سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

اهل دانشگاهم


اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي


اهل دانشگاهم
پيشه ام گپ زدن است
سرگرميموبلاگ زدن است


من در اينجا
سياه مي كنم خانه ها را
تا بسپارند به ماشين
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلمان زنده شود


چه خيالي چه خيالي مي دانم
گپ زدن بيهوده است
خوب مي دانم دانشم بيهوده است


اوستاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من به او گفتم: ميان ترم مي خواهم
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند


اهل دانشگاهم
قبله ام راه دور
جانمازم كتاب قطور
مشق از پنجره ها مي گيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است


درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است


خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم به دانشگاه
به نور آموزش
و به پيام نور سرايت كردم


رفتم از پله راه دور، بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست
من كسي را ديدم
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد


همه جا پيدا بود
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
آموزش از راه دور
مديريت از راه دور
همه دوُر و همه دور
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست تقدير
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم


من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ شهريه را دو سه برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
من در اين دانشگاه
در سراشيب كسالت هستم


خوب مي دانم:
استاد كي مي آيد
او نمي آيد، او نمي خواهد كه بيايد
برگه حذف كجاست
مثلا سايت و رايانه آن مال من است
مثلا بوفه، نقليه و دانشگاه از آن من است
ما مي دانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم
..............................
نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه:
لب فرو بنديم و دم نزنيم!

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

جز من


كسي جز من نمي تواند مرا دوست بدارد

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

دوکاره



یه بنده خدایی می گفت دوتا کار بده که انجامش خیلی مزه داره... یکی غرزدن و دیگری غیبت کردن... می دونید چرا؟ سریعترین و کم هزینه ترین وسیله تخلیه هیجان منفی حرف زدنه...حرف زدن تو موقع ناراحتی و عصبانیت اغلب به غر زدن تشبیه می شه... وحرف زدن موقع دلخوری از فردی نزد شخص ثالث می شه غیبت ...باید موقع عصبانیت دنبال راههای تخلیه ی بهتری بگردیم

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

اخبار



به مشروح اخبار توجه فرمائيد:
حامدي سید اسماعیل حسینی - دانشجوی دیروز - در حال گذراندن امور اداری فارغ التحصیلی می باشد. (اين شخص هيچ نسبتی با شیخ حسن نصرالله ندارد)
بنابر اخبار موثق وی مسیر شهرک غرب و خيابان اسکندر شمالی را از حفظ شده است.
وی در همین راستا علاقه خاصی به خواهر و مادر و برخی روسای دانشگاه آزاد اسلامي پيدا کرده است.


برادر حامد (داداش بزرگه ي حامد) - سيد محد مهدي - پريروز عقد کرد يا شد يا داشت مي شد که شد که شد!
سرکار خانم زهرا عابديني هم شدند عروس مامان و بابام و خواهر من. خوش باشند زير سايه بزرگتراشون ايشالله!

پسر عموي گرامم - دکتر سيد ابراهيم حسيني به همراه خانومشون - سرکار خانوم طيبه فخر - هم عازم ملبورن استراليا شدند. خدا به همراهشون باشه ايشاالله!

اخبار ايران رو نمي دونم از کجا مي تونيد پي گيري کنيد، اما اخبار لبنان رو از صدا و سيماي ايران پيگيري کنيد.
حامد

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

سپنتا


اينترنت
سپنتا خوبه
افرانت بهتره فکر کنم

مدیریت عالیه
پول داریم
اینترنت نداریم
مغزامون در زندان ها و امور اداری تلف می شن
نخاله هامون در راس امور بقیه رو تلف می کنن

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

عوضی



در قسمتی از دنیا - حیوونا زندگی می کنن!
حیوونا حیونی می کنند.
حیووونا ....

بر پدرشون لعنت!
انگار نه انگار که داره جایی ...

این کوفی عنان هم آدمه آخه؟؟؟؟

با این آدما
من
اينترنت نمی خوام
من ماهواره نمي خوام
من رنگ و لعاب نمی خوام
من ميکروسافت و کوکا و بنز و نایک و ياهو و گوگل و چه و چه نمي خوام!
لعنت بر این سکوت مضخرف آدماي به ظاهر حسابي!

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵

فارغ میشم!



دارم فارغی مي شم!
خدا مرگش بده! نمي دونم که حاملم کرد!
تعصب و عدم پيشرفت رو خونديد!
آدم شوخی شوخی حامله میشه! بچه دار میشه! نيازي به تجسم کردن آدم بعنوان بچه نيست!
گاو آدم زاييده! انگار خود آدم زاييده! آخه گاوم کجا بود من.

عجب حالي ميده فارغ شدن!
نوبت هاي مختلفي توي زندگي تا حالا اين دردو کشيدم و اين حالو بردم! خدا قسمت کنه ايشالا!

بعد از دبستان، سوم راهنمايي، ديپلم، مدارک کلاس زبان، کشتي، سيبيل، دانشگاه، کار، و الان ليسانس!
بهم ميگن: يک پسر ليسانسه! عاشق لاس وگاسه! و ....

اگر از من بپرسن اگر برگردی به عقب، باز همين مسير رو طي مي کني؟
جواب خوبي خواهم داد.
نه!!!

از تونل رسالت اين مسيرو ميام!
آخه اين چه سئواليه؟ مگه قراره برگردم به عقب!؟ نه که نه! پس جلوتو بپا!
حامد

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود.
سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، !!!! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوه نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير
.....من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من....


انشا از من نیست

جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۵

مردم همه می جهنميدند


در سردر کاروانسرايی
تصوير زني به گچ کشيدند

ارباب عمايم اين خبر را
از مخبر صادقی شنيدند

گفتند که وا شريعتا خلق
روی زن بی نقاب ديدند

آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند

ايمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنين رسيدند

اين آب آورد آن يکی خاک
يک پيچه ز گل بر او بريدند

ناموس به باد رفته ای را
با يک دو سه مشت گل خريدند

چون شرع نبی از اين خطر جست
رفتند و به خانه آرميدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شير درنده می جهيدند

بی پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف می دريدند

لب های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می کيدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپيدند

درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنميدند

می گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور می دميدند

طير از وکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می رميدند

اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند

با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵

احمدک



بچه های کلاس در حال داد و فریاد هستند که معلم وارد کلاس میشود


معلم چو ناگاه آمد ، کلاس
چو شهری خفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در حلقها
به لب نارسیده خاموش شد
سکوت کلاس غم آلود را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
ز این بی خبر بانگ ناگه گسست:
بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت ؟؟
ولی احمدک که درس ناخوانده بود
بجز آنچه دیروز بشنیده بود
زبانش به لکنت بیافتاد و گفت :
بنی ، بنی ، بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد زد :
که در آفرینش ز یک گوهرند
زبان دلش گفت بی اختیار :
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو که ، تو که ..... وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی به تاریکی از روی شرم
به پایین بیافکند و خاموش شد ...
معلم بگفت با لحن گران :
که ای احمدک ، کودن بی شعور
نخواندی چنین درس آسان ؟ بگوی
که چیست فرق تو با دیگران ؟؟
خدایا ، چه گوید ؟ بگوید حقایق؟؟
بگوید چیست فرق او و آن کسان؟؟
به آهستگی گفت با قلب پاک :
که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش می نهم سر به خاک
من از روی ترس و اجبار مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین ، ببین دست پر پینه ام شاهد است
معلم بکوبید پای بر زمین و بگفت :
به من چه که مادر ز کف داده ای ؟
به من چه که دستت پر از پینه است ؟
رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد


ناظم به همراه فلک از راه میرسد و پاهای احمدک بخت برگشته را به فلک می بندند... معلم چوب را به بالای سر میبرد که بر پاهای احمدک بکوبد ، ناگهان احمدک فریاد می زند :


یادم آمد ، یادم آمد صبر کن
تحمل خدا را ، تحمل دمی
تو که از محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی !!!

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۵

a letter to wife


One person wrote a letter to his wife,

Dear Sweet Heart
I can't send my salary this month, so I am sending 100 kisses.
You are my sweetheart


His wife replied back after some days to her husband:

Dearest sweetheart
Thanks for your 100 kisses, I am sending the expenses details:
1. Milk man was agreed on 2 kisses
2. Teacher agreed on 7 kisses
3. Our house owner is coming every day and taking two or three kisses of mine
4. Vegetable and food shop keeper was not agreeing with kisses only, so I have given some other items to him ...........
5. Others 40 kisses
Please don't worry for me, I have balance 35 kisses and I hope I can complete this month.
Shall I plan same way for next months, Please advice?????????
Your Sweet Heart





according to fifa worldcup 2006, she pay kisses for attend in live match!

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۵

نگاه شاگرد


استاد کوزن کلمات اصل نخستین را که قرار بود بر دروازه ی معبد اواکو در کیوتو حکاکی شود می نگاشت. او کلمات را با قلم مو روی تکه کاغذی نقش میزد تا سپس روی چوب حک شود.یکی از مریدان استاد برای او مرکب می ساخت و به خوشنویسی استاد می نگریست.
مرید گفت: چندان خوب نشد.
کوزن دوباره نوشت.
مرید گفت: این از آن هم بدتر شد.
کوزن دوباره نقش زد.
پس از شصت و چهار بار مرکب ته کشید و مرید رفت تا باز هم قدری مایه مرکب بیاورد.استاد که
تنها شده بود و چشم خرده گیری مزاحم او نبود با باقیمانده مرکب نقش تندی زد.مرید چون بازگشت نگاه ستایش آمیزی به آخرین کوشش او کرد و گفت: شاهکار است.

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۵

عمو سبزي فروش



داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمدشاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين
است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب
داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.
همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرودملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عموسبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.»

دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۵

تعصب و عدم پيشرفت



5 سال پيش:
1 - من - تو رو - مي خوام!
2- من عاشقتم!
3- من عاشق افکار و انديشه هاي آقا و خانوم برنر هستم!
4- من عاشق ميدون انقلاب و ميدون تجريش و درکه هستم!
5- آخ که وقتي سوار اتوبوس ولوووو، وقتي از خيابون ولي عصر به سمت پايين مياد، هستم، انگار تو شهر بازي هستم!
6- من، عاشق بنز هستم!
7- من مي ميرم براي علي، دوست دانشگام! بس که شوخو شنگه!
8- من عاشق پزشکي هستم!
9- من اينقدر با داداشم مچم که نگو و نپرس!
10- من احترام خاله و بزرگترامو نگه مي دارم! اينقدر که همه مي دونن!
11- من از ريش گذاشتن بدم مياد!
12- از شلوار لي حالم بهم مي خوره!
13- از ترانه هاي ايراني متنفرم!
14- دوست دارم از ايران برم! هر جا که شد!
15- دوست ندارم شنا رو!
16- من از دختر چادري بدم مياد!
17- من از عطر تند بدم مياد!
18 - من زبان انگيسي رو مي پرستم!
19- من بيل گيتس رو مثل يک قديس مي دونم! و عاشق زندگيشم! و تمام محصولات ميکروسافت رو استفاده مي کنم حتمان!
20- من روزي 20 بار روي زمين شنا مي رم و شونه هامو 2-3 وعده در روز به بالا و پايين جهت انجام نرمش پرتاب مي کنم.


2 سال پيش - با تعصب:
1- من تو رو با هيچ چيز توي دنيا عوض نمي کنم!
2- تو ديگه جزيي از وجودم هستي! عضو بدنمي! عضوي مهمي مثل چشم! آخ که دورت بگردم الهي. کي ميشه من .... (بقيه حرفها! بر اساس قوانين جمهوري اسلامي ......)
3- آقا و خانوم برنر، 3-4 تا فاميل با حال تر از خودشون دارند! من حالا، علاوه بر پيروي از افکار اونا، عاشق افکار و انديشه هاي اون يکي ها هم هستم!
4- ميدون انقلاب که منبع کتاب و دوست داران کتاب هست (مخصوصا جمعيت نسا (!!!!!عوفينا!!!!)) - تجريش هم که قربونش برم - يه قرار بذارين با هم بريم اونجا!
درکه رو که ديگه نگو! به همه جاي تهرون راه داره! چطوري؟؟؟ چطوريش رو نمي دونم! اما کل بچه هاي تهرون اونجا هستند ديگه!
5- از امسال اتوبوساي جديد گذاشتن توي خط اتوبوس! کولردار هم هستند! حالش بيشتره! وقتي از خيابون ولي عصر به سمت پايين مياد، انگار تو شهر بازي هستم!
6- کلاس هاي جديد بنز کم کم دارند وارد تهرون ميشند! من هلاکه اين ماشينم با طراحي منحصر به فردش!
7- علي خيلي باحاله! (جديدان حالشو موکت کرده!) اينقدر باحاله که هفته پيش باز فرستادنش منکرات! کچلش هم کردن! آخره عشق و حاله!
8- جديدان با شاخه ايمونولوژي از پزشکي علاقمند شدم! و البته مهندسي پزشکي رو هم که بيشتر ترجيح مي دم!
9- رابطم با داداشم فوق العاده شده! کلي سفراي مجردي با هم ميريم! کيش و بعدش مات!
10- من خاله و بزرگترامو مي دوستم! هر چي هم که بگن باز بزرگترنم! حتما سلاحمو مي خوان ديگه!
11- هنوز از ريش گذاشتن بدم مياد! تا وقتي با صورت سه تيغه خوشگل و پسر کش (غالب توجه قزويني ها!) ميشم، چرا ريش بذارم!؟
12- شلوار پارچه اي خيلي خوبه! توي تابستون، شنيدم اونايي که لي مي پوشند، اقصا نقاط بدنشون عرق سوز ميشه! شلوار پارچه اي بپوش خودتو راحت کن.
13- واه واه! امان از اين ليلا و شهرام شپره و اندي و شماعي زاده. اه اه!!!! آخه آدم قهطه!؟ با اون صدا و قيافشون!؟؟!؟!
14- زبونم دارم قوي مي کنم! يه آي علتس مي گيرم! مي رم اونور! حتي کويت! عشقو حالو راهرو و پذيرايي!
15- حالم از آب بهم مي خوره! عين بچه ها مي پرن توي آب، شالاپ شلووووپ!!
16- يعني چي توي اين گرما طوري چادر سرشون مي کنن که فقط دماخشون پيدا باشه! من که ميشناسمش! مي دونم توي اون آدم چه خبره! خواهرمو مي گم! 1001+20000000 کار مي کنه! واه واه!!
17- از عطراي تند بدم مياد! اما اين عطراي ارزوني که گرفتم دووووم ندارن! موندگاري ندارند! چي کار بايد بکنم؟
18- زبان انگليسي رو دوست دارم، اما از اونجايي که کار رفتنم به اونور آب داره جور ميشه! ميرم آلمان! بايد آلماني يا اسپانيايي ياد بگيرم! حالا چي کار کنم؟ من اين همه سال انگليسي خوندم! حتي بيتشر از کتاب هاي فردوسي و حافظ و مولوي!؟!؟!؟
19- من گيتس رو دوست دارم! اما هفته پيش کامپيوترم ويروسي شد و همه کارام از بين رفت! ميگن به خاطر عدم امنيت اينترنت اکسپلورر هست! نسخه جديدش هم که يک نسخه اصلي از ويندوز مي خواد! کلي پولشه! چي کار کنم!؟ کلي کارم عقب مونده! جواب کارفرما رو چي بدم!؟ يعني چي ميشه؟؟؟
20- به خاطر مشکلات ذهني بوجود آمده، من روزي 4*20 بار روي زمين شنا مي رم و شونه هامو 2-3 وعده بيشتر از روزهاي ديگه، در روز به بالا و پايين جهت انجام نرمش پرتاب مي کنم.

امروز - بدون تعصب:
1- من اصلا تو رو نمي خوام! اين چه برخوردي بود 3 سال پيش با من داشتي؟ آخه به تو هم ميگن آدم! از چشمم افتادي روي دماغم! سعي نکن بیفتي پايين تر!!
2- از عشق حرف نزن که مي زنم سرمو به ديوار! حالا اگه دوست داري سرم بشکنه از عشق حرف بزن! من گولت زدم، سرمو نمي زنم به ديوار!
3- اه اه! اين آقا و خانوم برنر خودشونو چوز فيل کردن! بشين سر جات بابا حال نداري! منو بگو هي تحويلشون مي گيرم! نه اينا و نه اون يکي ها اندازه يه اندازه نمي فهمند، اونوقت من دراز گوش!!
4- از تجريش و درکه بدم مياد ديگه! هر چي افغانيه ريخته اونجا! اه اه! قيافه ها! آدم ميمونه چه خبره! شب مي خوابي صبح پا ميشي! خودت عوض نشدي. وقتي ميري اونجا انگاري EXPERIENCING NEW WORLD.
5- رفتم شهربازي هفته پيش با نازي جهت بازي! حالي که اونجا کردم (البته با نازي و جهت بازي اونم در شهر بازي!) اصلا اغلب مقايسه نيست با سوار شدن بر اتوبوس هاي کولر دار شرکت واحد وقتي از خيابون ولي عصر مياد پايين! ديگه از اين مسير نميرم اصلا! به جاش ميرم شهر کتاب که کتاباي خوب خوب داره!
6- من رنو خريدم! خوب پولم در حد رنو بود! خيلي حال ميده! حالش از اتوبوس و شهربازي هم بيشتره! فکرشو بکن! من + نازي + رنو! چه شود .....( بر اساس قوانين جمهوري اسلامي اينترنتي ايران .... )
7- علي آدم نيست اصلا! اين بشر هيچ هدفي تو زندگيش نداره! يه آدم مچل و علاف مي خواست عين من! من کلي از وقتي ولش کردم، فکراي خوب خوب مياد به سرم! رفتم کلاس ورزش! ايروبيک و بدنسازي! حالش بيشتره!
8- من الان مدرس دبيرستان شدم! رياضي و فيزيک و زبان انگليسي درس ميدم! البته کامپيوتر هم فوق برنامه آموزش ميدم! پزشکي هم علم بدي نيست!
9- داداشم هم زياد منو نمي فهمه! همه چيو بايد بهش بگي! خوب آقاجون تو به دين خويش، منم بر آيين خويش! نه! (نعععععععععععععععه غلام!؟!؟!؟)
10- اين دايي من اصلا دوست نداره احترام خودشو نگه داره! به تو چه که من خط ريش چکمه اي مي ذارم! به تو چه که موهامو ژل مي زنم! اون عمه هم که ميگه نرقصو و کسب شان کن! آخه من موندم! يعني عروسي بچت بشه بازم همينو بهم ميگي!؟!؟ اون يکي هم که ..... بابا من احترامو نگه نمي دارم! احترامو شوهرش بايد نگه داره!
11- ريش گذاشتم بعد از فوت رجب علي، خيلي بهم ميومد. تازه بعضي از دوستام (از جمله نازي و جميله و شوکت و حليمه - آخ آخ - لو دادم اسماي ضايعوشونو!!!) ميگن خيلي نا ناز شدم!
12- شلوار لي پوشيدم! هم عمرش بيشتره هم اينکه بيشتر بهم مياد! شلوار پارچه اي بيشتر بهم مي رفت تا اينکه بياد!
13- ترانه ايراني هم بدي نيست! سياوش، اين امروزي ها، اصفهاني، همايون شجريان، شهر قصه، آي قصه قصه، نونو پنيرو پسته ....
14- کجا برم آخه!؟ اگه قراره برم اونجا، همه کار بکنم (از سوپوري تا ...) خوب همينجا همه کار مي کنم!؟ حالا اگه شد براي تفريح و تفرج با نازي اونم جهت بازي، ميرم!
15- اقا انداختنم توي آب! به زور! منم شنا ياد گرفتم! عجب حالي داد! جازي نازي خالي .....( بر اساس قوانين جمهوري اسلامي اينترنتي ايران .... ) ..... اينقدر حال .....( بر اساس قوانين جمهوري اسلامي اينترنتي ايران .... )
16- با اين چيزايي که توي تجريش دادم يه حداقل حجاب هم بد نيست! حالا نه چادر! اما اونجوري هم ضايع هست ديگه! اگه الان اينجوري! نازي بعد از ازدواج چطوري مي خواي .....( بر اساس قوانين جمهوري اسلامي اينترنتي ايران .... ) بابا! سانسور نکن جون مادرت! من که حرفمو نزدم هنوز! اه! بعد از ازدواج طلاقت مي دم! (بر اساس قوانين جمهوري اسلامي اينترنتي ايران آدرس محضر را ياد داشت فرماييد: تهران، خيابان ولي عصر، چهار راه جمهوري و ...)
17- يه عطر تند گرفتم مامان! تا دل نازي بسوزه! (چون طلاقش دادم بر خلاف اساس قوانين جمهوري اسلامي اينترنتي ايران نيست ديگه!) - کلي هم پولشو دادم که نوش جون جميله باشه!
18- من همين زبون فارسي رو بفهمم! خارجکي پيش پيشم! اصلا ترکي رو شروع مي کنم! بايد بتونم با دايي حرف بزنم و درد و دلش رو بشنوم! بعد از ترکي مي خوام زبون پشتو و اردو رو شروع کنم! توي سفارت برام کار پيدا کردند!
19- يعني چي فقط ميکروسافت! همش پول پول! اين OPEN SOURCE يعني آخر دنيا! گيتس همه چيزو کپسوله شده به شما ميده! خجالت هم نمي کشه! تازه خودشم کشيده کنار که بگه اين گندا رو من نمي زنم!؟ آخه چقدر خسارت بده آدم! لينوکس - فايرفاکس - و OPEN OFFICE و زبان هاي PHP - PERL - PYTHON و محيط هاي گرافيکي GNOME و KDE هاي جديد ...
20- من روزي 20 بار روي زمين شنا مي رم و شونه هامو 2-3 وعده در روز به بالا و پايين جهت انجام نرمش پرتاب مي کنم.


سخت بود نوشتن فکرام! شايد هم به خوبي نتونستم بنويسم!

