شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

يک قطعه موسيقي


آهنگ از اينجا
استوار باشه ايشالله چون کوه - مثل امیر برای همیشه

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

اعوذ بالله من الشیطان الرجيم



عجب وضعيه بابا!
شيطون بيشتر از هر موقع فعاليت مي کنه بد مصب!!!
اونم تا زمان افطار!
افکار پليد مياد سرغ آدم. اما بعد از اذان ديگه خبري ازش نميشه!
بيشتر هم مربوط به روحم ميشه! نه حق الله و نه حق الناس. حق النفسه!
اه اه!
لعنت بر شيطون!

ايشالله تا آخر ماه رمضون حالشو می گیرم!
حامد


چه کسم من چه کسم من - که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم - گه از اين سوی کشندم
نفسی رهزن و غولم - نفسی تند و ملولم
نفسی زين دو برونم - که برآن بام بلندم
نفسی همره ماهم - نفسی مست الهم
نفسی يوسف چاهم - نفسی جمله گزندم.
(تيزر پاياني سريال آخرين گناه - شبکه دو)

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

لاک پشت



چی بگم
وقتی زنجیر میشی به چیزی، کسي، جايي.
تواناييش رو داري.
نتونی بیشتر از اون چیزی که میتونی، بپری! فکر مي کني که مشکل از خودته؟ از کس دیگه هست؟؟
بالاخره یه جای کار می لنگه.

بايد بهش فکر کرد يا نکرد؟
بايد در موردش حرف زد يا نزد؟
بايد تمرين بکني که بتوني يا نه؟
من نمي خوام لاک پشت باشم. و نه مي خوام خرگوش باشم.
مي خوام فقط بتونم.


من يک طرز فکر دارم.
مرد يا زني که جرمي مرتکب ميشه، تو هم مي توني اون جرمو مرتکب بشی.
مرد يا زني که .... مي کنند، تو هم مي توني همون .... بکني. (منظورمو اصلان منفي برداشت نکن. مي توني جاي خالي رو با علم، ثروت، ورزش، عشق و حال، عصبانيت و ... پر کني)

عقيده اي به جوهره و اين حرفا ندارم.

اما واقعا ندارم؟؟
چي باعث ميشه که من نتونم راه خلافي رو که يه خلافکار طي مي کنه، طي کنم؟
و يا چي باعث ميشه که من نتونم راه .... رو که يه ..... طي مي کنه، طي کنم؟

اشتباه!؟
اشتباه و يادگيري؟
خواستن و نتوانستن؟
توانستن و نخواستن؟
hamed

حکايت
حکيمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزيد که ملک و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر در سفر بر محل خطرست ، يا دزد بيکار ببرد يا خواجه به تفريق بخورد . اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده . وگر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است ، هر جا که رود قدر بيند و درصدر نشيند و بی هنر لقمه چيند و سختی بيند.
سخت است پس از جاه تحكم بردن - خو كرده به ناز، جور مردم بردن
وقتى افتاد فتنه اى در شام - هر كس از گوشه اى فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند - به وزيرى پادشاه رفتند
پسران وزير ناقص عقل - به گدايى به روستا رفتند

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

داستان



روزي مردي در بياباني جهت کار مي گردید.

جمعی - از جایی - او را به اجبار و با شکوه و جلال به سراي خود بردند و سلطاني آنجا را به وي دادند.
مرد با تعجب پرسيد: اين چه رسميه بابا! من دنبال کار ساده اي مي گردم. جريان چيه!؟
ميگن بهش: آهان! ما رسم داريم، هر 2 سال يک بار حاکممون رو عوض کنیم. يعني وقتی 2 سال به پايان رسيد مي ریم بیرون محلمون، و کسي را پيدا مي کنيم مياريم براي حکومت.
توي اين دو سال هم، کل اختيارات رو به حاکم مي ديم. خزانه، مردم، سرنوشت و همه چیزمونو.

مرد شادان از این سرنوشت مشغول به زندگي میشه!
پس از يه مدت از فردي مي پرسه که بعد از 2 سال من کجا باید برم؟
بهش ميگن: به همون شکوهي که اومدي نع! با يک پستي و خواري از اينجا پرتت مي کنيم بيرون و بعد به دنبال حاکم ديگه مي ریم.

مرد اينو شنيد و شروع کرد به اين کار که:
مرز جغرافيايي اون محل رو که تحت سلطه اون بود رو پيدا کرد و ديد.
کمي دورتر از اون مرز (در واقع بيرون اون مرز) شروع کرد به ساختن قصري مجلل تر از آنچه در اختيارش بود.
از اونجا که حاکم بود، از تمام امکانات حکومتش هم استفاده کرد.
تني چند از خدمتگزارن خودش رو در اون قصر برد. از وسايل و زيور آلات که در اختيارش بود در آن استفاده کرد.
محل هاي اقامتي براي افرادي که به آنجا برده بود ساخت. و خلاصه در اين 2 سال قصري و زندگاني مجللي در بيرون مرز آن مردم بنا کرد.

پس از 2 سال، براي مدت کمي، وي را با پستي از آن ديار بيرون پرت کردند اما وي با خيالي آسوده در محيطي زيبا و وسيع، که در اين مدت آن را بنا نهاده بود، پا گذاشت و به زندگاني پرداخت.

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

مرنجان دلم را


نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفايند تو گل بی وفایی
غمت در نهان خانه دل نشيند بنازی که لیلی به محمل نشيند
بنازی که لیلی به محمل نشيند

به دنبال محمل سبک تر قدم زن به دنبال محمل آی سبک تر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشيند (2)

نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفايند تو گل بي وفایی (2)

مرنجان دلم را مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
زبامی که برخاست مشکل نشيند (2)
بنازم به بزم بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشيند
گدایی به شاهی مقابل نشيند

نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفايند تو گل بی وفایی (2)

به پا گر غلط خوان آسان برارم چه سازم به خاری که بر دل نشيند
به دنبال محمل چنان زار گريم که از گريه ام ناقه در گل نشيند
خوشا کاروانی که شب راه طی کرد دم صبح اول به منزل نشيند
الهی بر افتد الهی بر افتد نشان جدایی جوانی بگذرد
تو قدرش ندانی آی جوانی بگذرد تو قدرش ندانی

نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفايند تو گل بی وفایی
نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفايند تو گل بی وفایی

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

غمت در نهان خانه دل نشيند



سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند - پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند - ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند - نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند - رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد - ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند - ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند - بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند - که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

پارسال بود که دختر عمم از همدان با عمم و شوهر عمه اومدند با بابام و مامانم رفتند مشهد.
ساعت 8 شب - نزدیکای مشهد - توی جایی به اسم قدمگاه - تصادف می کنند با یک سمند.
راننده نیره بود و مقصر هم نبود.
چه شب بدی.
چه شب بدی.
چه خاطره تلخی.



بعد از 2 روز که می رسونندشون مشهد - پدر و مادرم شکر خدا با هواپیما میان تهران. و ما به خاطر لطف خدا که تا اون لحظه همشون سالم بودند قربونی دادیم.
اما فردای قربونی - نیره مرد.
به چه سختی به پدرش که مشهد بود گفتند. اما به عمم نه. چون شرايط جسمیش خوب نبود. توی 2 تا دستش پلاتین کار گذاشتند.
چه خاطره تلخی.

کسی باور نمی کرد. هیچ کس نمی خواست اون لحظات و دقایق رو باور کنه.
چه خاطره تلخی.

جمعی از فامیل رفتیم مشهد.
و دسته جمعی نیره رو با هواپیما آوردیم تهران و از اونجا همدان.
من با آمبولانس نیره بودم. تا صبح نخوابیدم.
ساعت 7 رسیدیم همدان.
شهر سوت و کور بود.
چه خاطره تلخی.

و تلخ تر از اون مراسم تدفین.
رفت پیش برادر شهیدش - امیر.
چه خاطره تلخی.

حالا پنج شنبه سالشو باید در کنار مزارش برگزار کنیم.
روحش شاد و خدایش بیامرزاد.

جای خواهرم بود.
حامد

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۵

پارسال


پارسال
این موقع ها
مامانم - بابام - عمم - شوهر عمم
نيره لعلي
دختر عمه
مشهد
همدان
خاک
و حالا يک سال

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵

مردان و قاعدگي


اين متن مخصوص افراد زير 18 سال مي باشد. چرا؟ چون نمي فهمندمتن چيه و احتمال ناراحت شدنشون کمتره.
فلذا از افرادي که مطلبو مي خونن فقط انتظار نقد دارم.
اگر کسي بخواد از متنم ناراحت بشه به دليل اينکه اونو توي بلاگم گذاشتم ديگه براي هميشه شرمندش مي شم. مي تونين از روي عنوانش - مردان و قاعدگي - حدس بزنيد که در مورد چي هست متن.

جهت ديدن متن، از منوي EDIT, دکمه SELECT ALL رو انتخاب کنيد.



امروز 9 شنبه هست. من توي
جاولسا زندگي مي کنم. اتفاقات زيادي توي زندگيم افتادند و مي افتند.
من پسرم.
اما یه مدت جاي دخترا بودم. خواستم که دردشونو حس کنم. حرف ها و حديث هايي که براي يه دختر توي جامعه ما يا هر جامعه اي وجود داره رو.
از متن هاي فارسي وبلاگ هاي فارسي تا مطالب انگليسي توي سايت ها، وبلاگ ها، سايت هاي روان شناسي و منابع علمي خارجي، به خودم اجازه دادم تا توي بعضي چيزا سرک بکشم.

از اين کارم هم راضي هستم. چون فهميدم. چيزايي رو که نمي دونستم. چيزايي رو که براي اکثر پسرا ورود ممنوع هستش. من اونا را فهميدم. (شق القمر هم نکردم)
بعضي وقتا، علت برخي رفتاراي خودمو نمي دونم. رفتارا!! حرکت ها! تصميم ها! حرفهام! نوشته هام! خواسته هام!

من چم شده؟
دردي نه جسممو - که روحمو آزار ميده! دردي که شروع و پايانو علتي براش معلوم نيست.
دردي که تنهايي و سکوت و خودخوري علاجشه! و همدمي هم اگه بود که چه بهتر!
مردا هم قاعده ميشند چون اين قاعده براي همه هستش.
از نظر فيزيکي اتفاق خاصي نمي يوفته. اما همون علائم رو داره! عصبي شدن، کم حوصله شدن و ....

اما من چم شده؟ !؟؟
طوري شدم که از درد، روشنايي روز رو هم شايد انکار کنم. شايد کلافه!

يکي از قاعده هاي زندگي مردا تو ايرون، سربازيه! هموني که شايد علت اصلي اين بود که اينطوري فکر کنم. علت اصلي که خواستم خودمو با دخترا با اين ديد مقايسه کنم.
اما قاعده هاي مضخرف براي دخترا بيشتره! قاعده قاعده تهجر! نه آزادي به معناي ولنگ و بازي، که به معناي آزادي براي تجربه، براي بودن، براي آزمودن خويش، براي بروز، براي .....

اعتراف مي کنم، که دختر بودن توي جامعه ما، با وجود مرداي، دور از جون خودم و دوستان و آشنايان، احمق و جاهل و سفت و دماغ گنده و ....سخت و طاقت فرسا هست.
اما مردا هم درد دارند. دردشون شهوت و هوس نيست. دردشون بي درمون هم نيست خدا رو شکر.

دردي از نوع درد جنس مخالف. با ويژگي هاي خودش، که اگر بهش نرسي، خودتو نشناختي. چون اصلا اسمي ازش برده نميشه!

مردا هم روان پريش مي شند. چرا؟ مگه چي کم دارند؟


من چم شده؟ !؟؟

حامد

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

مرغ خوشخوان


يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور - کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمديده حالت به شود دل بد مکن - وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن - چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت - دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه‌ای از سر غيب - باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سيل فنا بنياد هستی برکند - چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم - سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد - هيچ راهی نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب - جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار - تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۵

زمستان


ای کاش زمستون بود
من عاشق زمستونم
چون میتونی لباسی بپوشی که گرمت بشه

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

بسم الله الرحمن الرحيم


به نام خداوند جان و خرد - کزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند بخشنده دستگير - کريم خطا بخش پوزش پذير
عزيزي که هرکز درش سربتافت - بهر در که شد هيچ عزت نيافت
سر پادشاهان گردنفراز - بدرگاه او بر زمين نياز
نه گردنکشان را بگيرد بفور - نه عذر آوران را براند زجور

وگر خشم گيرد زکردار زشت - چو باز آمدي ماجرا در نوشت
اگر با پدر جنگ جويد کسي - پدر بيگمان خشم گيرد بسي
وگر خويش راضي نباشد زخويش - چوبيگانش براند ز پيش
وگر بنده چابک نباشد ز کار - عزيزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفيقان نباشي شفيق - بفرسنگ بگريزد از تو رفيق

وگر ترک خدمت کند لشکري - شود شاه لشکر کش از وي بري
وليکن خداوند بالا و پست - بعصيان در رزق بر کس نبست
دو کونش يکي قطره از بحر علم - گنه بيند و پرده پوشد بحلم
اديم زمين سفره عام اوست - برين خوان يغما چه دشمن چه دوست
اگر بر جفا پيشه بشتافتي - که از دست قهرش امان يافتي ؟

بري ذاتش از تهمت ضد و جنس - غني ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چيز و کس - بني آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن خوان کرم گسترد - که سيمرغ در قاف قسمت خورد
لطيف کرم گستر کارساز - که داراي خلقست و داناي راز
مرو را رسد کبريا و مني - که ملکش قديمست و ذاتش غني

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۵

به چه بازار خرندم


چه کسم من چه کسم من ؟که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم ، گه از ین سوی کشندم

نفسی آتش سوزان ، نفسی سیل گریزان

ز چه اصلم ز چه فصلم ؟ به چه بازار خرندم ؟

نفسی همره ما ، هم نفسی مست الهم

نفسی یوسف چاهم ، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم ، نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم ، که بر آن بام بلندم...

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

اهل دانشگاهم


اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي


اهل دانشگاهم
پيشه ام گپ زدن است
سرگرميموبلاگ زدن است


من در اينجا
سياه مي كنم خانه ها را
تا بسپارند به ماشين
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلمان زنده شود


چه خيالي چه خيالي مي دانم
گپ زدن بيهوده است
خوب مي دانم دانشم بيهوده است


اوستاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من به او گفتم: ميان ترم مي خواهم
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند


اهل دانشگاهم
قبله ام راه دور
جانمازم كتاب قطور
مشق از پنجره ها مي گيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است


درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است


خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم به دانشگاه
به نور آموزش
و به پيام نور سرايت كردم


رفتم از پله راه دور، بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست
من كسي را ديدم
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد


همه جا پيدا بود
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
آموزش از راه دور
مديريت از راه دور
همه دوُر و همه دور
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست تقدير
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم


من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ شهريه را دو سه برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
من در اين دانشگاه
در سراشيب كسالت هستم


خوب مي دانم:
استاد كي مي آيد
او نمي آيد، او نمي خواهد كه بيايد
برگه حذف كجاست
مثلا سايت و رايانه آن مال من است
مثلا بوفه، نقليه و دانشگاه از آن من است
ما مي دانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم
..............................
نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه:
لب فرو بنديم و دم نزنيم!

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

جز من


كسي جز من نمي تواند مرا دوست بدارد

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

دوکاره



یه بنده خدایی می گفت دوتا کار بده که انجامش خیلی مزه داره... یکی غرزدن و دیگری غیبت کردن... می دونید چرا؟ سریعترین و کم هزینه ترین وسیله تخلیه هیجان منفی حرف زدنه...حرف زدن تو موقع ناراحتی و عصبانیت اغلب به غر زدن تشبیه می شه... وحرف زدن موقع دلخوری از فردی نزد شخص ثالث می شه غیبت ...باید موقع عصبانیت دنبال راههای تخلیه ی بهتری بگردیم

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

اخبار



به مشروح اخبار توجه فرمائيد:
حامدي سید اسماعیل حسینی - دانشجوی دیروز - در حال گذراندن امور اداری فارغ التحصیلی می باشد. (اين شخص هيچ نسبتی با شیخ حسن نصرالله ندارد)
بنابر اخبار موثق وی مسیر شهرک غرب و خيابان اسکندر شمالی را از حفظ شده است.
وی در همین راستا علاقه خاصی به خواهر و مادر و برخی روسای دانشگاه آزاد اسلامي پيدا کرده است.


برادر حامد (داداش بزرگه ي حامد) - سيد محد مهدي - پريروز عقد کرد يا شد يا داشت مي شد که شد که شد!
سرکار خانم زهرا عابديني هم شدند عروس مامان و بابام و خواهر من. خوش باشند زير سايه بزرگتراشون ايشالله!

پسر عموي گرامم - دکتر سيد ابراهيم حسيني به همراه خانومشون - سرکار خانوم طيبه فخر - هم عازم ملبورن استراليا شدند. خدا به همراهشون باشه ايشاالله!

اخبار ايران رو نمي دونم از کجا مي تونيد پي گيري کنيد، اما اخبار لبنان رو از صدا و سيماي ايران پيگيري کنيد.
حامد

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

سپنتا


اينترنت
سپنتا خوبه
افرانت بهتره فکر کنم

مدیریت عالیه
پول داریم
اینترنت نداریم
مغزامون در زندان ها و امور اداری تلف می شن
نخاله هامون در راس امور بقیه رو تلف می کنن

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

عوضی



در قسمتی از دنیا - حیوونا زندگی می کنن!
حیوونا حیونی می کنند.
حیووونا ....

بر پدرشون لعنت!
انگار نه انگار که داره جایی ...

این کوفی عنان هم آدمه آخه؟؟؟؟

با این آدما
من
اينترنت نمی خوام
من ماهواره نمي خوام
من رنگ و لعاب نمی خوام
من ميکروسافت و کوکا و بنز و نایک و ياهو و گوگل و چه و چه نمي خوام!
لعنت بر این سکوت مضخرف آدماي به ظاهر حسابي!

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵

فارغ میشم!



دارم فارغی مي شم!
خدا مرگش بده! نمي دونم که حاملم کرد!
تعصب و عدم پيشرفت رو خونديد!
آدم شوخی شوخی حامله میشه! بچه دار میشه! نيازي به تجسم کردن آدم بعنوان بچه نيست!
گاو آدم زاييده! انگار خود آدم زاييده! آخه گاوم کجا بود من.

عجب حالي ميده فارغ شدن!
نوبت هاي مختلفي توي زندگي تا حالا اين دردو کشيدم و اين حالو بردم! خدا قسمت کنه ايشالا!

بعد از دبستان، سوم راهنمايي، ديپلم، مدارک کلاس زبان، کشتي، سيبيل، دانشگاه، کار، و الان ليسانس!
بهم ميگن: يک پسر ليسانسه! عاشق لاس وگاسه! و ....

اگر از من بپرسن اگر برگردی به عقب، باز همين مسير رو طي مي کني؟
جواب خوبي خواهم داد.
نه!!!

از تونل رسالت اين مسيرو ميام!
آخه اين چه سئواليه؟ مگه قراره برگردم به عقب!؟ نه که نه! پس جلوتو بپا!
حامد

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود.
سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، !!!! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوه نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير
.....من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من....


انشا از من نیست

جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۵

مردم همه می جهنميدند


در سردر کاروانسرايی
تصوير زني به گچ کشيدند

ارباب عمايم اين خبر را
از مخبر صادقی شنيدند

گفتند که وا شريعتا خلق
روی زن بی نقاب ديدند

آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند

ايمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنين رسيدند

اين آب آورد آن يکی خاک
يک پيچه ز گل بر او بريدند

ناموس به باد رفته ای را
با يک دو سه مشت گل خريدند

چون شرع نبی از اين خطر جست
رفتند و به خانه آرميدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شير درنده می جهيدند

بی پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف می دريدند

لب های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می کيدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپيدند

درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنميدند

می گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور می دميدند

طير از وکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می رميدند

اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند

با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند