جمعه، تیر ۰۸، ۱۳۸۶
شکم
چهارشنبه ای مامانجون اينا از مکه اومدند و امروز مهمون دارند. البته مهمونیشون زنونست و ما هم راحت نشستیم طبقه بالا! به کارامون مي رسيم. آره.
يک شکمي آوردم که بيا و تماشا. به قول علي يا بايد يه جوري آبش کنم يا بي خيالش شم.
به ما يک کتابچه دادند که اگه امتحان بديمش و خوب نمره بياريم، 5 روز مرخصي تشويقي بهمون ميدن. منم دارم خر مي زنم که 5 روزم، 5 روزه.
سپنتا برام ايميل زده که اينترنت مادام العمر ميده، اونم به چه قيمت هايي:
19،900 تومان مادام العمر هر ماه 15 ساعت
29،900 تومان مادام العمر هر ماه 30 ساعت
39،900 تومان مادام العمر هر ماه 60 ساعت
49،900 تومان مادام العمر هر ماه 120 ساعت
99،900 تومان نامحدود مادام العمر
وسوه کنندست؟ نع.
انگار نه انگار اتفاقي افتاده ها؟ بنزين رو ميگم. من معمولا خبرها رو از پارسيک مي خوندم، اما يک سايتي رو ديدم به اسم قطره. خبرهاش رو خوب مياره اما به روز رساني بلاگهاش جالب نيست. مثلا يک مطلبي رو از يک بلاگ صفحه اولش نشون ميده که 10 دقيقه پيش گرفتتش. وقتي مطلب بلاگ رو مي خوني مي بيني مال 3 سال پيشه. ولي در کل خوبه. اين سايت خوبيش اينه که تا بحث بنزين داغ شد، يک لينک گذاشت به اسم اخبار بنزين. جالب بود برام. از اون کارايي که خودمم تو سايتامون مي کردم.
پمپ بنزين دم پادگان (انتهاي پيروزي)يک سوخته که! راننده هه ميگفت اصلا تير هوايي زدند تا ملت برن. خيلي بد شده بود. يک ماشين هم تو جايگاه سوخته بود. مطلب آقا منصور در اين زمينه رو بخونيد.
دوشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۶
كفر
از تكراري بودن زندگيم چيزي نمي نويسم.
به قول رامين بابايي كه حرف خوبي زد ديرزو، هر چي كمتر از خدمت بگيم راحت تريم.
به قدري فكر و ايده مياد تو ذهنم و ميره كه نگو. منم كه يادم نمي مونه و بر كفرم بيشتر افزوده ميشه!
پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶
کوواريانس
مثل جنازه شدم دور از جونم. با يک اسکان تخمي. فقط شانس آوردم که کوه نبردنمون. نه غذاي درست و حسابي اي خوردم ديشب و نه خواب درست و حسابي اي کردم. بعد از 4 ساعت خواب، هنوزم لمسم.
نمي دونم والا. چه غلطي کردم شدم مهندس اين مملکت؟ که چي کار کنم؟ هيچي. بشم سرباز تا هر کي هر طور دلش خواست باهات رفتار کنه. يک سري آدم سيم کشه .... باشه! باشه آقايون. نوبت ما هم ميشه. درسي که خوندي ارزش پشگل هم نداره. شک نکن. بايد چيزاي ديگه مثل فحش دادن و پيچيدن و خيلي کاراي ديگه رو ياد بگيري جاش.
خدا خدا مي کنم زمستون زودتر بياد. فکر کنم زمستون زود تموم شه و من به پايان خدمتم نزديک تر بشم.
من شکايتم رو از اين آدماي کوواريانس به کي ببرم آخه؟
دوشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۶
وودی آلن و کوه
چند وقتي هست (از وقتي عينک جديده رو مي زنم) حسام و بر و بچ تو پادگان بهم ميگن شدي شبيه وودي آلن. من هم که مي بينم بچه ها اينجوري خوشن، ميگم باشه! منم وودي!
امروز هم جاتون رو در کوه خالي کرديم. من و مهدي رفتيم. چه خلوت و خوب هم بود. با اينکه تعطيل بود، اما خوب اومده بودند. به خصوص خانواده ها. اونجا يک نون سنگک و چاي شيريني زديم که نگو! به قول بچه ها، اون صبحونه با آدم زنا مي کنه. اصولا اين خدمت اگر تنها خوبي اي که بخوام بگم برام داشته، و هيچوقت نمي تونم انکارش کنم، اينه که صبحونه خورم کرد. من تا قبلش، اصلا (تاکيد مي کنم، اصلان) صبحونه نمي خوردم. اما حالا بيا و ببين چجوري مي خورم. البته اين شامل حال من نميشه. جمع 4 نفريمون توي پادگان ماشالله سير صبحونه مي خوريم. نون بربري تازه وقتي بيارن براي آدم همين ميشه ديگه. بعدشم يک پودر آب پرتغال تو پارچ درست مي کني و مي زني تو رگ!!! يک صبحونه رويايي نوش مي کنيم. حالا فهميديد چرا ميگم با آدم … مي کنه!؟؟
ديروز هم به کارام رسيدم. رفتم درخواست دادم و حسابي کاغذهاشون رو انگشت زدم. فقط مونده بود از انگشتاي پام اثر انگشت بگيرن. شرکت ارتباطات سيار واقع در توپخونه هم رفتم و درخواست دادم براي گرفتن شناسنامه سيم کارتم. چون گمشده. به همين دليل 3-4 روزي موبايلم قطعه! (البته بهتر!)
فعلا زيادي حرف نمي زنم تا بريم ناهار يک آبگوشتي (جاتون خالي) بزنيم تو رج! (همون رگ خودمون). خدا بعدش رو بخير کنه! مي دونيد که چي مي گم. باد و سر و صدا و ... (اه اه – عذر مي خوام!)
جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۶
اینترنت
این اینترنت به بلاگر لاگین نمی کنه
به هزار زور یه اکستنشن از فابرفاکس گیرآوردم تا پست کنم
حتا نمی تونم کامنتامو جواب بدم
از این رو:
سانی خانوم و فریده خانوم:
ممنون از محببببتتون. ایشالله شما هم هر جا هستید خوب و خوش و سلامت باشید. و البته تابستون گرم و خوشی رو سپری کنید.
گرمه
اونجا هم گرمه؟ اینجا که خیلی گرمه. 2 کیلو لاغر کردم. بقدری عرق میریزم تو پادگان که نگو. به هیچ کار هیچ کاری نمی رسم. می خوای باور کن می خوای نکن.
تو جاي جدید باید جا بیفتیم دیگه. اینکه هر کی چیزاشو کجا بذاره و کجا بذاره بهتره. از این رو جای ثابت نشستنم امروز مشخص شد کجاست.
به خدا خیلی بده این تابستونی پادگان. همه بدی هاش هم موقع برگشتنه. واي! داغ داغ.
نمي دونم چی بگم. چه زماني منم ميشم مثل بقيه؟ آخه بابا منم دوست دارم حرکت کنم. تکوني تو زندگيم بخورم. اون از وام مسکنم که تبديل به ملک نشد. اينم از اين خدمت مقدس سربازيم. اونم از وضع مملکت. اينم از گروني ها. اون از نقشه ها و برنامه هام، اينم از جبر زمانه که بي خيالم کرده از همه چيز. فقط صبر خدا رو شکر!
زيادي آدم زياده خواهه. پاشو رو پله دوم نذاشته، فکر پله نودمه. اينم خوب نيست ديگه خوب. اما حداقل گوشه چشمي بايد به پله چهارم و پنجم داشته باشه. مگه نع؟
راستي! مهدي هم ماشين خريد. يک پرايد يک سال و نيمه. طوسي متاليک. ماشين خوب و سرپائيه. ديشبم يک سري مارو برد بيرون و يک حالي باهاش کرديم. مبارکش باد. فقط ضبط سي دي دار نداره که اونم به زودي ميگيره ايشالله.
قراره 5 تا از بچه ها، فردا براي يک شنبه مرخصي تشويقي بگيريم از پادگان تا بريم عدم سوء پيشينه بگيريم براي حراست پادگان. کاراي مرخصي رو خودم چهارشنبه اي کردم. يک دو روزي فکر کنم لذت ببريم (يک شنبه، دوشنبه). چهارشنبه هم اسکان دارم و پنج شنبه که برنامه کوه هست، خدا کنه بلامانع بشه براي ما که اسکان داشتيم شب قبلش. خدا کنه.
آستانم روز به روز ميره بالاتر. تقلا ها کمتر ميشه. بي تفاوتي بيشتر.
سهشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۶
زندگي جديد

سلام.
امروز که سه شنبه هست، ما تو خونه جدید هستیم. دیروز اسباب کشی کردیم و از اون خونه قدیمی، خیلی خیلی قدیمی، کوچ کردیم. دیروز کلی رو در و دیوار اون خونه چهل و دو ساله، خاطره و یادبود و شکل و گل و بلبل کشیدیم. عموجان مجتبی هم مطابق معمول بود و کمکمون کرد. از جمعه ای که يک سري بار با ماشين مجتبي (پسر دايي هادي) برديم، دل هممون يک جوري باسه خونه تنگ ميشه. از خدامونه که از اون خونه رفتيم، اما به هر حال من 22 سال عمرم، که ميشه هوشيارترين دوران زندگيم و بچگيم و جوونيم، توي اون خونه گذشت. شادي ها و خنده ها، دعواهاي برادرانه، رابطه با پدر و مادر، مهمونيها، عروسي ها و خيلي اتفاقات ديگه بصورت خاطره دارم توي اون خونه. مهدي به نکته جالبي اشاره کرد چند وقت پيش. از اون خونه، هيچ وقت مرده اي خارج نشده تا حالا. روح داشت اون منزل. عموهام و عمه هام و پسر عمو، دختر عمو ها، پسرعمه، دختر عمه ها، اينوري ها و اونوري ها، همه و همه. هـــــــــــــــــــــــــــــــــي!! ما هم شديم آپارتمان نشين! عالم جمع و جور و البته محدوديه که به نظرم خوبه! خيلي خوبه!

حالا مي دونيد خونه جديدمون کجاست؟ عرض مي کنم خدمتتون. خونه خاله مولود (55 متر – طبقه دوم) ، بالاي خونه مادربزرگ (95 متر – طبقه اول) روبروي خونه دايي عباس (اونم 55 متر – طبقه دوم) در نزديک ترين کوچه به ميدان منيريه و خيابان ولي عصر. جاي خوبي هست. به پادگانم هم نزديکه. شکر خدا که خونه خاله همزمان با نياز ما خالي شد. دقيقا جمعه ظهر خالي شد و ما از جمعه، اولين محموله اسباب ها رو فرستاديم.
خيلي جاي دوربين خاليه توي زندگيم. نوشتم قبلا که سال 81، همزمان با تولد صبا (برادر زاده) يک دوربين ديجيتال خريدم به قيمت 100.000 تومان از نوع BENQ و اون هم DC1300. چقدر مهدي و داداش و اطرافيان سرزنشم کردند که پولت رو ريختي دور و سرت کلاه گذاشتند و اين حرفها. اما! اما! الان کلکسيون عکسي دارم از خودمون و خونمون و کل جاهايي که رفتيم اون زمان، که با ديدنشون کلي ذوق از خودمون در وکنيم. جاي همون دوربين فکستني خاليه. اميد به خدا يک حرکتي هم در اين زمينه مي کنم که تا انقدر فرصت هاي معکوس (=عکس دار، تصويري، همراه با عکس) رو از دست ندم من.
امروز مرخصي گرفتم و خونه موندم. جريان مرخصي گرفتنم هم داستانيه براي خودش که طولاني ميشه اگه بگم. يک خطري از بيخ گوشمون رد شد هان! لوستر رو توي خواب وصل کردم. بعد اومدم پايين از چهارپايه. چندي نگذشت که لوستر به طرز فجيعي افتاد و صندليه زيرش رو شکوند. پسر انقدر خدا رحم کرد که نگو. اگه من اون زير بودم الان نمي دونم مي تونستم اينا رو بنويسم يا نع!
(ساعاتي بعد از نوشتن سطور قبل) امروز تازه مصادف هست با رفتن مامانجون و خاله مولود و خاله منصور اينا به مکه مکرمه. همين الان بدرقشون کردم من از خونه. بقيه رفتن فرودگاه و من موندم منزل. زنگ زدم آسياتک و پارس آنلاين، گفتند که اين طرفا ADSL ندارند هنوز (متاسفانه). براي سپنتا اس ام اس دادم. هنوز جوابي نيومده. خدا کنه که يکي پيدا شه ما رو اينجا به کام ADSL برسونه!
ديگه چي بگم براتون؟ الان هم با شبکه هوشمند سپنتا کانکتيدم.
يک دوش بايد برم بگيرم! ميرم مي گيرم. بعدش ميام وب انگليسيم رو هم آپ مي کنم و بعد درازي مي کشم. فعلا باي تا برم حموم!
جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶
املت
ديروز يک حرکت قشنگي کرديم که نگو. با بچه هاي پادگان مرخصي ساعتي گرفتيم و رفتيم يک صبحونه مشتي زديم. يک فصل املت حسابي با نوشابه و چاي و سيگار چيز بدي است. از اون وقتايي بود که همه چون مي ديدن سربازيم کلي بهمون حال دادند. يک نيم ساعتي هم تو يک پارکي نشستيم و حالي برديم.
ديشب هم رفتيم با مهدي و ميثم فيلم نقاب! سن هاي فيلم برداريش قشنگ بود چون دبي قشنگ بود.
چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶
اين بابا
امروز رفتم حجامت مجددان. اينبار از کمرم گرفت. اغراق نگم 30 35 تا تيغ زد خانوم دکتره. اما با اين حال خون کم و غليظي ازم گرفت. دندون پزشکي هم رفتم و يک عکس کلي انداختم. حالا عکسم رو مي برم پيش يک دکتر خوب تو پاسداران که از دوستاي مرحوم حميد زواريان (پسر عمم) هست. يک کلک رشتي زدم. البته به پيشنهاد مهدي. گفت برو اين درمانگاه در خونه عکس کلي بنداز بعدش برو پيش این بابا. خیلی مقرون به صرفه تره این روش. حالا هفته بعد ميرم پيش اين بابا!
اين هم بگم که هيچي!
سهشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۶
خواب سنگين
اندر حالت اين خواب سنگيني من دو اتفاق در دو روز افتاد که باز همه به اين خواب سنگيني رشک همي بردند. يکيش اين بود که خونه مادربزرگ خوابيده بودم، که انگاري زينب (دختر دايي 2 ساله) شروع کرده به سر و صدا کردن در اتاقي که من خواب بودم و بقيه هم خواستند ببرندش بيرون که مقاومت کرده و بالاي سر من جيغ و دادي راه انداخته اعصاب خورد کني! من هم اصلا متوجه نشدم و به خوابم ادامه دادم که بقيه هم که ديدند من ککم نمي گزه، ول کن زينب شدند. دوميش پريشب بود که خونه خودمون خواب بودم. دم صبحي ساعت 5 کفترهايي که توي کانال کولر مقيم هستند شروع کردند به بال بال زدن و عقوم بقوم کردند. مامان و بابا بيدار شدند و دريچه کولر رو باز کردند تا برن بيرون. اما من نه از صداي کفترها و نه از صداي بازکردن دريچه کولر (هيچکدام :D) بيدار نشدم!!
ميثم هفته پيش يک P990 سوني اريکسون گرفت. اين چند وقته هم داشتيم باهاش ور مي رفتيم تا زير و روش رو وارد بشيم. عجيب گوشي معرکه اي مي باشد. من که اميد به خدا اين خط ثابتم رو مي فروشم و يک ايرانسل مي گيرم. فيش اين دفعه موبايلم کم نيومده. البت که از دفعه پيشي کمتر هست اما در نوع خودش زياده!
اسباب ها جمع آوري شدند. فقط مونده خورده ريزه ها! تاب رو هم بايد جمع کنيم که امروز عصر مي کنيم.
اولين تابستونه بدون کولر رو داريم سپري مي کنيم که خيلي گرمه! خدا توان بده به اين پنکه تا بچرخه و اين ايام باقيمانده رو هم ما رو خنک کنه!
دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۶
تعطيلات
بسي از اين تعطيلات لذت مي برم.
ديشب هم که نرسيدم سينما ماورا، خود فيلم رو ببينم، ديدن صحبت بعد از فيلم که با اجراي سه دکتر با دانش بود، خيلي لذت بخش بود. به خصوص اون تيکه آخرش که دکتر اکبر عالمي (مجري ثابت برنامه) زد کانال 2 و يک عبارات زيباي انگليسي رو بر زبان راند. دمشون گرم.
يک سري فکر کردم که مي خواستم بنويسمشون که الان حضور ذهن ندارم. آره!
از تعطيلات لذت مي برم. باور کنيد.
جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶
بعضان

سلام
روزهاي گرمي رو سپري مي کنم. گرم و خسته کننده. اتفاقات روتيني هم ميوفته. بعضا جالب و خنده دار، بعضا هم بد و هم اعصاب خورد کن. (مثل همون ظرف آشغاله!!)
اين بحث ورود و خروج از پادگان خيلي تخميه! بهش داشتم فکر مي کردم. به يک نوع فرهنگ توي جامعمون رسيدم که هم در آحاد جامعه (از جمله خودم) ديده ميشه، و هم در قشر مديران و سياست گذارانمون. اون چيزي نيست جز همون ضرب المثلي که ميگه: خر مراد طرف از پل گذشته!! براتون آشناست مگر نع؟؟ خوب حالا سعي کنيد اين رو در مورد اتفاقات و به خصوص اون چيزايي که از طرف مردم و سيستم مي بينيد و باعث آزردگي خاطرتون ميشه، ريزتر ببينيد. من يک ورود و خروج ساده رو بهش فکر کردم. اما در خيلي موارد، افراد از شدت خودخواهي، فقط خواهان اين هستند که مشکلشون حل بشه. فقط و فقط همين. بعدش گور باباي بقيه. يک نماینده مجلس، یک رییس، یک مدیر، یک وزیر، یک سرباز، یک راننده، یک پسر و حتی یک دختر، و ...
البت هستند افرادی که چه در بالاترین مقام، و چه در پست ترین مقام بدون هیچ چشم داشتی فکر این هستند که کارشون رو به بهترین وجه در حد توان خودشون انجام دهند، اما کمند.
به یک چیز دیگه هم داشتم فکر می کردم. بی تفاوتی سیستم ما، در زمینه توجه به نخبگان زبانزد است. به این فکر می کردم حافظ و سعدی و خوارزمي و بوعلي سينا و حسابي و بي رشک و ... چگونه و در چه بستری شهره شدند؟ اين رو داشته باشيد. به يک چيز ديگه هم فکر مي کردم. ما که در عصر تکنولوژي زندگي مي کنيم، در نگهداري و ثبت اطلاعات مردم ايراني که در ايران زندگي مي کنند و خيلي امور ديگه سيستممون ميمونه، چطور مي تونه اين فکر بعيد نباشه که ما بيشتر از اين افراد برجسته اي که امروز مي شناسيم در تاريخمون، در گذشته نداشتيم؟؟ ليکن زمان و اينکه نامي از اونها برده نشده، اونها رو به بوته فراموشي سپرده؟
دندوناي عقل من کج دراومدند. به دنبال فکر اين هستم تا درستشون کنم. يک حجامت هم بايد برم. امروز هم با خاله منصور و خاله دختر سميه در منزل مامان جون به همراه ميثم (که براي مکه رفتن مامانش اومده تهرون)، حرف شيرين دماغ من و عمل کردن اون بود که اون هم شايد در سربازي و شايد بعد از سربازي و شايد وقتي ديگر عملي شد.
آهان! قضيه استقلال رو مي دونيد؟ اين شکست هاي استقلال در ليگ برتر ايران دقيقا يک مبناي فيزيکي دارد. باور نمي کنيد؟ عرض مي کنم خدمتتون. استقلال در بالا (صدر جدول) و پرسپوليس در پايين (فرض کنيد قعر جدول) حرکت مي کنند. در هفته هاي پاياني اين پديده فيزيکي رخ مي نمايد و نمي دونم کدوم نامردي، يک عدسي جلوي حرکت اين دو تيم در جدول قرار ميده، و بر اساس پديده انکسار و اين حرف ها و ساير فرمول هاي فيزيک از جمله حرکت پرتابه، پديده تشديد، فشار هوا، گازها، آيينه ها، استاتيک و ديناميک و ... استقلال و پرسپوليس جاي هم را با يکديگر جا به جا مي کنند.
چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶
دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۶
3 ساعت دوغ
(اينطور بخوانيد: ب منهاي ب پريم مي شود پريم)
B-B’ = ‘
سلام
ديشب هم اسکان دادم رفت پي کارش! کلي خنديديم و حال کرديم. اصولا اگر مسئول شبمون آدم باحالي باشه، سخت نمي گذره بهمون! به خيلي چيزها و امور هم خير سرم فکر کردم. ديگه به غير از فکر کردن، کار بهتري سراغ ندارم اونجا بخوام انجام بدم. تک و تنها!
دم صبحي که از خواب بيدار شدم؛ اومدم عينکم رو تميز کنم با ملافم، که يهويي از وسط به دو قسمت شد. شکست. پسر! کل روز بدون عينک اصلا خوب نبود. قيافه هيچکس رو تشخيص نمي دادم. خيلي بده ها! دور از جونم شده بودم مثل کورها!
و روزي من را بر روي دستان خواهند برد، و از آن خرسند خواهم بود که اشتياقم به رفتن بيشتر از ميلم به نرفتن است.
چي کار کنم؟ ديشب به مرگ فکر مي کردم. شايد اينجوري قدر زنده بودن رو دونستم و سخت نگرفتم بر خودم. اونطوري که خدا اين دغدغه هاي يکي دو هفته پيشم رو از بين برد و کارام (ماشين و وام و ...) رو درست کرد، ديگه سپردم همه چيز رو به خودش. به توصيه اخير يکي از دوستان، همين کار رو کردم و مي کنم. شما هم بکنيد تا رستگار شويد!
جالب نيست؟ سرباز صفرهاي اونجا، از اينکه ممنوع الخروج ميشن براي 3-4 شب، کلي حال مي کنن. اصلا صفا مي کنند. طوريکه انگار از خداشونه که کاري کنند که ممنوع الخروج شن! نمي دونم! من که حال نمي کنم!
و اما از امروز بگم که وقتي خسته و کوفته، در حاليکه همه چيز رو بدون عينک FADE مي ديدم وارد خونه شدم، سريع به سراغ آشپزخانه رفتم و دلي از عزا درآوردم. البته ناهار تنها بودم. چون مامان رفته بود خونه خاله منصور. دمش گرم. هم براي غذاي خوشمزش و هم براي يادداشتي که برام گذاشته بود و يک خسته نباشيد خوشگل برام نوشته بود. فکرشو بکن. يک پارچ پر دوغ رو خوردم و بعدش 3 ساعت خواب نوش جان کردم. خيلي لذت بخش بود. از 3 تا 6. توپ توپ!!
شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶
دپرس
شب مي خوابي، صبح پا ميشي، سيستمت رو روشن مي کني، و در کمال وقاحت مي بيني فقط همين کار رو بلده که بهت يادآوري کنه که 60 گيگ هارد پارتيشن بندي نشده داري!! هيچ درايوي نداري!! بعد از نيم ساعت ور رفتن با اين موضوع تا باهاش کنار بياي، دست به دامن لينوکس ميشي تا بلکه با اون بتوني درايوها و اطلاعاتت رو نجات بدي! اما دريغ و 100 افسوس! کلي عکس و فيلم و کار و بار و دانلود و ....
فردا اسکان دارم! اسکان دارم! سکان دارم! کان دارم! ان دارم! ن دارم! دارم! ارم! رم! م!
ديشب با زحمات فراوان عمو مجتبي، نقشه خونه تاييد شد و ما تا کمتر از يک ماه ديگه از خونه پدري مي رويم! انشاالله!
ديشب مراسم افتتاحيه سرويس غذاي دايي هادي هم بود. چقدر هم مفصل بود. براي مهموناشون 15 جور غذا درست کرده بودند. پــــــــونزده جــــــــور! جاتون خالي! چه حالي داد! 20-25 تا گوسفند هم آورده بودند که پا قدم مهموناي خاصشون، سر مي بريدند. البته ديدن سر بريدن اين زبون بسته ها اصلا به من حال نداد. يکي از اونايي که اونجا بود ديد منو گفت بي خيال بابا گريه نکن!!! خيلي صحنه هاي بدي بود. 2-3 باري چندتاشون مي خواستند فرار کنند. يک بع بع سوزناکي مي کردند. دل آدم ريش مي شد. اونوقت اون 2 تايي که در مي رفتند رو زودتر از همه سر بريدند.
هاردي که تا پريروز، درايوهاي 10-12 گيگابايتيش، به زحمت 1 گيگ رو خالي داشتند، حالا با چي پرشون کنم؟؟ من عتلااط قبليم رو چي کار کنم؟ کلي مقاله جالب و ناجالب ذخيره کرده بودم! به کلم زده تا يک هارد اکسترنال بگيرم تا اينجوري به OS وابسته نباشم ديگه!! (عتلااط = اطلاعات)
چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶
properties

سلام
مي دوني اين هفته چي ها شد؟ شنبه يک مرخصي ساعتي گرفتم و رفتم کارت بانک سربازيم رو گرفتم. 58 تومان توش بود. حالا هم قصد ندارم ازش پول برداشت کنم تا چند ماه ديگه. اونوقت پول ميگيرم و باهاش يک يا چند حرکت سامورايي قشنگ مي کنم. بعدش مي رسيم به عصر شنبه. در يک حرکت غير قابل منتظره ماشين رو قولنامه کردم. و بعد کاراي روزاي بعدم مشخص شد. بايد 2 و 3 شنبه مرخصي مي گرفتم و مي رفتم همدان. چون کارت سوختم اونجا رفته بودذمخس. آره! مرخصي گرفتم و دو شنبه بعد از اينکه دفترخانه اين ماشينم رو وکالتي دادم به خريدار يک راست رفتم بيهقي و د برو به طرف همدان. ساعت 4 رسيدم همدان. يک راست رفتم اداره پست مرکزي که نزديک خونه عمه جان ايناست. چه قلقله اي بود!! محشر کبرا! از همه جاي ايران اومده بودند اونجا. نمي خوام سردردم عود کنه براي همين در باب اين کارت سوختمند هوش هيچي نمي گم. هر زوري که زدم کارم رو راه ننداختند اون روز. خدا لعنتشون کنه! بعدم رفتم منزل عمه جان اينا. رسيديم شنيديم کيف ساره رو (نوه عمه جان) دانشگاه زدند و سويچ ماشين پرايدش رو دزديدند. با پسر عمه کامران (برادر نيره مرحوم) با اون يکي ماشينش (زانتيا) جنگي رفتيم دانشگاه. ماشاالله چه ماشين تيزي! رفتيم و ماشين رو گذاشتيم و ماشين ساره رو برداشتيم و برگشتيم. شبش هم رفتيم بيرون روي! اصولا من هلاک اين بيرون روي هاي شبانه در همدان هستم. چه هوايي ملسي هم داشت. جاتون خالي
واقعاني!
فرداش که مي شد سه شنبه صبح، صبحانه را ميليدم و سپس به سمت پست رفتم. بعد از يکساعتي آدرس اون کسي که کارت سوختم رفته بود براش رو گرفتم. بعد آقا کامي هم لطف کرد و رسوندم خونه طرف! يعني صاحب قبلي ماشين که آقا کامران يادم انداخت که طرف راننده ماشين سنگين بود. خدا خدا مي کردم طرف باشه! شکر خدا هم بود! ديديمش و بهش گفتم مرد مومن، تو که مي دوني مال کيه ميومدي مي دادي خوب و اين حرفا! بگذريم! گرفتيم کارت رو و راه افتاديم بريم خونه. توي مسير برگشت آقا کامران مي خواست يک تيکه رو دنده عقب بگيره که پشتش رو نديد و زد به يک پيکان. خوش بختانه زياد خسارت نديد. يک کم بدنش خش پيدا کرد و سپر عقبش! رفتيم و يک چند تا CD براش رايت کردم تا بذاره تو ماشينش و حالش رو ببره و ناهار رفتيم باغ عمه جميل (عمه کامران). هر چي از هوا بگم کم گفتم. از سرسبزي و صداي دارکوب ها که اونجا رو کاملا رويايي کرده بود. محشري بود!! بهشت!
خـــــــــــيـــــــــــلـــــــــــــــــي خيلي خوش گذشت بهم. اصلا نمي دونيد اين همدان رفتن و بودن باهاشون، چه روح و رواني از من يکي تازه مي کنه! خدا ايشاالله هميشه عمه اشرف جانوم رو و آقاي لعلي (شوهر عمه) رو نگه داره برامون. هم چنين خدا نيره رو هم بيامرزه! گرچه بين ما نيست اما هميشه با اسم و يادش همدان خوش مي گذرونيم.
و امروز عصر هم مدارک رو تحويل خريدار دادم و با ماشين خداحافظي کردم. ماشين خوبي بود. پامون رو از زمين بريد. خاطرات تلخ و شيرين زيادي داشتم باهاش. سفرهاي خوبي هم! بهش دل بسته بودم چون دست کمک خونواده بود. باشد تا دعاي خيرشان ضرر مادي ظاهري آن را بر من جبران بنمايد! آمين!
ديگه عارضم خدمتتون که يک جورايي خوش حالم. خيلي دغدغه اين ماشين رو داشتم. به خصوص بعد از تصادف هفته پيش! راحت شدم از دستش! با خيالي راحت تر رفت و آمد مي کنم. ايشاالله مهدي ماشين ميگيره، پامون مجدد از زمين کنده ميشه! تا آخر ماه هم يحتمل جا به جا بشيم. يک اتفاقاتي هم اگه برام بيفته بالکل فکرم باز ميشه. اينکه ADSL بگيرم. کاري باري ... اينوري اونوري! خلاصه سلامتي وجودت حال و روز خوشي دارم و با خداي خود حالي مي نماييم!
اين شعري که چند وقت پيش نوشتم قصد دارم يک جوري درستش کنم که هر جا ميرم يا به ديوار نصب کنمش و يا اينکه بصورت روميزي داشته باشمش:
بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کني - خون خوري گر طلب روزي ننهاده کني
آخرالامر گل کوزه گران خواهي شد - حاليا فکر سبو کن که پر از باده کني
جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶
حال
سلام.
ديروز خيلي جالب بود. کوهي رفتيم! اونم چه کوهي! شانس آورديم و دژباني رو به عنوان مراقب، با اتوبوس ما نفرستادند. ما هم نامردي نکرديم (بر و بچز البته) و گفتيم آقاي راننده ما رو ببره در دوم (دري که بعد از 2 ساعت پياده روي از در اول، به اونجا مي رسیم) پياده کرد. اونجا نشستيم و وقتي همه اومدند صبحانه خورديم و برگشتيم. باز خدا رو شکر مي کنم که هوا ابري بود. خيلي حال داد! اون ضد حال چهارشنبه که بهمون مرخصي ندادند به حال ديروز در شد - TIT 4 TAT.
به علت برداشت هايي که به هيچ وجه مورد نظر بنده نمي باشد، اما بهر حال، از اعمال بدون نيت بنده مي شود، بنده ديگر هيچ گونه ابراز احساسي نخواهم کرد. شايد آدم شدم و کسي رو از خودم نرنجوندم! ازتون مي خوام که بذارين به حساب بچگي، سربازي، کچلي، ... نمي دونم .... هر چي! و مطمئن باشيد هرگز هرگز مصدع اوقات نخواهم شد! (اين ديالوگ از خودمه :) ) من بقدري آدم رکي هستم که اطرافيانم مي دونن! پيچيده ترين رفتارها رو مي تونم انجام بدم. اين به معني يک تهديد نيست. به معنيه اينه که هر طور راحتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و اما امروز کوه بي کوه. دخيخان (همون دقيقا خودمون) تا ساعت 11:30 خوابيدم. البته ديشب فيلم پرنس و سلحشور از سينما يک رو ديدم که واقعاني خشنگ (گويش ق نداريم فعلا. يعني نميشه گفت قشنگ) بود!
آره! از 7 تا کتاب، يکيش رو دارم مي خونم که تازه داره نصف ميشه. ايشالله سرعتم بيشتر ميشه. اين ماشين رو هم درست مي کنم بخدا. پرس و جو دارم مي کنم بازم. محمد شاه علي، همسايمون هم رنو داره. اون مي خواد ببره شهرشون، شهررضاي اصفهان. گفته بيا اونجا منصف هستند و اين حرفا! حالا نمي دونم برم يا نع! پيش دوست مهدي هم رفتم، ميگه جنساشو بخر بيار، با پولش هم کاريت نباشه! مگه ميشه کاري نداشته باشم. من اصل پرس و جوم بيشترش سر پولش و کيفيت و زمان انجام کار طرفه! خوب؟ OGAY!
از اينکه خوابم رو امروز کشيدم خرسندم! خيلي اعصابم تمديد شد. شايد زياده از حد! (Sleep Stretching)
امشب بعد از (اگر اشتباه نکنم) يک سال و نيم ويندوزم رو عوض کردم. (يعني مجدد ويندوز ريختم) اگر به مشکلي بر مي خوردم توي اين مدت، با SYSTEM RESTORE مشکلم رو حل مي کردم. براي رفع تنوع ويندوز ريختم. کلي هم با نصب مسنجر ياهو و برنامه هاي گرافيکيم مشکل داشتم. اما بالاخره درست شد.
فرض کن از يک دختر بچه 2 ساله مي پرسي چند تا دماغ داري؟ اونم بهت بگه: 2 تا! خداييش دلت نمي خواد گازش بگيري؟
امشب هم آقاي امام دادي تماس گرفتند. ظاهرا خوارزمي امسال هم هستم در خدمتشون!
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
قضيه
سلام
قضيه رو شنيدي؟ ازش ميپرسن تا حالا به فاک رفتي؟ بعد ميگه نع، يک قرار بذار آخر هفته با هم بريم. شده قضيه فرداي ما. مرخصي براي اونايي که يکروز مي خواستند ثبت نشده و حالا ما بايد توي اين گرما آخر هفته دسته جمعي بريم کوه (فاک و صفا!!). آدم دردش رو به کي بگه! کوهنورد شدن زورکي نديده بودم! بقدري اعصاب معصاب ندارم که نگو. مي خواستم امروز برم همدان کارت سوختم رو بگيرم. چون داداش اينا هفته بعد ميخوان برن همدان. خبر خوبي هم شنيديم که انگار مي خوان حقوق سربازا رو زياد کنند! (ها ها ! زحمت کشيدند!!)
به از صبوري اندر زمانه چيزي نيست - ولي نه از تو كه صبر از تو سخت عار بود
سهشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶
سونا
سلام
بقدري هوا گرم شده که همتون مي دونيد. البت منهاي هواي دبش اين چند شبه تهرون! باورتون نميشه اگر بگم مسيري که بايد هر روز جهت خروج طي کنيم، عذاب آورترين بخش هر روز ماست. چرا که قشنگ حس مي کني که قطره هاي عرق بدنت، بر روي پاهات، سينه هات، و جاهاي ديگه بدنت ميريزه! فوق العاده گرم. وقتي مي رسي خونه، اينقدر له له مي زني که نگو! انگار از سونا خشک اومده باشي بيرون! خدا نصيب هيچکس نکنه! من که تلاش مي کنم پسرم (نويد يا ياسين) اين روزها رو نبينه و حتي شوهر دخترم (مائده) نيز اين روز ها را نبيند. حال شما بيابيد علت را!!
امروز اتاق شبکه اونجا براي من توجيه شد! نمي دونم خوبه؟ نمي دونم بده! نمي دونم!
3-4 تا صافکاري پرس و جو کردم امروز. ايشالله هفته بعد مي سپرم ماشين رو براي صافکاري! اميد به خدا فردا هم براي 5 شنبه مرخصي ميگيرم. چون برنامه کوه داره پادگان و توي اين گرما اصلا نمي چسبه آسفالت نوردي! داداش رضا اينا هم شايد 5 شنبه برند همدان. کارت ماشين رو ميدم بهشون تا بسپرند به همداني ها زحمت پيگيريش رو بکشند.
توي يکماه اخير، 2 بار پيش اومده برام که قبل از اينکه برسم خونه از شدت ضعف، دست و پام مي لرزيدند. به همين دليل از سوپري سر کوچه يک عدد ذرت و يک عدد آناناس خريداري کردم. وه که چه قد اين حالت يکجوريه برام!! اينقدر ولع دارم اونوقت براي غذا خوردن! آب! آب! شربت! هندووونه! وه که چه گرسنگي اي!!
خونه کولر نداريم. روشن نمي کنيم چون عنقريب ميان مي برنش! فروختيمش! و هم اينکه کانال هاي کولرمون که از تو بالا پشت بوم و حياط اومدند تو ساختمون، پوسيدند. و اينکه دل و جگرشون دراومده، اونوقت کفترها، ميان توش، با هم نمي دونم چي کار مي کنن! يک سرو صدايي مي کنند که نگو. اصولا حياط و خونه ما کفترخيزه! 1-2 بار، يک مرغ عشق و يک فنچ (اگر اشتباه نکنم) اومودند توي اين فصل توي اتاقامون. بعد هر کاري هم مي کرديم که برند بيرون نمي رفتند. 1-2 روزي مي موندن و بعد خودشون از در حياط تو زير زمين مي رفتند بيرون. اما زندگي باهاشون لذت بخش بود. آزادانه چه چه زنان از اينور اتاق مي رفتند اونور اتاق! تو خونه سير مي کردند. اين بود خاطره اي از خانه ما!