اما حقيقت داره! - اما خداييش نه همش - بعضي حالت ها رو که گفتم توي بقيه ديدم - و برخي رو هم از خودم نوشتم! اما 100% اين حالتها در آدميزاد وجود دارد.
پافشاري هاي کورکورانه و بدون تعقل بر روي عقيده ها، آموزه ها، تجربه هاي گذشته خودم و بقيه و ... من رو وارد مسير غلطي در زندگيم کرده بود!
ياد بگيرم که بدون فکر، هيچ عقيده، راه، فکر، نظر، چشمک، نگاه، خنده، کار، مسير، آدم، نوشيدني، خوردني و .... را بر نتابم!

من - هرگز اونایی رو که منو افکارمو متعصب بار آوردند، و چشمم و گوشم و فکرمو بر جست و جوی حقیقت بستند، و نذاشتند که طعم شيرينشو بچشم، و از اشتباهاتم لذت ببرم، هرگز نمي بخشم!
هرگز نمی بخشم!
هرگز!
حامد

سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۵

جالب انگيز ناک



به ترتيب آموزنده و جالب بودن براي من
--------------------------------------------------------
فرهنگ خواستگاري رفتن
http://www.movazy.com/archives/000410.php

تاثير ازدواج بر مردان
http://www.movazy.com/archives/000535.php

نامزد کنون!
http://www.movazy.com/archives/000541.php

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

جوابيه


خونه نشسته بودم ، يه فکري زد به کلم ، برم که درس بخونم .
دويدم و دويدم به مدرسه رسيدم .
تلاش و کوشش کردم ، مدرسه به من هيچي داد !
دوباره باز دويدم ، دویدم و دويدم ، من به کوهي رسيدم ، کوهي به نام کنکور !
وايستادم و وايستادم ، زير پاهام علف شد ! علفو دادم به کنکور ، کنکور بهم يه راه داد .
دوباره باز دويدم ، دویدم و دویدم . به ليسانسم رسيدم .
ليسانس رو دادم به شرکت ، شرکت بهم کار نداد .
ليسانس رو دادم مغازه ، مغازه بهم الاغ داد ! نه ببخشيد ! مغازه بهم کار نداد .
ليسانس رو دادم به نونوا ! مرديکه مي گه من خودمم ليسانس دارم ! يه فکري زد به کلم ، برم خونه بشينم !

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵

بزي به من پشکل داد


دويدم و دويدم
سر کوهي رسيدم
دوتا خاتون رو ديدم
يکي بهم آب داد
يکي بهم نون داد
نون و خودم خوردم
آب و دادم به زمين
زمين به من علف داد
علف و دادم به بزي
بزي به من پشکل داد
پشکل رو دادم به نونوا
نونوا به من آتيش داد
آتيش رو دادم به زرگر
زرگر به من قيچي داد
قيچي رو دادم به خيايط
خياط به من قبا داد
قبا رو دادم به بابا
بابا به من خرما داد
يکي رو خوردم شيرين بود
يکي رو خوردم تلخ بود.

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۵

آسون بگير


بگيرم يا نگيرم!
آسونو مي گم!

اگر آسون بگيرم:
به آسوني ناراحت بشم!
به آسوني شاد بشم!
به آسوني دپرس بشم!
به آسوني عاشق بشم!
به آسوني عصبي بشم!
به آسونی تصميم بگيرم!
به آسوني همه چيو ول کنم!
به آسوني سخت کنم همه چيو!
به آسوني آسون کنم سختي ها رو!
به آسوني ….

و اگر سخت بگيرم:
به سختي ناراحت بشم!
به سختي شاد بشم!
به سختي دپرس بشم!
به سختي عاشق بشم!
به سختي عصبي بشم!
به سختي تصميم بگيرم!
به سختي همه چيو ول کنم!
به سختي سخت کنم همه چيو!
به سختي آسون کنم سختي ها رو!

احساسات متناقض براي زمان هاي مختلف!
زماني که با اتفاقي، حادثه اي، مناسبتي، جمعي، انديشه اي، شخصي، موردي و ... خوب، مهربون، مناسب، منطقي، مصمم، صميمي، احساسي، بد، نا مناسب و .... برخورد مي کني، در زمان ديگه به هر طريقي برخورد مي کني، الا اون روش هاي قبلي!
به زعم من، استانداردي براي اين حالت ها وجود ندارد! چرا که آدم در لحظه برخوردها رو از خودش بروز ميده!
شايد استاندارد بشه همون تجربيات آدم!
شايد بشه اطرافيان آدم!
شايد بشه تجربيات قديم آدم!
شايد بشه اشتباهات گذشته آدم!
شايد بشه، برنامه هاي آينده آدم!
شايد بشه تجربيات جديد آدم!
و شايد - حتي - بشه اشتباهات جديد آدم!

TAKE IT EASY: آسون بگير!
حامدي

آن غریبی خانه می‌جست از شتاب - دوستی بردش سوی خانه‌ی خراب
گفت او این را اگر سقفی بدی - پهلوی من مر ترا مسکن شدی
هم عیال تو بیاسودی اگر - در میانه داشتی حجره‌ی دگر
گفت آری پهلوی یاران بهست لیک - ای جان در اگر نتوان نشست

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۵

آزمون استخدامي

تست هاي فرهنگي هنري


هنرپيشه معروف سينما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت


هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماکسيما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور


هنرپيشه مرحوم فيلم “ممل آمريکايي” ؟
الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ک) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو


هنرپيشه زن معروف سينما ؟
الف) هديه تهراني
ب) کادوي تهراني
ک) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني


بازيگر چشم روشن سينما و تلوزيون ؟
الف) پارسا پيروزفر
ب) فارسا فيروزپر
ک) پارسا پيروزپر
ش) فارسا فيروزفر


يکي از آهنگ هاي منصور ؟
الف) ديوونه
ب) … خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!


خشايار اعتمادي چه سبکي مي خواند ؟
الف) پاپ
ب) اسقف
ک) راهبه
ش) موبد


تست هاي ورزشي


مربي و بازيکن اسبق پرسپوليس ؟
الف) علي پروين
ب) علي شهين
ک) علي مهين
ش) علي دمبه


کشتي گير گردن کلفت ايران ؟
الف) عباس جديدي
ب) عباس قديمي
ک) عباس نيو
ش) عباس آپ تو ديت


تيم فوتبال آباداني ؟
الف) نفت آبادان
ب) بنزين آبادان
ک) گازوئيل آبادان
ش) استقلال اهواز


باشگاه انگليسي ؟
الف) ميدلزبرو
ب) ميدلزبيا
ک) ميدلزبودي حالا
ش) ميدلزپاشو برو گمشو


بازيکن بوسنيايي سابق بايرن مونيخ ؟
الف) حسن صالح حميدزيچ
ب) حميد صالح حسنزيچ
ک) حسن حميد صالحزيچ
ش) بابا چند نفر به يه نفر ؟؟؟


دروازه بان انگليس در جام جهاني 1998 فرانسه ؟
الف) ديويد سيمن
ب) ديويد سيمثقال
ک) ديويد سيگرم
ش) ديويد سيتن


مهاجم سال هاي دور منچستر يونايتد ؟
الف) اندي کول
ب) اندي سرشانه
ک) اندي پشت بازو
ش) اندي مرسي هيکل


مهاجم تيم ملي هلند و آرسنال ؟
الف) دنيس برگکمپ
ب) دنيس اروين
ک) دنيس وايز
ش) دنيس تريکو


تست هاي علمي تفريحي


مساحت دايره چقدر است ؟
الف) 2 متر
ب) 5/2 متر
ک) بيشتره
ش) صبر کن بپرسم


سرعت نور چقدر است ؟
الف) خوب است
ب) بد نيست
ک) شما چطوري ؟
ش) چه خبر ؟


کدام عبارت زير بايد فيلتر شود ؟
الف) cosx
ب) 2sin2x
ک) cotghx
ش) tg3x


کدام دانشمند جاذبه زمين را کشف کرد ؟
الف) نيوتن
ب) کيلوگرم
ک) متر بر مجذور ثانيه
ش) نيترات مس


ماري کوري کاشف چه بود ؟
الف) اورانيوم
ب) آلومينيوم
ک) آلمانيوم
ش) لوئي پاستور


در بيت زير چه صنعتي به کار رفته است ؟
“بي وفايي ، بي وفايي ، دل من از غصه داغون شده”
الف) ايهام
ب) صنعت نفت
ک) صنعت پتروشيمي
ش) صنعت آبکش سازي


شاعر قرن ده دوازده؟
الف) هاتف اصفهاني
ب) ابي اصفهاني
ک) اندي اصفهاني
ش) سياوش قميشي اصفهاني


فعل “خوردن” را صرف کنيد ؟
الف) چشم
ب) صرف شده
ک) ميل ندارم
ش) نوش جان


يکي از وسايل مربوط به فيزيک که در عينک ، تلسکوپ و ميکروسکوپ به کار ميرود ؟
الف) عدسي
ب) کاچي
ک) فرني
ش) لوبيا با دوغ


دانشمندي که بين بار الکتريکي و جرم الکترون ها و سرعت حرکت آنها رابطه اي نوشت ؟
الف) تامسون
ب) واشنگتني
ک) بمي
ش) شهسواري


شاخه اي از علم فيزيک ؟
الف) مکانيک
ب) باطري ساز
ک) بوسترساز
ش) کمک فنرساز


نويسنده “منطق الطير” کدام شاعر است ؟
الف) عطار نيشابوري
ب) نجار نيشابوري
ک) سمسار نيشابوري
ش) کوپن فروش نيشابوري


يکي از اشکال ماده ؟
الف) گاز
ب) يخچال
ک) بخاري
ش) ماشين ظرف شويي


نام ديگر اسيد فرميک ؟
الف) جوهر مورچه
ب) جوهر مورچه خوار
ک) جوهر پلنگ صورتي
ش) جوهر سرندي پيتي


نام گاز سرد کننده يخچال هاي قديمي ؟
الف) فرعون (فرئون)
ب) نمرود
ک) ابرهه
ش) خسرو پرويز


نام ديگر گازهاي بي اثر مثل هليم ، نئون و … ؟
الف) گازهاي نجيب
ب) گازهاي سر به زير
ک) گازهاي باوقار
ش) کلا بچه هاي خوبي هستن


وقت شما به پايان رسيد . لطفا ماوس هاي خود را بالا بگيريد

حفظ نشاط روح

روح انسان فوق العاده لطيف است و زود عکس العمل نشان می دهد.
اگر انسان در يک کاري بر روح خودش فشار بياورد - تا چه رسد به روح ديگران - عکس العملي که روح انسان ايجاد مي کند گريز و فرار است. مثلا در عبادت. جزء توصيه هاي پيامبر (ص) اين است که عبادت را آنقدر انجام دهيد که روحتان نشاط عبادت دارد، يعني عبادت را با ميل و رغبت انجام دهيد. وقتي يک مقدار عبادت کرديد، نماز خوانديد، مستحبات را بجا آورديد، نافله انجام داديد، قرآن خوانديد و بيداري کشيديد، ديگر حس مي کنيد الان اين عبادت سخت و سنگين است. يعني به زور داريد، بر خودتان تحميل مي کنيد.
فرمود: ديگر اينجا کافي است، عبادت را به خودت تحميل نکن. همينقدر که تحميل کردي روحت کم کم از عبادت گريزان مي شود و گويي عبادت را مانند يک دوا به او داده اي، آن وقت يک خاطره بد از عبادت پيدا مي کند. هميشه کوشش کن در عبادت نشاط داشته
باشي و روحت خاطره خوش از عبادت داشته باشد. (سيري در سيره نبوي - ص 212)

از کتاب طهارت روح، نماز و عبادت در آثار شهيد مطهري - گرد آورنده: حسين واعظي نژاد صفحه 123 - تايپ: حامد

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

آيينه


(توي اين مدت که نبودم واقعا مي انديشيدم!)
و اما آيينه!
شاید اولین باری که به خودم گفتم حامد، وقتی بود که خودمو جلوی آینه دیدم.
در واقع قبل از اون هیچ وقت خودمو صدا نکرده بودم.
احتمالا سن و سال زیادی هم نداشتم.
گاهی برای برانداز کردن خودم، گاهي براي تخليه مماخ! گاهی برای شونه زدن به موهام، گاهی برای پروووو کردن لباس و گاهی بی دلیل!
اما دلیل اون مواقع بی دلیل، حامد بود. یعنی خودم.
بعضی وقتا اصلا می ترسم توی آینه نگاه کنم. چون یکی بد جوری ازم سئوال جواب می کنه!
نگاه می کنم به آينه. اون يکي ازم سئوال می کنه، میگه:
این تویی؟؟
تو کی هستی اصلا؟
چی کار داری می کنی؟
بچه گی هات یادته؟
خنده هات یادته؟ گریه هات؟ شادی هات؟ اخم هات؟ عاشق بودنات؟
یادته وقتی سرت شکست؟
یادته وقتی دعوا می شدی؟ تشویقا؟
گریه هات؟
و سئوالایی که به شناخت خودم خیلی کمک می کنن! اما جواب بعضی هاش سخته! به سختیه همون گریه ها و ناراحتی ها!
تا جلوی آینه نرم و خودمو نبینم، هيچ وقت به این سئوالات نمی رسم (دقت کردي؟ گفتم سئوالات. جواب سئوالات یه چیز دیگه هست. به نظرم سئوالات مهم تره).
باید خودمو ببینم!
من تغییر می کنم.
باید تغییر کنم.
دست خودم نیست.
اما باید تغییراتم رو یادم نره! به قولی، من عوض می شم اما نباید عوضی بشم.
خوشبختانه همه عوض می شند. محيطم. جامعه، دنیا و همه اطرافیان. اما گاهی تغییرات رو نمی بینم.
اینکه از کسی یه انتظاری دارم، غافل از اینکه طرف عوض شده! انتظار می دارم که با کسی یه جوری باشم، اما انتظار نا بجایی هست.
فکر می کنم که از کسی یه علائمی می گیرم، اما اشتباه می کنم!
(اشتباه نشه! من عاشق نشدم! من کلی دارم صحبت می کنم. در حال حاضر فکر کنم باید عوض شم و دارم سعی می کنم که بشم.)
علتش اینه که به اون راحتی که وقتی خودمو توی آینه سیم جیم می کنم، نمی تونم بقیه رو بکنم!
شاید اولین چیزی که از این عنوان آينه به ذهنم متبادر میشه، دوست هست. چون میگن دوست مثل آينه میمونه! صادق، صاف و خصلت های مشابه!
مونا یه مطالب جالبناکی اخيرا در بلاگش در مورد دوست نوشته که فوق العاده هستند.
این چیزایی که من گفتم شاید انتزاع باشند. انتزاع خیلی به آدم کمک میکنه! فکر کردن به شرایطی که در دنیای واقعی شاید اصلا روی نده! این با رویا خیلی فرق داره ها!


آيينه!
آيينه برای من يعني عوض شدن!
يعني الکي خنديدن! چون واقعان هم مسخرست. چون تو دست چپتو تکون میدی، اون دست راستشو. اين کجاش يعني صداقت!
يعني پير شدن!
حتي يعني بچه شدن!
يعني دوست داشتن!
يعني حسرت خوردن!
يعني جدي بودن!
يعني جوون شدن!
يعني صداي شکستن!
يعني زلزله!
يعني تو، اوني نيستي که مردم مي بينن! بلکه اوني هستي که به مردم نشون ميدي خودتو!
يعني اميد!
آيينه يعني يالا عوض شو! عوض شو.
آينه يعني عکس به روز (real time image) تصوير بلادرنگ از خودت، افکارت، جسمت و اعمالت.



آيينه!
آيينه اشتباهاتم رو بهم میگه اگر بخوام ببينمشون!
اشتباه! اشتباه! اشتباه! اشتباه!
هیچ حالتی نیست که باعث رنجش آدم بشه مگر اشتباه!
اشتباه کردی سرت شکست!
اشتباه کردی که فلان کارو کردی یا نکردی، و حالا ازش دلخوری!
اشتباه!
اشتباه!
اشتباه!



خوشبختانه جا برای اشتباه زیاده!
اما، يک عقيده دارم من! اشتباهي نيست مگر يادگيري!
حامد



گوهر مخزن اسرار همان است که بود - حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند - لاجرم چشم گهربار همان است که بود

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح - بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید - همچنان در عمل معدن و کان است که بود

کشته غمزه خود را به زیارت دریاب - زان که بیچاره همان دل​نگران است که بود

رنگ خون دل ما را که نهان می​داری - همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند - سال​ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود

حافظا بازنما قصه خونابه چشم - که بر این چشمه همان آب روان است که بود


جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۵

اندیشه کن


ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن ......در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن !
از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد ...... از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن !
ایکه می خندی چو گل در بوستان بی اختیار ...... از گلاب گریه بی اختبار اندیشه کن !
نیست بی زهر پشیمانی حضور این جهان ...... از رگ خواب فراغت همچو مار اندیشه کن !

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

غده هاي اشک


اون چيه دو حرفه، بهش مي گن حس.
اون چيه سه حرفه بهش ميگن درد.
اون چيه سه حرفه، بهش مي گن روح!
اون چيه دو حرفه، بهش مي گن غم!
اون چيه 3 حرفه، بهش مي گن عشق!
اون چيه دو حرفه، بهش مي گن آه!
اون چيه چهار حرفه، بهش مي گن شادي!
اون چيه دو حرفه، بهش ميگن دل!
اون چيه ...، بهش مي گن ...!

بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر كو شراب فرقت روزي چشيده باشد
داند كه سخت باشد قطع اميدواران
اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد
از بس كه دير ماندي _ چون شام روزه داران
سعدي بروزگاران مهري نشسته بر دل
بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران

چيه! فکر کردي با يه شعر سرو تهش رو هم ميارم؟
مي خوام بهت بگم که من، هيچ چيزي، هيچ کاري، هيچ فعلي و (هيچ هر اسمي رو که مي خواي روش بذار) رو، ارضا کننده تر از اشک توي دنيا نمي دونم!
از اينکه مي گن طرف اشکش در مشکشه اصلا خوشم نمياد! بيشتر در مورد دخمل ها مي گن! اما اي کاش کمي جنس مخالف هم بلد باشه، اشک بريزه! ياد بگيره! هنر بزرگيه!
خالي شدن آدم، فقط و فقط از راه هايي نيست که ياد گرفتيم زرتي يادش مي کنيم. جيغ زدن، شادي کردن و .... اشک بهترينشه به نظر من! چون هم توي آدم خالي ميشه، هم غده هاي اشک آدم خالي ميشه! غده هايي که تمومي ندارن! ساليان سال با آدم هستند.
نه تو شادي! نه تو غم! نه وقتي که عزيزي رو از دست داديم! نه وقتي دستمون موند لاي در! نه وقتي موفقيتي به دست مياريم، نه وقتي موقعيتي رو از دست مي دیم!
از گريه غافل نشو! موقعيت هاي بسياري برات بوجود مياد که فکر مي کني، شايد يه آدم، يه مونس به دادت مي رسه! اما خبري از کسي نيست. اون موقع بغض چشماتو فشار مي ده! چشماتو مي بندي و اشک مي ريزي! معجزه اتفاق افتاده! تو خالي شدي! بدون اينکه با کسي ارتباط برقرار کني!
اما مگه ميشه!


ببين دوست من! ميشه! اوني که گريتو در مياره روحتو و اوني که گريه مي کنه جسمته! چه ارتباط قشنگي برقرار شده به نظر من! تو اينطور فکر نمي کني؟
بعضي وقتا خوبه که به علت گريت فکر کني. چرا گريه کردي؟ چي باعث شد تا گريه کني؟ عاشق شدي؟ موفقيتي؟ غم از دست دادن کسي؟ سوزني در انگشت شصتت رفته؟ و يا ....
حامد

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .
يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .
يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که :
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه.
احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيست.

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵

شيطنت


توی يه پارک دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت: از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده ميکنم.

شما ۳۰ دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد. و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد.دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هرگاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد.

بعد از ۱۵ دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن.فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهی کرد و از مجسمه ها پرسيد: شما هنوز ۱۵ دقيقه از وقتتون باقی مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟ مجسمه مرد با نگاه شيطنت آميزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: ميخوای يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟ مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه. ولی اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روی سرش.

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵

بدتر از بد


چند سال پيش ...
يه بابايي توي ايرون يک ضرب المثل ساخت: بد که بره، بدتر مي آيد.
قوم ايروني هم که هر چيزي رو ازشون بگيري، شعر و تاريخ و ضرب الامثال و لهجه ترکيشونو نميشه ازش بگيري.
شد و شد. تا اينکه همه تصميم بر آن گرفتند تا يه سيتم بد، يه آدم بد، يه اقتصاد بد، يه فرهنگ بد، يه ... و يه .... رو عوض کنند.
اصطلاح آشناش، همون انقلابه! (که از شرق به ميدان امام حسين و از غرب به ميدان آزادي (کجايي آزادي!)، از جنوب به ميدان پاستور، حر و قزوين و ديگه من جلوتر نمي رم، از شمال هم به پارک لاله و ...و از وسط به دو طرف ...)
اما عوض کردنا!! با الهام از همون ضرب المثله، چيزي که شد، آشي شورتر و بدتر از اون بده شد.
اسلام رو به قدري خوب پياده کردند، ...
اقتصاد رو به قدري عالي و علمي و عملي و عملگي و ... کردند ..
آدمايي در راس امور قرار گرفتند و قرار دارند، که اگر شما بگي، گوشه چشمي به پول داشته باشند، ... اگه مي بيني لباسشون بوي نفت ميده، بابا خنگ! بندگان خدا براي اينکه ماها نفتي نشيم، تن به هر کاري ميدن! تن به هر خفت و خواري ميدن! ديگه پست تر از نفت!؟ نه سراغ داري؟ بجاي تشکر داري سيم جيمشون مي کني!؟
حجاب که ديگه نگو! بلا بگو! حسنيه شهر قصه ما، يورتمه مي رفت تو کوچه ها! من، همه جور صادراتي ديده بودم، الا صادارت دخترهاي هموطنم! آدمايي که 30 سال سن، بيشتر از من دارند، بيشتر نظرشون دنبال دخترهاست تا من. (اونم به قول کاپيتان علي دايي، من نوعي ...)
ديگه بدتر از اين چي ميشه؟
کوچکترين حرف هم، در جهت ابراز نظر، منجر ميشه به جاهاي بد! و بعدشم کاراي بد!
توي صنايع که فکر مي کنم 2 تا تعريف وجود دارد. در مورد اينکه تغييري که در سيستم اعمال مي شود، چند نوع مي تواند باشد!
1. بهبود
2. مهندسي مجدد و يا همون انقلاب
اما در مورد هر کدوم فاکتورهاي مهمي وجود دارد که همه و همه از خوب روزگار محاسبه، پيش بيني، فرمول و ... دارد.
خوب ما ايراني ها هم که چرخو از اول مي سازيم. چشم ها، گوش ها، و ... همه جا بسته! صبح پا ميشي مي بيني:
به به! براتون دم خونه يه بزرگراه کشيدن!
به به! اساتيد دانشگاه معدلشون بالاتر از 11 نيست!
به به! دورو بر شما رو اصلا معتاد و لا ابالي فرا نگرفته!
به به! پسر همسايه، ناصر آقاي گل و بلبل که اصلا سواد نداره، اسمشو بنويسه، شده رييس فلان آخول. (به قول زير دستان آقاي ناصر، اگر روي کاغذ بنويسيد که لعنت بر پدر و مادر کسي که اين کاغذ را امضا کند، ايشون، به بهترين وجه و در کمترين زمان، بر اساس اسلوب مديريتي نوين و جهاني، (جون خودش) امضا مي کنه! و همايشي جهت نحوه امضا کردن معاهدات بر پا خواهد نمود. شرکت براي عموم و داييم و خالم و عمم رايگان است. شما فقط عمتو بيار ...)
بگم بازم!
خوب بچه ها!
درس امروز اين بود که اگر بد بره بدتر مياد!
پس اول از کاري که مي خواهيد بکنيد علم و آگاهي جمع کنيد. اگه قراره کارتونو بهبود بديد، يه سري کارا بايد بکنيد، يه سري کارا نبايد بکنيد. و اگر قرار تغيير شگرفي بديد، هر کاري مي خواهيد بکنيد، بکنيد. فقط ترو خدا کارايي که ........ نکنيد.
در واقع ما باز هم در جهان خوش درخشيديم. حرکت هاي صورت گرفته هچون مثال نقضي خواهند بود براي ما.( تورو خدا نپرسيد نقض چيه که من با شعر اشتباهش مي گيرم!)
چند سال بعد ....
از شما مي خواهم که اين عصر خرد رو بخونيد و استفاده کنيد ازش! بر اساس خرد کنوني، انقلاب ديگري صورت نخواهد گرفت. هيج تنابنده اي حاضر به تجربه بدتري نيست.
وضع کنوني علي رغم تمام نا ملايمات خوب هست. فقط بايد بهبود داد بخش ها رو. کاري رو که سيد محمد خاتمي با نام اصلاحات .... نگذاشتند که انجام دهد. کي نذاشت؟ همونايي که زمان خاتمي از فساد و رشوه و دزدي و ... مي خواستند پرده بر دارند، و حالا اعلام مي کنند که هوا بسيار عالي است، هوا آفتابي است، نسيم خوبي مي آيد (نمي دونم به حساب بانکي خودشو مي گفته يا جاي ديگه! ولي احوال مردم هميشه مثل گرماي تابستان، سرماي زمستان، رخوت پاييز و کرختيه بهار است!)
حامد

جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۵

همين امروز، ليوان ها را زمين بگذاريد


روزي معلمي با ليواني پر از آب به کلاس آمد.
او ليوان را طوري در دست گرفت که همه دانش آموزان ببينند و از آنها سئوال کرد: فکر مي کنيد اين ليوان چقدر وزن داشته باشد؟
بچه ها جواب دادند: 50 گرم - 100 گرم - 120 گرم و ...
معلم گفت: من هم وزن اين ليوان را دقيقا نمي دانم، اما سئوالم اين است که:
اگر اين ليوان را يک دقيقه به همين صورت نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از دانش آموزان گفت: هيج طوري نمي شود.
خوب! اگر ليوان را يک ساعت به همين شکل نگه دارم چه مي شود؟
يکي ديگر از دانش آموزان گفت: بازوي شما صدمه مي بيند.
معلم گفت: درست است. حالا اگر آنرا به مدت يک روز در دست بگيرم، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي ديگر از دانش آموزان با جسارت پاسخ داد که بازوي شما کم کم بي حس مي شود و ممکن است ماهيچه هاي آن بر اثر فشار فلج شوند. يقينا شما را به بيمارستان مي برند.
همه بچه ها به اين پاسخ خنديدند.
معلم پرسيد: حالا آيا در طي اين مدت وزن ليوان هم عوض مي شود؟
همه شاگردان با هم گفتند نه خير عوض نمي شود.
معلم گفت: پس چه چيزي باعث مي شود که بازوي من صدمه ببيند و ماهيچه هايم فلج شوند؟ در عوض من بايد چه کاري انجام دهم؟
همه دانش آموزان متحير شده بودند.
يکي از آنها گفت: ليوان را به زمين بگذاريد!
معلم گفت: کاملا صحيح است. مشکلات زندگي هم شبيه به همين ليوان آب هستند.
اگر مسايل را چند دقيقه در کانون فکر خود نگه داريد، مي توانيد آنها را درست بررسي کنيد.
اما وقتي مدت زيادي درباره آن ها فکر کنيد، آسيب رساني به شما را شروع مي کند.
هيچ وقت نگذاريد مسائل و مشکلات زندگي مدتي طولاني فکرتان را مشغول کند. زيرا آنها افکارتان را مختل مي کنند و شما قادر نخواهيد بود راه حل درستي برايشان پيدا کنيد.
عزيزان من، مهم است که درباره مشکلات روزانه فکر کنيد، اما مهم تر اين است که در پايان هر روز، قبل از خواب آنها را از ذهنتان دور کنيد.
با اين روش شما نگراني نخواهيد داشت. صبح خيلي با نشاط و قوي از خواب بر مي خيزيد و مي توانيد هر پيامد و مشکلي را که در سر راحتان قرار مي گيرد، به خوبي بررسي و آن را حل کنيد.
به ياد داشته باشيد دوستان، همين امروز ليوان ها را زمين بگذاريد!
زندگي اين است!
(ماهنامه تکنولوژي آموزشي - رشد - دوره 21 - ارديبهشت 85 - صفحه 21 - مقاله، ترجمه: تبسم ممتحني - تايپ شده: حامد)
---------------------------------------------------------------------------------------------------
دوستانم!سلام!
من روي ليوان حرف دارم!
کاملا مقاله اثر بخشی بود بر روی من. فکر کنم اصلا يه کتابي به همين نام باشه!
به STORY هايي که وجود داره دقت کنيد ...
اينکه متوجه بشم موقع اون رسيده که ليوان رو از روي زمين بر دارم يا نه مهمه! و حتي تشخيص اينکه ليوان رو بر روي زمين بذارم يا نه!
Change the story
اينکه آيا اصلا ليوان براي من هست يا نه!
Change the story
اينکه ليواني رو که بر داشتم و فهميدم مال من نيست، چي کارش کنم! برم دنبال صاحبش؟ يا نه!؟ مثل اون بنده خدا که يک کيف حاويه دفترچه قسط پيدا مي کنه و ميره اقساط رو پرداخت مي کنه، بريم مشکلات طرف رو هم برطرف کنيم؟
Change the story
اگر ليوان نبود؟ پارچ بود! اونوقت چي؟ بي خيالش شيم و يا اينکه پارچ رو ليوان ليوان کنيم! اگر خيلي آدم ... باشيم، هر ليوان رو محول کنيم به يکي تا اونا زحمتشو بکشن!؟
Change the story
شده تا حالا ليوان (مشکل) يکي رو برداشتيم و راه افتاديم دنبال طرف که آقا يا خانم، شما اين ليوان رو داريد ها! بايد بخوريدش (حلش کنيد)!! نشده!؟ مثال بارزش پدرو مادر و خواهر و برادر هستند.
اما اگه بخواد از اين حد بيشتر باشه، يک کم يه جوري ميشه!
مثلا من به شما بگم فلان ليوانو داري! شايد شما ليوان رو برداري و خاليش کني رو سرم که بتوچه فضول!
همين امروز و همين حالا، ليوان ها را زمين بگذاريم!
حامد
You make the story ...

سه‌شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵

قصد مقامت مي کنم!!


اي با من و پنهان شده،از دل سلامت مي کنم
تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
هر جا که هستي حاضري، از دور بر ما ناظري
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مي زنم
گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت مي کنم
گر غايبي هر دم چرا آسيب بر دل مي زني؟
گر حاضري پس من چرا در سينه دامت مي کنم؟
دوري به تن ليک از دلم اندر دل تو روزني است
زان روزن دزديه من چون مه بيانت مي کنم
اي چاره بر من چاره گر ،حيران شو و نظاره گر
بنگر کزين جمله صُور ايندم کدامت مي کنم
................................

اي با من و پنهان شده،از دل سلامت مي کنم
تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵

پرواني آبي


سلام
شما سينماي ماورا مي بينيد؟ سينما يک - سينما چهار ؟ اينا رو هم مي بينيد؟
من بحث هاي بعد يا قبل از فيلم اينا رو 4-5 بار ديدم. ديشب هم دوست خوبم دکتر سيد محسن فاطمي - استاد دانشگاه کانادا و ... به همراه اون يکي دوست خوبم دکتر اکبر عالمي (مجري) رو ديدم.
ديشب پروانه آبي رو سينماي ماورا از شبکه 4 گذاشته بود.
ما برق نداشتيم که بتونم فيلمو ببينم، اما بحثو از اول شانس داشتم که ديدم.
و چه درس هايي که من از صحبت هاي اين دو دوست، تا حالا نگرفتم.
چند تا لينک از مقالات دکتر فاطمي به انگليسي ميگذارم اينجا!
توي گوگل، فارسي هم بگوگليد مي يابید. چرا که يابنده روزي جوينده بوده است!
بگم که هر چه از نديدن فيلم ناراحت بودم، از گوشيدن به بحث دو دوست ايراني خودم، کلي مشعوف ناکم!
--------------------------------------------------------------------------
دكتر سيد محسن فاطمي داراي دكتراي آموزش زبان انگليسي از دانشگاه بريتيش كلمبياي كانادا و دكتراي روان شناسي از دانشگاه كاليفرنيا امريكا است. وي در زمينه هاي زبان و ارتباطات، روان شناسي، روان شناسي رسانه، زبان و آموزش، هرمينوتيك، خلاقيت و گفتمان و روان شناسي عمومي، روش تحقيق (كمي و كيفي)، در دانشگاه هاي بريتيش كلمبيا، آتاباسكا، آپرآيووا، ان واي تي نيويورك تدريس كرده است. از سال 2000 تا كنون، حداقل 17 مقاله در كنفرانس هاي داخل امريكاي شمالي و اروپا ارائه داده است. سال 2002 ديدگاه نويني را در زمينه فيلم، زبان و آموزش در دانشگاه پنسيلوانياي امريكا ارائه داده است. وي كه در حال حاضر مشغول تدريس در دانشگاه بريتيش كلمبيا، دانشگاه آپرايووا و دانشگاه فنيكس و سي تي يونيورسيتي مي باشد عضو انجمن مطالعات آموزشي كانادا و انجمن روان شناسي امريكا و انجمن امريكايي تحقيقات آموزشي امريكا مي باشد. از آثار مكتوب اخير وي مي توان به مبحث روايت شناسي و زبان چاپ دانشگاه سنت توماس كانادا و دانشگاه استراليا و مقاله خلاقيت، هوشياري و زبان در انجمن بين المللي آموزش در استراليا و لندن اشاره كرد. وي سمينارهايي را در حوزه هاي «هوش هيجاني»، «مهارت هاي مذاكره»، « مهارت هاي ارتباطات»، «مديريت استرس»، «تفكر خلاق»، «حل تعارض» در امريكاي شمالي، اروپا و ايران برگزار كرده است.

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

سيم بانان


در كنار خطوط سيم پيام
خارج از ده دو كاج روييدند
ساليان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست مي‌ديدند
روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبار و تازيانه باد
يكي از كاج‌ها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل كن
ريشه‌هايم ز خاك بيرون است
چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با تندي
مردم‌آزار، از تو بيزارم
دور شو دست از سرم بردار
من كجا طاقت تو را دارم
بي‌نوا را سپس تكاني داد
يار بي‌رحم و بي‌محبت او
سيم‌ها پاره گشت و كاج افتاد
بر زمين نقش بست قامت او
مركز ارتباط ديد آن روز
انتقال پيام ممكن نيست
گشت عازم گروه پي‌جويي
تا ببيند كه عيب كار از چيست
سيم‌بانان پس از مرمت سيم
راه تكرار بر خطر بستند
يعني آن كاج سنگدل را هم
با تبر تكه تكه بشكستند

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

بميرم برات

چینی ها میگن وقتی باد میوزد بعضی ها جلوش دیوار میسازن بعضی ها هم آسیاب!


مبارزه با اعتياد اينترنتي!
زني گريه‌كنان زنگ مي‌زند: - سلام خانوم مشاور...شوهرم... شوهرم مدتيه معتاد شده چيكار كنم؟
- خونسرد باشين خواهر من. همه چي حل ميشه. الان در كمال آرامش بفرمايين به چي معتاد شدن؟ هرويين؟ ترياك؟ حشيش؟ مرفين؟ ماري‌جوانا؟ ال اس دي؟ كوكائين؟ اكستازي؟
- نه! به اينترنت معتاد شده. ديروز تو جيبش يه كارت اينترنت پيدا كردم.
- نه؟؟ اي خاك به سرت.... چيز منظورم اينه كه بميرم برات خواهر. طوري نيست. با سيم مودم ببندش به تخت بعد زنگ بزن بيان ببرنش.

پنجشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۵

نوشابه


چند روز پيش که تو تاکسي به سمت خونه ميرفتم (يا بهتر بگم، ميومدم)، به اين فکر مي کردم که جامعه اي رو که مي بينم، با جامعه اي که توي اينترنت مي بينم، مقايسه کنم.
توي وب، هر مطلبي رو که ببينيم، مي تونيم بهش نظر بديم. و اينطوري (شايدم اينتوري) هم چيز ياد ميگريم، هم دوست مي گيريم و هم خودمونو تربيت مي کنيم و بسياري ديگر ...
يه چيز ديگه هم داره وب. چيزي به اسم HIT RATE يا تعداد مراجعه، يا تعداد دفعات ديدن!
همينا رو مي خواستم با جامعه بيرون مقايسه کنم.
آدمهايي که مي بينيم، ازشون خوشمون مياد، يا بدمون مياد. يا نقدي بر اونها داريم! يا مي خوايم که کمکوشن کنيم. مي خوايم که چيزي رو که مي دونن به ما بگن. مي خوايم که چيزي رو که مي دونيم بهشون بگيم. مي خوايم سر بعضي ها داد بزنيم و ...
و اما در مورد تعداد دفعات ديدن.
توي اينترنت ابزارهاي راحت و آماده و گاهي اوقات تجاري وجود داره که نشون ميده يه سايت (وبلاگ يا سايت شخصي و يا پورتال (سايت همه چيز دار!)، و يا سايت خبري، عکسي، تفريحي، تفنني و ....................) چقدر مراجعه داره. در مورد آدما چطور ميشه اينو فهميد؟
شايد مرسوم ترين راه، اينه که بگيم باهاشون سر صحبت رو باز کنيم. غذا بخوريم، معامله بکنيم و ... تا بفهميم طرفمون چيکاره هست! يا چي بارشه!
اما يعني به غير از اينا، راه ديگه اي نيست؟ (مثلا انگشت بکنيم تو گوش طرف!!!)
چه بسا آدمايي که اصلا با کامپيوتر آشنا نيستند، چه برسه که بخوان فرهنگ نظر دادن رو بلد باشند، اما ما مي دونيم که آدمايي هستند که اگه توي وب باشند (يعني خودشونو توي جامعه ديگري بروز بدند!) کلي خوب ميشه!
مثلا! پدر و مادر. مثلا معلم. يک بازنشسته! يک مغازه دار! يک مهندس، يک دکتر، يک قاضي، يک رييس جمهور، يک خانم و يا يک آقا (قصه هاي مجيد يادتونه! موضوع انشا در مورد شغل بود، مجيد برگشت گفت: مرده شور. و اونو با معلمش (جهان بخش سلطاني) مقايسه کرد و کتک خورد و از کلاس اخراج شد - اينو گفتم که بگم: حتي يک مرده شور!)
من پي بردم، از نگاه کردن به حرکات و طرز استفاده مردم از خودشون ميشه به اين مهم پي برد. (بگم که اين کاملا يک چيز نسبي هست!)
ما توي وب مگر کاري به غير از نگاه کردن و شنيدن مي کنيم؟
خوب مساله من حل شد. نه؟؟؟ از نگاه کردن به حرکات و طرز استفاده مردم از خودشون ميشه به اين مهم پي برد؟؟؟؟
کدوم مهم؟؟؟ اين که با ديدن شخصي، چطور بفهميمش؟ پي ببريم بهش! روي پيشونيه آدما که TOOLBAR نداره که بگه اينقدر آدم، منو ديدن، يا اينقدر آدم به من اين نظرها رو دادن!
خوب مساله حل شد؟ از نگاه کردن به حرکات و طرز استفاده مردم از خودشون ميشه به اين مهم پي برد؟؟؟؟
نه! اين نظر منه. نظر شما چيه؟


]نوشابه: نوشيدني اي است مضر براي انسان، که از آب، گاز، قند، اسيد و ... تشکيل شده، و انسان از آنجا که موجود همه چيز خواري است، آنرا مي نوشد و مي نوشاند.
عنوان را از آنرو انتخاب کردم، که چون خودم هم نمي دانم!!
عکس: هنگام نگارش اين متن، گرسنگي بر من چيره شده است، و منرا توان تحمل نمي بود، لکن از سر اجبار، غذايي را به گوگل سفارش دادم که در طرفه العيني، آنرا آماده کرد (نامرد! خيلي تند آوردش!) معهذا بفرمائيد تا سرد نشده![
حامد

چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵

جالب

هيچ كس نمي تواند در ويندوز XP فولدري به اسم " CON " بسازد.
شركت ماكروسافت و بيل گيتس هيچ پاسخي براي اين باگ ندارند!!!


سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

عاقبت الامر


آنها که به سر در طلب کعبه دويدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسيدند
رفتند، رفتند در آن خانه که بينند خدا را
بسيار بجستند خدا را و نديدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکليف
ناگاه، ناگاه خطابی هم از آن خانه شنيدند
که ای خانه پرستان، چه پرستيد گل و سنگی
آن خانه پرستيد که پاکان طلبيدند

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۵

تصميم - برنامه


معنای بعضی کلمات، دونستنش و بکار بردنش خيلي مهمه. حتي از خود کلمه!
به قول خارجکی ها TERMINOLOGY - همون واژه شناسي خودمون - موهممممه!
تصمیم (چه تصمیم گيري - چه تصمیم سازي) يعني چي؟ برنامه داشتن (چه برنامه ريزي و چه برنامه سازي) يعني چي؟
توي زندگي شده که برنامه برای کاری داشتم، تصمیم هم گرفتم اما نشده!
مثالي خواهم زد!
فرض کنيد سيبل تير اندازي جلوي من هست. و من کمان رو جهت زدن به مرکز سيبل مي کشم. اما عوامل محيطي، مثل اينکه مامانم صدام بزنه! داداشم کارم داشته باشه، يا جنس مخالفي از کنارم عبور کنه و من خودم سرمو برگردونم و هواسم پرت شه و ...
به هر حال نمي تونم تصميم و برنامه خودمو عملي کنم.
اينها به واقع هست. عوامل محيطي هم توي اجتماع همه چيز هست. خانوادگي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و ...که همه به روي اينکه من تصميم خودمو بگيرم و يا برنامه ريزي کنم اثر مي زارند.

مملکت گل و بلبل ما در ثانيه تغيير مي کنه! تصميم و برنامه داشتن هم خيلي سخته، و اينکه ايندو به يک معنا هستند. علتش هم به دليل تغيير زود به زود و ناپايداري عوامل نامبرده هستش.
شما تصميم مي گيري ماشين بخري، تصميم مي گيري از خيابون رد شي، تصميم مي گيري و تصميم مي گيري و .... (ازدواج - درس - شغل - کاسبي - سرمايه گذاری - حتي روابط بين دوستان و ...)
اتفاقا شما براي همه اونها هم برنامه هم داري. اما! اما!
آيا اينکه جامعه ناپايداره و من به خاطره همين ناپايداري توي تصميمي که مي گيرم، توي برنامه اي که ميريزم موفق نمي شم (شکست مي خورم)، به معناي برنامه غلط من هست؟
مشخص تر صحبت مي کنم. کلمه رانت چرا بوجود آمده؟ از کجا اومده!
اينکه بقيه چيزي رو بدونن که من ندونم!
خوب مسلمه که اونا طوري برنامه ريزي و تصميم گيري مي کنن که موفق مي شند! و واي به حال روزي که اونا بخوان تصميم سازي و برنامه ريزي براي من بکنن!
خودمونيم! با کلماتي مانند عدالت (از هر نوعش، اجتماعي - قضايي و ...)، مبارزه با مفاسد و ... به قول معروف با پنبه سر مي برن!
آيا بايد هم رنگ جماعت شد؟
از بچگی مي گفتن پول بهتر است يا ثروت. چرا اونايي که اينا رو به ما ياد دادند، ساکت شدند؟
برگردم سر حرفم.
بايد وقتي تصميم گرفتم با کمون به سيبل بزنم، چشمو گوشمو حواسمو و ... همه رو به کارم بدم. اينکه مامان، داداش و ... با من کار دارند، فقط وقتي برام مهم باشه که واقعا کارشون حياتي باشه!
وگرنه، اونا بايد بدونن من کاردارم، برنامه دارم.
اما مشکل من فقط و فقط با عوامل بيروني هست که اصلا دست من نيست.
اينکه اين همه آدم با ليسانس، بيکارن و يا با مدرک دکترا، دکه روزنامه فروشي مي زنن، يعني اونا بد تصميم گرفتن، يا بد برنامه ريزي کردن!
مگه ميشه اينقدر آدم احمق توي جامعه باشه!؟؟
و يا نه! چند نفر آدم که به معناي واقعيه کلمه احمقن ولي به ظاهر کت و شلوارو دکترا دارند، بد برنامه ريزي مي کنن!؟
به هر حال تصميم آدماي گذشته، برنامه ريزيه اونا به اينجا رسيد.
مرور زمان خوب يا بد بودن اونو ثابت مي کنه!
اما من به عنوان يک جوون، سعي مي کنم راه ها و تصميم هاي جديد بگيرم. دقيقا مثل پيام کتاب چه کسي پنير مرا جابه جا کرده!
يه استاد داشتم پيش دانشگاهي. استاد ادبيات که طراح سئوالات کنکور بود. استاد محبي. استادي که جدا از درس کتاب به من (و ما) درس داد.
ميومد سر کلاس، يک بيت شعر مي نوشت و يک دقيقه سکوت مي کرد. اولش گفته بود که توي اين يک دقيقه فکر کنيد. برداشتتون هم آزاده!
کر شوم، کور شوم، لال شوم
محال است من خر شوم

بعضيا در مورد کار سياسي برداشت مي کردند. بعضي ها در مورد ازدواج. بعضي ها ..... (همون موارد بالا: ازدواج - درس - شغل - کاسبي - سرمايه گذاری - حتي روابط بين دوستان و ...)
از جامعه بايد درس گرفت. با پيروزي مغرور نشيمو با شکست، خونه نشين.
اون 1000 راه نرفته رو لزوما نبايد بروم. ميشه درس گرفت. ميشه الگو برداري کرد. ميشه تصميم هاي گذشته رو نگرفت دوباره!
ميشه برنامه هاي گذشته رو دوباره تجربه نکرد.
و البته ميشه همشو، اما در زمان خودش!
هان اي تن خاکي
سخن از خاک مگو
از خالق افلاک درونت صفتی است
جز از صفت خالق افلاک مگو
حامد

كنج خونه نشستي و
در رو روو دنيا بستي و
از بس شكايت مي كني
به مردن عادت مي كني.
هي ميگي تقدير منه،
نميگي تقصير منه.
تو اين وسط چيكاره اي؟
كه عمريه آواره اي.
بهش ميگم بسه ديگه
چيكار داري كي چي ميگه!
نذار خودت رو سر كار
انگار نه انگار

ميگم هنوز دير نشده
هنوز دلت پير نشده
پاشو دست رو دست نذار،
انگار نه انگار!

اينا همش بهونته
كارهاي بچه گونته
چشم دلت تا نبينه،
صد سال ديگه هم همينه
اين ديگه حرف آخره،
عمر تو داره ميگذره،
تموم كه شد به روت نيار،
انگار نه انگار!
----------------------------------------------------
شعر:
دست مزن چشم به بستم دو دست
راه مرو چشم به بستم دو پا
حرف مزن قطع نمودم سخن
نطق مکن چشم به بستم دهن
هیچ نفهم این سخن عنوان مکن
خواهش بی فهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم

اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵

من، گاو، ما!!!ما!!


براي اولين بار، دلم خواست که جاي گاو باشم!
نه اينکه آدم گاوي باشم! يک گاو باشم! شير بدم! ما ما کنم! و کاراي ديگه!
جاي همتون سبز، شمال بودم!
اما شمال رفتن، به نظرم طي مسير، خيلي بهتر از اقامت در اقامتگاه باشه!
ته يه دره مانند، 2 تا گاو، مشغول چرا بودن. نظرم رو گرفتن. اينکه اونا توي زندگيشون چي ميخوان؟
علف که فتو فراووون ريخته! در عين گاو بودن تازه به بشر سود هم مي رسونن! شير که اصلشه! گوشت! پهن! و ...
توي تمام عمري که دارند، همه توي دامن طبيعت زندگي مي کنن و هم ....
ما هم که ماشينايي ساختيم که تند تند اين مسير ها رو طي کنه! شايد بگيد خوب ترمز کن! اما نه! مقصد ما توي زندگي چيزاي ديگري است، که با اين ترمز ها، يا اون ترمزها، يا لنت ترمز سامسونگ، و يا ضد يخ کاسترول جي تي ايکس، محافط موتور شما، هر چند تاژ به سلامت خانواده مي انديشد، ليکن وفا در عين نامردي خرچنگ، جانوري است خطرناک که از بالاي دروازه با اختلاف ناچيزي عبور مي کنه، و بعد از عبور از سياه بيشه وارد بحث ديگري مي شيم. و اون بحث، طبيعت آدم هاست!
اصلا طبيعت اونا رو بيشتر از ما دوست داره!
توي يه جاي ديگه مسير، تا چشم کار مي کرد رشته رشته، کوه هايي ديده مي شدند که با مخمل سبز پوشيده شده بودند.
توي همين کوه ها، گاو ها به خرمي مي چريدند. آخ که چقدر دوست داشتم جاشون باشم! ولي عمران بتونم. شايد نهايت لذت من اينه که برم 2 ديقه اونجا، يه عکسي بگيرم و برگردم کلي الکي ذوق کنم.
اما گاوا! اونا ذوق واقعي رو مي کنن! اصلا نتونن ذوق کنن که نمي تونن شير بدن! من که تجربه ندارم متاسفانه، ولي فکر نکنم بتونن!
ولي حيف که نمي تونم گاو شم! آخه دم ندارم! (حالا از ساير قسمت ها صرف نظر مي کنم ، گير نديد من نمي خوام بقيشو!! ....)
حامد
(اين روزها تو دلم، "فكر هاي مغزم" ميگذره! )

دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۵

عشق به زندگي!


زندگي عشق مي آفريند.
عشق ، درد به همراه دارد.
درد ، به حرکت مي آورد.
حرکت ، زندگي است.
رندگي عشق مي آفريند...

اين طبق تعريف قراره هي خودش بچرخه...
ولي من عجيب اون وسطهاش گريپاژ کردم...
فکر کنم « دردگاه » من سوراخ شده ...
يا شايدم يه چيزي اون وسط جا انداختم ...
شايد هم اين مال قديما بوده...
چه مي دونم من...

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

تقابل فرهنگ ها


بابا، اونا تصورشون چيه؟ ما تصورمون چيه؟
بچه بوديم، سندي يه آهنگي مي خوند:
گفتم برم یا که نرم
گفتم برم یا که نرم
گفتم برو بی عرضه
وگر نه کلاه رفته سرم!!!!
(نرم نه اينکه من موجود نري هستم، به معناي نرفتن از ريشه رفتن GO)
حتمان ببينيد!

http://www.noscruf.org/media.asp?page=stubble

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

حراج گذاشتن بدن خود براي تبليغات


کریس درایس، سال گذشته با به حراج گذاشتن پیشانی خود در سایت Ebay برای نمایش تبلیغات حسابی جنجال به پا کرد و توجه بسیاری از روزنامه ها و تلویزیون ها را به خود جلب کرد. اف خواهر کریس است. او چند روز دیگر(4 آوریل) 19 ساله می شود. اف قصد دارد با انجام کاری مشابه برادرش از مراسم تولدش پول بدست بیاورد. اما قطعا تصمیم او بسیار جنجالی تر از کریس است.
اف قصد دارد بدنش را در روز مهمانی تولد تبدیل به یک تابلوی تبلیغاتی چند منظوره کند. ولی او برخلاف برادرش برای هر قسمت از بدنش قیمت ثابتی مشخص کرده و به هر کس که زودتر اقدام کند، آنرا برای یک مهمانی شبانه اجاره می دهد.
جزئیات این حراجی بسیار جالب است. مشتریان می توانند قطعات 5 در 5 سانتی متری بدن اف را به قیمت 25 یورو اجاره کنند. مثلا با پرداخت 500 یورو می توان 20 قسمت 25 سانتی متری از بدن اف را اجاره کرد. داشتن فضای بزرگتر از بدن او امکان نمایش آگهی در ابعاد بزرگتر و تاثیر بیشتر بر ذهن مهمانان را فراهم می کند.
در مورد محل نمایش تبلیغات بر روی بدن اف نیز، خودش تصمیم خواهد گرفت. بدیهی است که هر کس زودتر اقدام می کند فضای بهتری از پوست لطیف اف را در اختیار خواهد داشت.
آگهی ها نیز توسط یک نقاش ماهر بدن، در شب مهمانی و تولد و در مقابل چشمانان مهمانان بر روی بدن اف کشیده خواهد شد. باید دید آیا در آینده نزدیک، تبلیغات بدنی بدل به امری عادی خواهد و یا همچنان سوژه های مورد علاقه رسانه های زرد و در حد یک تابو باقی می مانند

برگرفته شده از اين سايت: http://jaraghe.net/article185.html

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵

اينجا کسي است پنهان


اينجا کسي است پنهان
دامان من گرفته
خود را ز پس کشيده
بيش آن من گرفته
اينجا کسی است پنهان
چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده
ايوان من گرفته
اينجا کسی است پنهان
همچون خيال در دل
اما فروغ رويش ارکان من گرفته
اينجا کسی است پنهان...
اينجا کسی است پنهان
مانند قند در نی
شيرين شکر فروشی
دکان من گرفته
جادو و چشم بندی
چشم کسش نبيند
سوداگری است موزون
ميزان من گرفته
چون گل شکر من و او
در همدگر سرشته
من خوی او گرفته
او آن من گرفته
اينجا کسی است پنهان...
گويد ز گريه بگذر
زان سوی گريه بنگر
عشاق روح گشته
ميدان من گرفته
ياران دل شکسته
بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان
ميدان من گرفته

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

كاش مي شد


كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:
بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن
هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن
حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵

take it easy


لذت اندر چيزهای تازه است
به که رسم کهنه را بر هم زنيم

دل شود از صحبت ديروز تنگ
به که از امروز و فردا دم زنيم

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵

پنچري ماشين


خدا بهم و بهمون رحم کرد
بعد از عروسي ديشب که ماشين رنو تهران 29 - 65893 - سبز رنگ، کلي اينور اونور بردمون، ديشب قشنگه قشنگ در خونه، فيسسسسسسسسسسسسسس، پنچر شد.
امروز که رفتم چرخو عوض کنم، ديدم چرخ عقبم پنچره. يکي از چرخا (چرخ عقبو) با زاپاس عوض کردم، موند 2 تا چرخ پنجر. اوني رو که باز کردم غلط دادم تا پنچري. برگشتم. چرخ جلو رو باز کردم. چهار شاخ و خرطومو دم کانگورو و پوست کرگردن و .... در آوردم. لاستيک جلو از وسط شکاف خورده بود. اونم چه شکافي. از شکاف طبقاتي و غير طبقاتي و ... هر چي شکاف خوب و بدي کي بگم بدتر بود. حتي از اولين باري که پيتزا رو ديدم بدتر بود!! شانس آوردم که ديشب توي مراسم ماشين عروس و دوماد گردوني، لاستيک نترکيد!
يه شانس ديگه هم آوردم که بعد از مراسم تدنننس (از ريشه DANCE) که بر مي گشتيم، باز پنجر نشد. چون خداييش ساعت 1:30 آدم خودش پنچره بعد از اونهمه جاي شما خالي ...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵

قدرت


من موندم!اين همه آدما، روي همه چيز سرمايه گذاري مي کنند، الا رو اون چيزي که بايد بکنند.
از اينجا بحثو شروع مي کنم!قدرت من توي چيمه؟تو قيافم؟ زبونم؟ دستم؟ پام؟ بازوم؟ چشمم؟ انگشتم؟ موهام؟ لباسم؟ دانشم؟ ماشينم؟ بابام؟ مادرم؟ زنم؟ ساعتم؟ موبايلم؟ اخلاقم؟ خنده هام؟ اخماي عبوسم؟ دوستام؟ رابطم؟ مدرکم؟ سنو سالمه؟
متاسفم از جامعم!
غالب جامعه، قدرت رو توي موارد مادي ذکر شده فوق مي بينن! اگه جا مداديه من توي مدرسه 7 رنگ بود، همه با يه ديد ديگه اي به من نگاه مي کردند! اما کسي از اينکه من چيزايي رو مي فهمم که اونا نمي فهمن، منو تميز نمي داد.
اون جامعه ي کودکي من، به اين جامعه امروزي رسيده. چه آدم هايي اتوبوس شرکت واحد، وسيله نقليشونه، چه آدمايي که يک پيرهن شيک، يک ادکلن خوشبو، يک ساعت ساده و .... دارند، اما اخلاق، معرفت، شناخت، ديد و ... مثال زدني دارند.
سئوالي دارم از دوستان خودم!
فکر نمي کنيد که اوني که ماشين چند - ده - ميليوني سوار ميشه (چند - 100 - ميليوني که ديگه به جاي خود)، خونه چند - 100 - متري داره (چند - 1000 - متري که ديگه به جاي خود)، در خوش آب و هوا ترين نقطه شهرش زندگي مي کنه (.... نمي دونم چي چي ..... که ديگه به جاي خود ) و ... نبايد به اون پولي که داره، وجودش بيرزه؟؟؟
من مي مونم آدمي که چند صد هزار تومان يا ميليون، پول ساعت مچي ميده! ارزش زمانو مي فهمه؟من که ديدمشون، اينطور ارزش زمانو مي سنجن: ارزش زمان + پول!
يک هفته مي ريم ترکيه - 2 هفته مي ريم فرانسه - 6 هفته مي ريم جاولسا - 34 ساعت مي ريم مالزي و ....
آخرشم که بر مي گرده، اون وجود هيچي که بهش اضافه نشده، هيچ، آدمو اصلا تحويل هم نمي گيره! (منظور شخص خودم نيست، ملت رو تحويل نمي گيرن، به قول معروف ديگه خدا رو بنده نيستن!!)
و يا کسايي که بي جنبه تر از اين، با يه موبايله کوفتي، انگار الماس کوه نور و درياي نور دستشونه! و يا خودشون اون موبايلو درست کردند.
اصلا کسي نمي گه که من توي اين فاصله زماني اخلاق، شعور، فهم و .... خودمو خانوادمو تقويت کنم! نمي فهميد چي ميگم؟ نه؟
قدرت واقعي کجاست؟ توي پول؟ موبايل؟ مدرک تحصيلي؟
اصلا قدرت مورد نظر من چه قدرتيه؟
ميگم خدمتتون!
نه قدرت رضا زاده! نه قدرت رهبر، نه قدرت نماينده مجلس، نه قدرت آقا قدرت، قصاب محلمون!
اون قدرتي که منظورمه، قدرتيه که پول در مياره، ولي بقيه از پول در آوردنش لذت مي برند!موبايل داره ولي بقيه از حرف زدنش لذت مي برند!
ساعت گرون داره، ولي آدما مي فهمن که طرف ارزش زمان رو مي دونه!
خانواده خوب و گرمي داره، که آدم بهشون رشک مي بره!
دوستايي داره که آدم از اونا درس مي گيره!
شايد بگيد اين ظرفيت آدماست، اما مي خوام با کلمات بازي نکنيم! همين ظرفيت چيه؟ پوله؟ چيه؟ من شايد از اخلاق خودم، آدم گنده دماغي بشم، فکر کنم ديگه کي هستم! اون ظرفيت چيه؟
من موندم! اگه من با پيکان برم تو بعضي از محيط هاي اجتماع (متاسفانه اين محيط ها رو به ازدياده!) با اون ادمي که 206 داره، توي نگاه ها فرق مي کنم! اصلا کسي نمي پرسه تو اخلاق داري، نداري؟ شعور داري، نداري؟ مي فهمي يا نوفهمي؟
چرا راه دور بريم! همين خواستگاري خودمون!
من کچل، اگه بدون ماشين برم خواستگاري، و خودم باشم، يک جواب نه خواهم شنيد! و اگر با يه ماشين فلان برم، بدون اينکه از اصل و نصبم بپرسن ميگن شما رو خدا از فلان جاي بهشت فرستاده براي دختر ما!!
چه بسا من آدم پرخاشگر، بد دهن! همچين جست و چابک اما با حرکت هاي نرم و نازک هوس باز! و ... باشم!متاسفم از اينکه اينا رو نمي بينن! و نمي بينيم! نکنه آلودگي هوا باعث اين حالت شده، که نه تنها ديد بصري که ديد غير بصري رو هم مختل کرده (ايناز اون توجيهاتييه که فقط از کابينه اين دولت شنيده ميشه، مثل سخنگوي دولتش، الهام)
مي دونيد! همه توي حرف مي گيم فلان بهمان خوبه ! بيساره!! اما توي حرف! وقتي وقت بسم الله و عمل مي رسه، چي ميشه! هيچي خر رو کول خودمون مي کنيم! اونوقت کلي هم توجيه از نمي دونم، کدوم سوراخ سمبه ها در مياريم.
در مورد دخترها متاسفانه فرهنگ به درد لاي جرز خور ما، بسيار بسيار بدتر و غم بار تره! روي چي دارند براي ما سرمايه گذاري مي کنن؟
متاسفانه، مردم روي اون چيزي که بايد سرمايه گذاري نمي کنن!
اينطور پيش بره، براي شنيدن جواب سلام، براي پاسخ به خنده و يا شوخي شما، براي داشتن رابطه با همديگه ، بايد به هم پول بديم، به قول قدما، بايد ماليات بپردازيم.
حامد
(.... اين بحث بازه هنوز ...)

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۵

اين مردان سرشناس قبلا چه شغلي داشتند؟!

آدولف هيتلر
ديكتاتور آلمان
نقاش پوستر
.........................
آلبرت انيشتن
فيزيكدان
منشي اداره ثبت
.........................
الويس پريسلي
خواننده
راننده كاميون
.........................
اميركبير
صدراعظم ناصرالدين شاه
آشپز
.........................
او هنري
نويسنده
گاوچران
.........................
جرالدفورد
رئيس جمهور آمريكا
مانكن لباس مردانه
.........................
جوزپه گاريبالدي
انقلابي ايتاليايي
ملوان
.........................
جيمي كارتر
رئيس جمهور آمريكا
بادام كار
.........................
رونالد ريگان
رئيس جمهور آمريكا
هنرپيشه سينما
.........................
شون كانري
هنرپيشه سينما
بنا و راننده كاميون
.........................
كلارك گيبل
هنرپيشه سينما
چوب بر
.........................
ويليام فالكنر
نويسنده
نقاش ساختمان
.........................
گاندي
رهبر فقيد هند
وكيل دادگستري
.........................
جرج واشنگتن
اولين رئيس جمهور آمريكا
كشاورز
.........................
نادرشاه افشار
موسس سلسله افشاريه
پوستين دوز
.........................
يعقوب ليث
سرسلسله صفاريان
رويگر
.........................
امير اسماعيل ساماني
سرسلسله امراي ساماني
ساربان
.........................
آلپتكين
سرسلسله غزنويان
غلام زر خريد
.........................
فرخي سيستاني
شاعر مشهور ايران
كارگر كشاورز
.........................
حضرت محمد(ص)
پيامبر بزرگ اسلام
شباني/ تجارت
.........................
حضرت عيسي (ع)
پيامبر بزرگ مسيحيت
نجار
.........................
حضرت موسي (ع)
پيامبر بزرگوار يهود
چوپان
.........................
پانديت نهرو
نخست وزير هند
وكيل دادگستري
.........................
موسوليني
ديكتاتور ايتاليا
روزنامه نويس
.........................
ساموئل مورس
مخترع آمريكايي
نقاش
.........................
جك لندن
نويسنده آمريكايي
كارگر كشتي
.........................
آلبر كامو
نويسنده فرانسوي
معلم
.........................
ريچارد نيكسون
رئيس جمهور آمريكا
وكيل دادگستري
.........................
آبراهام لينكلن
رئيس جمهور آمريكا
هيزم شكن
.........................
گي دو موپاسان
نويسنده آلماني
كارمند دريا داري
.........................
چارلز ديكنز
نويسنده انگليسي
منشي
.........................
آناتول فرانس
نويسنده فرانسوي
كتابفروش
.........................
مولير
نويسنده بزرگ فرانسوي
هنرپيشه
.........................
هربرت جرج ولز
نويسنده بزرگ انگليسي
شاگرد بزاز
.........................
ارنست همينگوي
نويسنده بزرگ آمريكايي
خبرنگار
.........................
ويليام شكسپير
نويسنده بزرگ انگليسي
هنرپيشه سيار
.........................
فيدل كاسترو
رئيس جمهور كوبا
دانشجوي حقوق
.........................
كاردينال ريشيلو
صدر اعظم معروف فرانسه
كشيش
.........................
ناپلئون بناپارت
امپراطور فرانسه
افسر توپخانه
.........................
كريم خان زند
موسس سلسله زنديه
تير انداز سپاه نادر شاه
.........................
ميرزا تقي خان امير كبير
صدر اعظم ناصرالدين شاه
منشي
.........................
ژاندارك
شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي
چوپان
.........................
هانري فورد
كارخانه دار آمريكايي
ساعت ساز
.........................
توماس اديسون
مخترع بزرگ آمريكايي
تلگرافچي
.........................
آلفرد نوبل
بنيانگذار جايزه نوبل
كارگر كارخانه
.........................
والت ديزني
مخترع سينماي انيمشن
پادوي مغازه
.........................
ميكلانژ
نقاش مجسمه ساز ايتاليايي
سنگ تراش
.........................
حامد
بلاگر hamedxp.blogspot.com
بيکار

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

با هم بخونيم!!!



يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخت سياه
ترکيه بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بي فرهنگی ما
هرز تمومه الفهاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلهای آدمهاش
دست من و تو بايد اين
پرده ها را پاره کنه
کی ميتونه جز من و تو
درد ما را چاره کنه
يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخت سياه
ترکيه بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
-----------------------
واپسين ساعات روز معلمه!
چه دلم دبستانو می خواد! به همراه جریمه هایی که از رو درسا می نوشتیم و رج می زدیم!

دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۵

تعجب نکنید باور کنید اینها هم آدمند!!!


پر داد و رفت


دمدمای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه <بابائی> وايساده بود.
می خواست مناجات کنه !روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده !
يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن !
يهو صدای چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده !
يدفعه صدای گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت .يارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !