یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

و ابراهيم

سلام
و ابراهيم (پسر عمو) به اسماعيل (من) گفت زبان بخون اي پسر (عمو) تا تو را در سرزمين نيکان (استراليا) ببينم. و من در کف ديدن ابراهيم (پسرعمو) هستم و به آنچه او گفت مي انديشم. باشد تا رستگار شوم.

ابراهيم و خانومش اومدند خونمون. خيلي حال کرديم و لذت برديم از ديدنشون. ايشالله که موفق باشند تو راهي که رفتند. کتاب زبانايي رو هم که خريدم بهش نشون دادم و راهنمايي هاي برادرانه اي هم کرد. کردا!!!!! مهدي هم بردشون رسوندش. چون خونه پدر خانوم ابراهيم (دکتر فخر) نزديکمونه.

اينايي هستند که کسري ميارند؟ کسري چيه؟ کسري يعني سابقه عضويت در بسيج بياري تا 3 ماه الي 9 ماه از خدمتت کم بشه. يک چندتايي از دور و بريمام تو پادگان اين کار رو کردند. خوب خوش به حالشون. اما بدجوري از سيستم لجم ميگيره. خوب که چي؟ طرف فوق ديپلم داره، صرف اينکه سابقه بسيج داره (سواد مواد يوخدو!) چند ماه زودتر از بقيه ميره. ارزشش رو داره؟ بنظر من نداره. درسته که 1 روزم از خدمتت زودتر تموم شه، برد کردي، اما بخاطر اين بري تو بسيج دانشجويي يا هر جاي ديگه. من که خوشم نمياد. اي کاش به آدما، به خاطر چيزي که هستند ارزش داده مي شد. بي خيال از اين ايکاش ها زياده. به اندازه موهاي سرم.

از شنبه تا فردا، اين هم اتاقيم نيست، از اين رو کارام نسبتا زياده. وقت کمتري توي اداره براي خودمه.

اوه اوه. اين خانوما نمي دونم چي فکر مي کنن که اين کولر بدبخت رو خاموش مي کنند توي اين گرما. بابا من خوب مردم از گرما. حالا خوبه خودشون چادر چاغچول سرشون مي کنند.

دعا کنيد تا من رستگار شوم. و براي آن رستگاري برنامه ريزي و کمر همتي ببندم.

سه روز هم هست (به غير از امروز) که طناب مي زنم، دراز نسشت ميرم و شنا (روي زمين) ميرم. اين شکمه بايد آب شه داداش. اينجوري که نبايد بمونه! خوبيت نداره. مردم چي ميگن. (اوه بسه بابا!)

۲ نظر: