یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

ميمون


سلام


بالاخره اون اتفاق ميمون افتاد و قرارداد ساخت منزل ما بسته شد. خونه پدري پدر من، اغراق نگم بعد از 40 سال مي خواد خراب بشه. من از 4-5 سالگي فکر کنم توي اين خونه بوديم. افراد زيادي از فاميل اينجا زندگي کردند. چون خونه 2 طبقه هست، طبقه دوم اکثران به اجاره رفته. عموي بزرگم. دو عموي ديگرم. حميد خدا بيامرز و داداش رضا. از وقتي هم که داداش رضا رفته (يک سال و نيمي ميشه) من و مهدي بالا هستيم. خلاصه! ايشالله که ساخته ميشه و پدر و مادرم (بخصوص مادرم که پله ها خيلي اذيتش مي کردند) در شرايط بهتري زندگي مي کنند ايشالله! حالا دنبال خونه بايد بريم براي رهن! ايشاالله!

عمو مجتبي براي اينکه قرارداد محکمي بسته بشه ، خيلي خيلي خيلي وقت گذاشتند. خدا ايشالله خيرشون بده! اشتباه نکنم نزديک 2 سال در حال رفت و آمد به خونه ما و پيگيري اينکه چي بشه و چجوري بشه بودند. خدا ايشالله براشون هميشه خير بسازه!

امروز و فردا مرخصي گرفتم. امروز ماشين رو دادم مکانيکي و فردا هم مي دم تا برقش رو درست کنند.

و اينکه از دلم بگم.
بي نهايت خسته هستم. خسته بدني نع! خسته ذهني. دلم چروک شده. از اينکه بيکارم و کاري نمي کنم لج دارم. از کاري که الکي براي پادگان مي کنم لج دارم. از عمري که اونجا مي گذرونم لج دارم. البته از خيلي محدوديت هاي ديگه هم لج دارم. مطالعه بنظرم کار نمياد. مي بيني تورو خدا؟ کتاب بگيرم دستم حالم بد ميشه! دوست دارم کار اقتصادي بکنم. نمي دونم والله! از اونورم دوست دارم کتاب هامو گر و گر بخونم! تناقض بديه! کلا حالت بديه! آه! البته با حالي که دارم ... کلي هم کار هست ها براي انجام دادن. يعني اگه بخوام حساب کنم کلي کار مي تونم بکنم اما مطمئنم الان شروعشون کنم، هفته بعد، يا دو هفته بعد بخاطر کاري که پيش مياد کار دوباره تعطيل ميشه! رو اين حساب مخ من مي گوزه! دوست دارم يک نامحرم پيدا شه باهاش حرف هاي محرمانه بزنم. مثل همين جا! شايد زدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر