جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۸۶

لعنت بر مثبت

آب نماي الماس شرق - زيباست

سلام
از الان بگم که عصر جمعه هست و من تازه کمی از ریدرم رو خوندم. قبلش خوابیدم و ناهار رو با داداش رضا اينا خورديم. با صبا کمي کل کل کردم. صبح که از پادگان اومدم (ديشب پادگان پست بودم. بعد از 5-6 روز پادگان نبودن، سخت بود. هم پادگان رفتن سخت بود – که مهدي لطف کرد و من رو صبح رسوندش – هم اونجا موندن و پست دادن با مسئول شب قشنگ. بازم همون آدم دوست داشتنيه مزخرف بود. شانس ندارم که. قرار بود آدم خوبه باشه که واي نساد و اين واي ساد!) رفتم نون بربري خريدم. يک ساعتي توي صف وايسادم. چه مکانيزم جالبي داره اين نون بربري. بعدشم پنير خامه اي خريدم و آب پرتغال. خلاصش به خودم رسيدم. مهدي هم صبح رفته بود کوه. دمش گرم. ديگه بعد از صبحونه خونه رو جارو کردم و اصلاحاتي در ظاهر انجام دادم ناهار ماهي! ظرفهاي بعدشم شوشته کردم.
چهارشنبه که اومديم، حال و حوصله اصلا نداشتم. اما چند حرکت خسته کننده کردم که خسته تر شدم. همين که از محمود شنيدم 5 شنبه برنامه کوه نيستش کلي خوشحال شدم. آره. کمي وبگردي و ديگه بقيش خستگي بود. 5 شنبه هم کلي خوابم ميومد توي اداره.

يکي از بچه ها که برج 2 (ارديبهشت) ترخيص شده داره مياد اونجا قراردادي کار کنه. محمد حسن بيگي. پسر خوبيه. طفلي توي اين مدت بيرون کار گير نياورده. واي به حال من! من و تو نداريم. وضع براي همه همينه. مديريت خونده! هي هي!

به قبل ترش بخوام برم مشهد خيلي خوش گذشت. روز آخر عمه اشرف و آقا کامي اومدند. کلي با اونا خوش گذرونديم در همون مدت کم. با ماشين آقا کامران کمي بيرون گشت زديم. براي کار دادگاهشون و تصادف 2 سال پيش خدابيامرز نيره اومده بودند که برند قدمگاه دادگاه.

اونجا ميثم يک خونه نقلي (30 متري فکر کنم) اجاره کرده که اين سال آخريش توش باشه. تا قبلا خوابگاه داشت که امسال بهشون ندادند. چه بهتر!! خونه خوب و جمع و جوري بود که يک حموم توش کردم و چرتي زدم و ناهاري خوردم و لذت بردم. مي خواد بخونه براي فوق که حتما موفق ميشه!

با مهدي به الماس شرق رفتيم و بازار بين المللي رفتيم و خاطرات کيش رو مرور کرديم. ديدن الماس شرق توصيه ميشه. به يکبار ديدنش ميارزه.

حرم هم مي رفتيم. شما هم بريد! خيلي خلوت و عالي بود! خيلي!

ديگه خيلي چيزا بود. خيلي شوخي ها کرديم و درس ها گرفتم از اين سفر. توصيه هاي مادرانه خاله ثريا! مصاحبت با حاج عمو! ميثم. زهرا يک دوربين ديجيتال کانون گرفته بود که با اونهم چند تا عکس گرفتم. براش گوگل ريدر رو ارائه دادم و يک حساب جي ميل براش ساختم. حيفه که ADSL داشته باشه و عکاسي کار کنه، اما بخش photography ريدر رو نبينه.

به خيلي چيزها هم فکر کردم.
آدم حرم ميره هوس مي کنه دو نفري بشه. بس که دست به دست هم ميدند دختر پسر ميرن اونور اينور.
راستي هوا، هواي دونفره ايه توي پاييز! فکر نکنم کسي انکار کنه اين حالت رو. آره. من که تک نفريم و بي حال. به قول يک وبلاگ نويس خوش به حال آيندگان. از نوشته هاي قبلي هاشون به راحتي مطلع ميشن. از حالاتي که درش بودند. از موقعيت ها، تجربه ها، آموخته ها، دانش و طرز فکر، روش زندگي و ...

مهدي پزشکي راد رو هم رفتم ديدم. آموزشي با هم بوديم.

امروز خاله ثريا زنگ زد من برداشتم. عذر زحمات خواستم گفت: آره! هر چي جمع و جور مي کنيم تموم نميشه! منم گفتم مي خواي يک سفر ديگه بيايم جمع و جور کنيم. گفت: آرررررررره بياين! اين خاله ثريا زن عموي بنده هستند که از بچگي ما بهشون ميگيم خاله. يک خاطره جالب هم دارمو بگم؟ توروخدا! بگم؟ يک سال بچه تر از الان بودم مشهد بوديم. احتمالا دبستان بودم. بعدش يک راديو داره مشهد به نام صداي زائر. زنگ مي زدي هر چي مي گفتي پخش مي کردند. منم زنگ زدم حرفمو زدم (يادم نيست چي) بعدش طرف پرسيد آقا پسر شما الان کجائيد؟ منم جواب دادم منزل زن عموم. (اون زمان من سين و ز رو طوري تلفظ مي کردم که نوک زبونم بين دندونام قرار مي گرفتند. يک طورايي مسخره و خنده دار بود) بعدش حاج عمو بنده ي خدا شنيده بود! يک خندش گرفته بـــــــــــــود!!! مي خنديد مي گفت پسر جان تو اومدي خونه عموت يا زن عموت؟ منم مي گفتم: ذن عموم! بساط خنده ايه هنوز اين خاطره. دفعه ي بعدي هم زنگ زدم که اصلاح کنم خطامو (فکر کنم در سفر بعدي) باز هم گفتم خونه ذن عمومم!

يک بي انگيزگي خاصي دارم. حس مي کنم که .... از نظر کار از بقيه عقبم. از نظر چيزايي که بايد وقت بذارم روش ولي نمي تونم .... (خير سرم به اينا فکر کردم!)

جالبه چند وقت پيش با اين علي رضا خنگول مي حرفيدم. حرف چيزي شد بهش گفتم کتاب چه کسي پنير من را جا به جا کرده را خوندي؟ گفت دارمش اما نخوندم. پرسيدم چرا؟ گفت آخه از اون کتابايي که مي خواد طرز فکر آدم رو عوض کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهش گفتم مثل يکي از شخصيت هاي اون داستاني. اگه اشتباه نکنم هم!

يک چيزي توي پست (ديشب) محمود تعريف کرد جالب بود. مي گفت يکي از دوستاش هر وقت مي بينتش بهش ميگه خدمتت تموم نشده هنوز تو؟ اونم ميگه نع! بعد ميگه خوب يک روز صبح زودتر برو. تا عصر تموم ميشه. نهايتش تا آخر شب واي ميسي تموم ميشه ديگه. عبارت جالبيه!

عکس هايي که از مشهد گرفتم رو بعدها ميگذارم سر جاش!

يکي اين رو سرچ کرده اومده توي بلاگم -> چطوري احمق. بايد عرض کنم خوبم. از احوالپرسي دوستان! :)) :D
اينجا مي تونيد ببينيد ما بقيه داستان رو. اون پايين پاييناست.
---------------------------------------------------
طرز نوشتن و جمله بندي هاي سکته ي احتمالي متن، کاملا کار شده روش و از قبل پيش بيني شده مي باشد :)

۳ نظر:

  1. are unbazar kheili khoobe makhsoosan baraye kharid:D:D

    پاسخحذف
  2. i never forget you seyyed,be happy & be successful,
    raminbh

    پاسخحذف
  3. ساني! معلومه که خوب خريد کردي اونجاها!!! :)

    رامين عزيز!!
    جات خيلي خاليه پادگان. اميد که هر جا هستي شاد و موفق باشي! هميشه به يادتم. چه خاطرات اردو و چادر و چه خاطرات خدمت. کماکان براي ما ADSL نيومده :D
    شاد باشی گل پسر :X

    پاسخحذف