پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

من رو مي بيني؟

من رو مي بيني؟ :( خيلي تنها هستم. بيش از حد و اندازه ي قابل تصور. فردا توي پست مي بينمت! هستي كه؟ نع؟ باش تو رو خودت!
آخرين پست جمعه منه كه داداش مهدي زحمت ميكشه مي رسونتم. قرار شد يك حليمي هم كله سحري بزنيم تو رگ.
حاج عمو دكتر يك عملي دارند كه ايششششششششششششششششششالله به خوبي انجام ميشه و خوب ميشن! ابراهيم هم الان سنگاپوره و مياد ايران. خيلي دمق شدم گفتند بهمون حالشون بد شده.
الان هم هستي كه دارم باهات حرف مي زنم. فردا مفصل باهات كار دارم. كلي برات سفارش دارم. مي دونم كه تحويلم ميگيري! الان هم ميگيريا اما اينجا توي اتاق خونواده نسشتن نميشه زياد باهات حرف بزنم. فردا! باشه؟ دمت گرم. الحق و الانصاف كه تكي!

۱ نظر:

  1. سيد جان يه سئوال چرا مطالب قديميتو اصلا نميشه ديد؟؟
    خيلي دوست داريم

    پاسخحذف