barbari karde.vaghti barmigarde khoone va noon ro mizare too sofre zanesh mige in noono az koja kharidi?oon ham mige az sare koche.zanesh mige khoobe dastet dard nakone vali man nemitoonam ye noone kamel bokhoram.chon too rejimam.torke mige eybi nadare harchi nakhordi man mikhoram.khordan ke tamoom shod raftan bekhaban .hanooz sareshoon be balesh nakhorde bood ke khabeshoon bord.alan ham khabidan.bezar bidar beshan bebinim dige chikar mikonan. hatman dar jaryan mizaramet....

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷

گاد

اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!
///////////////////////////////////////////////////
پدر: دخترم اينم خواستگارت. اگر بله بگي خودت مي دوني ديگه. اگرم نگي خودت مي دوني!!
دختر: بله! (اون خودت مي دوني دوم آيا باعث بلي گفتن شد)
///////////////////////////////////////////////////
هههههههههممممممممممممممممممم!! سکوتم از رضايت نيست. يک سري از اونايي که مي خونندم، مي دونند چرا اينجوري شده اينجا. هم قيافش هم نوشته ها! تا باشد زودتر متولد شوم!
ضمنا. ديدي چه حالي ميده دو سه روزي نباشي. بعد اين دو سه روز به موبايل و اينترنت هم دسترسي نداشته باشي. بعد برگردي يکي برات پيغام داده باشه که خدا قوت!! کلي آدم شنگوليده ميشه! شايدم شونگوليده! گير نده. هر جور راحتي. اونجوري شدم.

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

ديدم


و فيلم Premonition 2007 را ديدم.
بابا اینا میگن 6 ماه می خوان اضافه خدمت بزنند تا من نرم! بمونم!! البته شوخی می کنند. اما با اينکه مي دونم شوخيه، شوخيه جالبي نيست اصلا! والا!

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

غره-قورت یا غارا

از سميرم که مي گشتيم خريديم. يادش بخير بچه که بوديم، توي دهات پدر بزرگم اينا، جابان، 15 کيلومتر آنطرف دماوند، سياهش رو مي خورديم. مي چسبونديم به انگشت شصتمون و مي خورديم. چه مزه اي ميده! واي که آب دهنم راه ميگيره!!

از کامنت اين مطلب:
تا همین چند هفته قبل نمی‌دانستم کشک را چگونه درست می‌کنند. برای درست کردن کشک اول دوغ درست می‌کنند٫ سپس دوغ را آرام‌آرام -در طول هفت‌هشت ساعت -گرما می‌دهند. کشک روی دوغ تشکیل می‌شود. پس از برداشتن کشکِ مایع-نیمه‌جامد از روی دوغ٫ اگر مایع باقی ماننده را گرما دهیم تا بیشتر آبش تبخیر شود غره-قورت یا غارا درست می‌شود.

چهارميش

فيلم چهارم، Stardust 2007 بود که ديدم. بسيار زيبا!!

بعضي ها، روي حساب صميميت و يا بعضا پر رويي شده گوشي و وسايل آدم رو بر مي دارند و زیر رو مي کنند. چيزي نميشه گفت. يعني من چيزي نمي گم. اما اينبار چيزي رو نگاه کرده ميگه اين چيه؟ ميگم به تو چه!! تا تو باشي به وسيله اي که مال تو نيست دست نزني! يعني لذت بردم ها! احتمال زياد حرکت فرد ديگه تکرار نميشه. لا اقل براي من نميشه.

خيلي خوبه که !! نه شرقي. نه غربي! شمال و جنوب رو هم بي خيال. بابا 4 تا جهت ديگه مونده که آدم اصلا بهش توجه نمي کنه. شمال شرقي در برار جنوب غربي! و شمال غربي در برابر جنوب شرقي. جالبه ها!!

باید ساکت بود!! هييييييييييييييييييييييسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!

اين شکم رو آب مي کنم. قول ميدم. دارم خوب باشگاه ميرم. دوشنبه اين هفته پادگان پست دارم. انگار نه انگار!

من ضرر کردم. از نوع مالي! اما سود بردم. از نوع معنوي. مادي رو جبران مي کنم. و از نظر معنوي عواملي که باعث ضرر مادي شدند رو واگذار مي کنم به خدا. تلاشم رو کردم. (اين واگذاري با اون واگذاري چند پست قبل فرخ داره!)

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

فيلم ديدم


سومين فيلم از 11 فيلم رو ديدم. نوربيت (NORBIT 2007). خيلي قشنگ بود. بخصوص اونجايي که رفتند استخر. طرف مي گفت ببخشيد شما شورت پاتونه؟ طرف شکمش رو ميده بالا تا دربون شورتش رو ببينه D:

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۷

عمه ننه


بنگریم با چشمانی باز. چشمانی که به زور می خواهند جلویش را بگیرند. گوش هایی که به زور می خواهند ببندند. باید آگاه بود. زرشک حامد جان!
- اینا رو می گم: يک | دو | سه
+ روسپي و راهب
+ دکترین گوجه فرنگي
+ جنگ زرگری
- به شخصه برای این مرجان متاسفم. راست میگه! چی چیو پتیشن پر کنیم برای خلیج فارس!! خیلی زور داره! کلی نمی تونم تصور کنم چه حالی داشته مرجان.



بعضی الفاظ رو باید بکار برد اما دوست ندارم. واگذارت کرده به خدا داداش مهدیم. اون پولی که می گیری حرام است. خرج هرزه گری خواهد شد. حالا خواهی دید! در خانه مجردی های تهران می بینمت!

مردک گنده نشسته بغل دستم توی مترو. منم با لباس سربازی. بعد چرغ چرغ داره چیپس می خوره. توی دلم اینقدر قنج می رفت تا یه دونش رو بخورم!!! دهنمو زد تا برسم و پیاده شم!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

قسم مهندسي

این سوگندنامه مهندسي است. از اينجا يافتمش! البته يک جور دیگرش رو الان دارم توی یک پايان نامه مي خونم. در مورد ويژگي هاي يک مهندس و اخلاق مهندسي مي باشد اين پايان نامه. اين پايان نامه براي پدر هست.
من با آگاهي کامل از نقش و تاثير مهندسي در سازندگي و توسعه پايدار جهان، رفاه و آسايش انسان، حفظ جهان هستي از آلودگي هاي زيست محيطي و تامين شادي پايدار و دراز مدت خود و ديگران، اينک که به عنوان مهندس خدمت خود را آغاز مي کنم به پروردگار جهان سوگند ياد مي کنم که:
همواره در سراسر زندگي شغلي، حرفه اي و اجتماعي خود بدين سوگند وفادار باشم.
به انسان، به عنوان يک موجود صاحب خرد و شگفت انگيزترين پديده آفرينش بيانديشم، صديق و واقع بين باشم و به هيچ اقدامي که به انسان و انسانيت آسيب رساند، مبادرت نورزم.
دانش مهندسي و تجربه حرفه اي خود را که ميراث مشترک بشري است، مغتنم دانم و کوشش کنم تا آن را به روز نگهدارم و در حد توان خود به گنجينه دانش و تجربه هاي سودمند بشري بيفزايم.
ايران زادگاه من است که در آن زاده و پرورده شده ام، کوشش خواهم کرد که دين خود را به سرزمينم، مردمانم، نياکانم، و آيندگان ادا کنم.
در طول زندگي حرفه اي خود تلاش کنم تا نقش موثري در توسعه پايدار کشورم داشته باشم.
در حد توان به دانشگاه که مربي علمي و فني من است و به کساني که پس از من در اين مکان مقدس پرورش خواهند يافت، خدمت کنم.
سرمايه هاي هستي، چون ماده، انرژي، محيط زيست و نيروي کار را سرمايه هاي تمام بشر بدانم، و در حفظ و کاربرد درست و بهسازي آنها کوشش نمايم.
در تمام فعاليتهاي مهندسي خود صداقت، دقت، نظم، عدالت، سرعت عمل، حفظ منابع اجتماع و حقوق ديگران را مراعات کنم و سلامت، ايمني و آينده نسلها را در نظر داشته و به آنان مهربان، دلسوز و متعهد باشم و همواره سود خويش را در منافع عام جستجو کنم، رشوه خواري و ساير رذايل اخلاقي را طرد و براي زحمات خود ارزش مادي اي در حد معقول و متعارف طلب کنم.
در تمام کوشش هاي مهندسي خود از دانش روز و آخرين يافته هاي فني آگاه شوم و آنها را با ابتکار، خلاقيت و نو آوري در طراحي، برنامه ريزي و اجرا بکار بندم.
در تمام کوشش هاي مهندسي خود استانداردهاي را مراعات و تنها در حيطه دانش و توانايي خود کار قبول کنم و تنها مدارکي را امضا کنم که به آنها احاطه فني کامل دارم. در مواردي که منع قانوني و حق مالکيت اختصاصي وجود ندارد، دانش خود را آزادانه و به صورت رايگان منتشر کنم و در اختيار ديگران قرار دهم.
در اداي وظايف حرفه اي محول شده، متعهد، مسئوليت پذير، مشارکت پذير و رازدار باشم.
محيطي پر از محبت و صفا و عشق و علاقه به خدمتگذاري بي ريا به مردم و وطنم را بوجود آورم و همکاران خود را بدون توجه به مليت، نژاد، مذهب، جنسيت، سن و عقيده دوست بدارم و ارزش هاي انساني را در خود و در آنان پرورش دهم.
در کوششهاي مهندسي خود هميشه فردي متواضع باشم و موفقيتهاي به دست آمده را علاوه بر سعي و کوشش خود مرهون تاش همکاران و نظام آفرينش بدانم و از آنان قدرداني و سپاسگذاري کنم.
در تمام کوششهاي مهندسي خود جويا و پذيراي نقد و اظهار نظر صادقانه همکاران باشم و از لطمه زدن به حيثيت، شهرت، دارايي يا اشتغال ديگران پرهيز و از اقدامات بد خواهانه براي آنان خوداري کنم.
از کوشش هاي فرهنگي و فعاليتهاي اجتماعي که به منظور توسعه رفاه عمومي انجام مي گيرد، استقبال و در آنها شرکت کنم.
همکاران خود را به رعايت اصول اخلاق مهندسي و وجدان حرفه اي تشويق کنم.

آی دلم دلم دلم، .... نگو از گذشته

زبان رو شروع می کنم.
کتاب هایی رو که خریده بودم در دسترس قرار دادم و برنامه ریزی می کنم برای خوندنشون.
دیروز عصری که از بادی بیلدینگ بر می گشتیم با میطی، یک ایستک (نوشیدنی همچون ماء الشعیر و بدون الکل) با طعم هلو (اما نه از آن هلوها) خوردیم. چندی نگذشته بود که در همان کوچه دلم درد گرفت. دل درد ماند تا ساعت 3 نفسه شب هم بیدار شدم شبانه به دنبال نبات گشتن تا دردش بیفته لامصب و بخوابم. حالا باز هم میاید و می رود. عرق نعنا هم هنوز افاقه نکرده است. شده نقل اون یارو که میره باشگاه. که یادم نیست دقیقا نقلش چی بود. فقط اگر دردش میومد و اذیت میشد دیگه نمی رفت باشگاه. می بینی تورو خدا. دوستم هم میگه دردت فلانه!!! مگر نبینمش. خودش می دونه چی کارش می کنم D:
آی دلم!

منم ادا در میارما!!


منم می تونم ادای بعضی بلاگ ها رو در بیارم و ترجمه کنم. پس چی فکر کردی؟ D: آهان. اصلا فکر نمی کنی! اینم میشه! ;)
حالا این که چقدر اون چیزی که من ترجمه کردم دستگاه انجام میده دیگه مشکل من نيست


محصولات خارق العاده و غيرعادي USB
سلام و هلو به تمامي خوانندگان عزيزم. هونگ کيات اخيران مقاله اي در مورد بيش از 50 تا از جالب ترين usb فلش هايي که وجود دارند نوشته و حالا من براتون بعضي از جالب ها و کاربردي هاي USB رو معرفي مي کنم.
در حقيقت من اين ايده رو، بعد از مقاله اي که در مورد 5 ابزاري که بلاگر بايد داشته باشه نوشتم، بدست آوردم. در ادامه 10 ابزار عاليه USB رو معرفي مي کنم. حتما يک نگاهي بهشون بندازين.

USB Stylus Pen
اين قلم سوزني USB از يک قلم نوک تيز رقصان با يک PDA و يک حافظه USB 128 مگابايتي در يک فرم دستگاه شيک کوچک تشکيل شده.

LaCie Hub
تجربه هنر ارتباط و اتصال با اين دستگاه و USB شيک و با مزه، هاب ترکيبي براي دستگاه رايانه و سيتم Mac شما.

USB Air-Conditioned Shirt
گرمتونه؟

USB Butt Cooler
اين دستگاه روي بالش صندلي شما تعبيه شده و هواي خنک را از طريق يک پنکه آنبورد به تجهيزات شما مي رساند.

USB Blender
اين دستگاه هشداردهنده ساعت مخلوط واحدي از چشم نوازي ظاهري با کاربرد بالاي تکنولوژي برتر و منصحر به فرد است.

USB Posture Monitor
بوغ! بوغ! بوغ! شما خيلي نزديک هستيد. بريد عقب لطفا!

USB Heated Gloves
دستهاي شما را هنگام بلاگ نوشتن گرم نگه مي دارد؟

USB Disco Ball
با اين توپ آينه اي، وقت آن است که اون پاها رو زير ميز تکون بديد. روزهاي دوشنبه تون رو سر زنده آغاز کنيد، و يا تعطيلات آخر هفتتون رو زودتر آغاز کنيد. اصلا متوجه نمي شيد که آيا در دفتر کار هستيد يا در يک ديسکو!

USB Paper Shredder
اسناد محرمانه، ياد داشت هاي محرمانه و کارتهاي تجاري شما رو به راحتي بکار ميگيره و دم دست قرار ميده.

USB Solar Charger
براي وقتي که شما در تجارتتون هستيد، يا در کاري، يا در سفر چند روزه بلندي يا در اتوبوس يا در کشتي هستيد به کارتون مياد.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

موقع فکر

بیشترین فکر و بهترین فکر ها دو موقع صورت می پذیره. از خیلی ها شنیدم. تجربش هم کردم. یکی در عملیات توالت و دیگری سر نماز.



شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

حالا



موزیک می شنویم از دایل آپ. چی گفتم.
1 2 3 زنگ مدرسسسسسه

عکس - باغ پرنده های اصفهان - بعد از سواری رفتیم توی باغ پرنده ها. آقا اسبه بیرون بود :)

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۷

ریدر خوراک بده؛ عدد نده

دلم تنگ شده برای وبلاگ خوندن. بعضی وبلاگ ها رو اصلا داشتم فراموش می کردم. کماکان unread ریدر من ریست نشده و بالای 1000 هست.
واااااااااااااای! ای کاش می شد این نوشته ها رو واقعا مثل خوراکی به خورد آدم می دادند. اسمش مگه خوراک نیست؟ خوب قرصی کپسولی چیزی بدید به آدم.
این مطلب خوندنیه. بچه هایی که از کرج میان پادگان طرفای ساعت 4 و نیم صبح می زنن بیرون از خونه. میگن دخترهایی که برای سرویس مثلا دانشگاهشون وای میسند چه آرایشی کردند. حرف این شد که لباس پوشیدن ما دست کم 10 دقیقه طول می کشه. بستن بند پوتین و ... حالا اینکه اون دختر در چه ساعتی باید بیدار شه تا به آرایشش و بقیه اموراتش برسه و بعد بزنه بیرون از خونه. اونم کله صبح! خوب حالا این رو تعمیم بدیم...... به شخصه می دونم که اونور اینقدر که اینجا سخت می گیرن، سخت نمی گیرن. خودمون سختش کردیم. البته سو تفاهم نشه ها. من پسرم. خودتون خانومای محترم.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

گفتنی است


خدمت نیوشای عزیز بگم که این ( این 1 = این 2 = این 3 ) توصیفات برای نارنجستان کامله. من از خودم کامل تر از این ها نمی تونم بگم. حسی که به من دست داد فقط حسرت بود. فکرشو می کردم که اگر اونجا خونه من بود چی می شد؟ با اون بوی بهار نارنج ها!!! جالبه یه جا یکی از همراهامون دست گذاشته بود روی یک نرده چوبی، حراست با دوربین دید و از بلند گو پخش شد که دست به نرده ها تکیه ندید!! این عکس هم خودم از نارنجستان گرفتم.
دوربین s5 هم عجیب دوربین قابلی است. بیشتر زیبایی عکس ها، شاید به توانایی دوربین برگرده تا عکاس! اما خوب من هم بد عکس نمی گیرم.
15 روز مرخصی تشویقی گرفتم. خوب باید برم دیگه. کلی مرخصی دارم من. دوستم هم دیروز تاکید کرد که برم. عجیب فکرم درگیره. می خوام برم اونور آب. من بیزی هستم. فکر باید بکنم، تصمیم باید بگیرم، کمی زمان رو پیش بینی کنم که چی کار کنم چی میشه. مثل شطرنج!! یکجوریم!!! آخه دیشب ابراهیم رو دیدم. گفت که تنها چیزی که اونو اونجا اوایل اذیت می کرده این بوده که چرا زودتر نرفته! :(

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۷

سوک سوک


شما باشید از بین دو هزار و پانصد عکسی که از سفر به شیراز و آباده و اصفهان و یاسوج و آبشار مارگون و آبشار سمیرم و اینا گرفتید کدوم رو می ذاشتید؟ حافظیه و سعدیه و باغ ارم و زاینده رود و بقیه چی؟ دوربین canon s5 خریدم آخه!!! بهار نارنج ها هم آدم را دیوانه می کردند. (دلیل دیوانگی ما هم معلوم شد)
تخت جمشید و پاسارگاد و نارنجستان و جادش هم جاده ملسی بود. باغ پرنده های اصفهان! بمباران را هم که اصلا نفهمیدیم ما. صبح زدیم بیرون به سمت یاسوج. مارگون بودیم که یکی از دوستان که زنگ زد و شنگولم کرد و احوالپرسی کرد گفت سالمی؟ منم گفتم آره و تازه اون موقع فهمیدیم چی شده. محکوم می کنم.

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

بزن بررررررییییییم شیراز و ددر دو دور

ما از فردا عازم شیرازیم! جای همه دوست داران سفر را خالی می کنم. چه کوتاه نویس شدم و خودم لجم گرفته. ای بابا!

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

ENFJ

نوع شناسي jung ميگه من ENFJ‌هستم. در ويكي پديا هم اينا رو داره.
اين سئوال و جواب قشنگيه!

ماذا

عجيب احساس خريت چند سال پيشم اومد سراغم!! عجيب هم نبود و نيستش. احساس گيژ و ويژي دارم. نميشه كه يهو بشه چند ماه بعد! رويدادها نياز به زمان دارند و اين خيلي خوبه. راز اينو ميگه. اونجايي كه پسره عكس فيل رو مي بينه و يهويي بقلش فيل سبز ميشه و نعره مي كشه. انقده بدم مياااااااااااااد!! از اين حالتي كه مياد سراغم. حالت خريت و حماقت و حس اشتباه گنده و كلاه سر آدم رفتگي و حواس رو جمع نكردن و اينا.
حامد! آدم باش ديگه. بخودت بيا! end task هم نميشه. از ليست process ها حذف ميشه اما باز دوباره مياد. مثل اين windows update. به قول علي دايي هادي كه بچه بود مي گفت شيطون رفته تو جلدت! هزاران گزاره روان شناسي و اصولي و اينا مياد تو مخم هان! لكن حتما يك مرگيم است! پست هم كه ندارم. مي شود فكر آينده را نكرد؟ آينده يعني همين فردا و نزديكترش مي شود همين يك ساعت ديگر. لحظه آتي!
آدم مي ماند ميان پچ پچ هاي دروني كه شايد موقع راه رفتن، موقع شنيدن گران شدن مسكن، موقع ماليدن چشم خواب آلود در پشت ميز در پادگان، موقع خنديدن و الكي خنديدن، موقع صحبت در مورد دادگاه مهدي، موقع فكر كردن به آرزوهايش، موقع ديدن يك فرد موفق، موقع شنيدن مشكلات زندگيه آخه بچه ها در پادگان، و هر موقع ديگر. اصلا چه معنا دارد كه اينگونه باشد؟ موقعي كه فكر مي كنم، ايرانيون، در قربت چه حس هم وطن بودن و اين صحبت ها پيدا مي كنند، براي هم قربان و صدقه مي روند، و مادامي كه در مرز جغرافيايي ايران پا مي نهند، آنچنان فرهنگ خفتشان مي كند كه از سايه خود نيز مي هراسند؟ چرا همين جا از روي حس هم وطن بودن، همديگر رو واقعا دوست نداشته باشند آدم ها؟ واي كه حالم زار مي شود! چه اديبانه مي بلاگم من؟ اين آوردگاهي است براي ما! تا خود خالي كنيم و بلكم دردمان علاج يابد.
لابد اقتضاي اكنونمان است؟ و من بلگ في البلاگر، هو مبتلا علي كل مرض و مرضه! هو مريض و شفاءه علي اليد الاينترنت. فقال حامد الي اسماعيل: با اين اسمت چي كار مي كني؟ فقال اسمايول به حامد: ناثينگ! سوف يبشبش (بشاش شد) حامد و ذهب الي الموال و يستعمل السيفون لينتشر هذا الپست و الاراجيف!

گاهي

گاهي اقتضاي سن و سال است. گاهي اقتضاي جنيست. گاهي اقتضاي فصل. گاهي اقتضاي مخاطب. گاهي اقتضاي تحصيلات. گاهي اقتضاي فرهنگ. گاهي اقتضاي خودت. گاهي اقتضاي ديگران. گاهي اقتضاي مقتضيات. گاهي اقتضاي زمان. گاهي مكان. گاهي كلماتي. صحبتي. فردي. نوشته اي. برخوردي. اتفاقي. تجربه اي. ناخواسته اي. اس ام اسي. نگاهي. ماشيني. هنرپيشه اي. شخصيتي. غذاي بيروني. غذاي دروني. تكنولوژي.
در هر صورت اقتضا است و معنايش كه چيست؟

او!

هييييييييييييييي!

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

ممنون

بابت ديشب ممنون كه توجه كردي بهم. بهره بجوئيد.

تركه توي كوپه قطار با يك خانم غريبه همسفر بوده. شب خانمه ميره تخت بالايي ميخوابه و تركه تخت پاييني. نصفه شب خانمه ميگه سردمه، كاش شما ميتونستي ميرفتي از مأمور قطار برام پتو ميگرفتي. تركه ميگه ميخوايي خانم امشب فرض كنيم زن و شوهر هستيم تا هردومون گرم شيم؟ خانمه كه همچين بگي نگي از پيشنهاد بدش نيومده بوده ميگه باشه حاضرم. تركه ميگه پس پاشو خودت برو پتو بگير، براي منم يه چايي بيار! ( محل درج خنده )

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

من رو مي بيني؟

من رو مي بيني؟ :( خيلي تنها هستم. بيش از حد و اندازه ي قابل تصور. فردا توي پست مي بينمت! هستي كه؟ نع؟ باش تو رو خودت!
آخرين پست جمعه منه كه داداش مهدي زحمت ميكشه مي رسونتم. قرار شد يك حليمي هم كله سحري بزنيم تو رگ.
حاج عمو دكتر يك عملي دارند كه ايششششششششششششششششششالله به خوبي انجام ميشه و خوب ميشن! ابراهيم هم الان سنگاپوره و مياد ايران. خيلي دمق شدم گفتند بهمون حالشون بد شده.
الان هم هستي كه دارم باهات حرف مي زنم. فردا مفصل باهات كار دارم. كلي برات سفارش دارم. مي دونم كه تحويلم ميگيري! الان هم ميگيريا اما اينجا توي اتاق خونواده نسشتن نميشه زياد باهات حرف بزنم. فردا! باشه؟ دمت گرم. الحق و الانصاف كه تكي!

رد كن بره

اولين بار نيست. آخريش باشه يا نباشه؟
كاري رو مي كني. به بقيه هم ميگي. مسخرت مي كنن. كه نميشه و سر كاريه و ... وقتي جواب گرفتي، ميگي بهشون. همه ميگن به ما هم بگو. به ما هم بده. من ميگ. من ميدم. اما ته ته دلم، يكجوري هستم. كسي، اون چيزايي رو كه من مي خوام مگه به من ميده كه من بدم؟ اون چيز، شايد آدرس يك مغازه باشه. شايد يك اسم باشه. شايدم چيز با ارزشي باشه. من ريسك مي كنم. چرا بقيه ريسك نمي كنن؟ به من چه مربوطه! نع!؟ مشكل من نيست!
مشكل من در حال حاضر، اينه كه سريع پوست بندازم. از اين تاري كه تناننده ام.
اين دمله { ;) } هم مشكلي است.
فيلم هايي كه سفارش داده بودم ديروز به دستم رسيد. اگه زودتر سفارش داده بودم، توي عيد همشون رو مي ديدم. فيلمي 100 تومان. 11 فيلم، 3000 تومان. ها ها!!

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۷

آخ نشيمنگاهم

نشيمنگاهم دمبل چركين دردناكي زده است لا مصب!!! نمي شد نشست يا نمي شود نشست! نشستن نمي شود. نشستنم نشدني است! واي! بزگ هم هست!
هفته بعد شيراز مي رويم. بعدترش باشگاه مي رويم! اي دمبل لاكردار!

پ.ن. مسير برگشت از پادگان به منزل تغيير كرد. با مترو ميام. طبيعت زيباتري داره. باور بفرمائيد! اون قبلي چي بود؟ از دم ترمينال رد ميشي همه ميگن قم قم قم!! اين يكي ... ووي ووي!!

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

يهو

يهو سلام.
ياهو براي بانوان چه سامانه اي زده. آقايون برند استفاده كنند. اسمش shine هستش!
آيا بايد ساد رو بسوزانيم؟ كتابي از سيمون دوبوآر و ترجمه امين قضايي!!

دوستي دوست داشتني، حرف زيبايي در مورد گذر زمان زد كه واقعان تا حالا بهش اينجوري فكر نكرده بودم. گفت خوبه كه زمان زود بگذره تا خدمتم زود تموم شه خلاص شم. پس از اينكه جمعه پست دارم و فردا ميرم پادگان اصلا ناراحت نيستم. اي ايام! زود بگذريد ببينم چه چيزهايي در تجربه نصيب من مي شود. يالا!!