جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

وان نوت دوباره

همي گويم و گفته ام بارها، كه: اشتباهي نيست مگر يادگيري!
اشتباهي 
اشتباهي
اشتباهي 
اشتباهي

نيست نيست نيست نيستنيست نيستنيست نيست
مگر:
يادگيري يادگيري يادگيري يادگيري يادگيري يادگيري يادگيري يادگيري يادگيري يادگيري

پ.ن. بطرز خوبي در وان نوت افكارم رو خالي و طبقه بندي كردم و از اين بابت خدا رو شكر. بيل گيتس هم كه آدم نيست :ي

یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۸

و من

و من پوست مي اندازم. همينجوري هم نيست. يكسال از اتمام سربازي لعنتي مي گذره. به جد نياز به فكر دارم. و هيچكس بهتر از خودم و افكارم و اهدافم بهترين هم فكرم نيست.

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

آيا

من اینجا بس دلم تنگ است…
و هر سازی
که میبینم بد آهنگ است…
بیا ره توشه برداریم،
و قدم در راه بی بازگشت بگذاریم…

ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟!…

كپي رايت: ذهن خاكستري

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۸

مشكل

+ مشكل من اينه كه ارتباط ندارم
- خوب ارتباط برقرار كن
+ خوب فكر مي كنم اعتماد ندارم
- خوب بايد اعتماد كني
+ خوب فكر مي كنم اعتماد ندارند
- امممممم .... حامد تو مشكلت اينه كه سئوال جواب بي خودي مي كني. همين!
+ آره فكر مي كنم راست ميگي
- يقين كن
+ ببخشيد شما؟
- من خودتم

don't say goodbye

متن

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

بنماي رخ

اميدي نيست پسر ...

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

4 ever

بيست نكته براي شاد بودن
صد و بيست نكته براي موفق بودن
هفتاد و سه راه براي پيروزي
شونصد نكته براي ...
يك فكر براي هميشه

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

چرا كه نه

دست مزن چشم به بستم دو دست
راه مرو چشم به بستم دو پا
حرف مزن قطع نمودم سخن
نطق مکن چشم به بستم دهن
هیچ نفهم این سخن عنوان مکن
خواهش بی فهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم

اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)


+ عقيده دارم، يعني معتقدم، يعني فكر مي كنم، يعني حدس مي زنم، اصلا اينه كه به گمونم غلط نكنم كمي در گذشته گير كردم. بر خلاف روحيات سابقم. كمي پياده روي و تفكر و دوري از روزمرگي ها بنظرم بتونه علاجش باشه. شايدم كوه! چرا كه نه!
+ مصراع آخر اين شعر بالايي، هديه از استاد محبي هست. در شروع كلاس هاش پاي تخته مي نوشت و يك دقيقه سكوت مي كرد.

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۸

اوضاع

شكر خوبه

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۸

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۸

پيشوني بلند

خوش بختانه پيشوني بلندي دارم و دوست دارم اين جمله رو روش بزرگ بنويسم:
اگه فكر مي كني من خرم! خر خودتي!
+ قابل توجه كانديداي انتخاباتي

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸

یکی نغز بازی کند روزگار

در مجموع مواردي كه فراموش مي كنم و فراموش مي كنم و فراموش مي كنم خيلي چيزها هست كه من الان به اين 4 شعر گير ميدم:
  •  بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني - خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني
  • به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
  • سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد - وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد
  • یکی نغز بازی کند روزگار -  که بنشاندت پیش آموزگار (اين بيت رو جمعه اي بابا خوند و كلي باهاش حاليدم. اصولا مراودات با پدر بسيار دوست داشتني شده است!)

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

كسي نيست

كسی من را نمی خواند
صدایی بر نمی خیزد
امیدی پا نمی گیرد

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸

از من بر مياد

.... كه كارهاي روزانه ي خودم رو در اكسل با اين برنامه نگهداري و بررسي كنم ....

شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۸

بابام

الان بابام دعام كرد. مثل هميشه بود اما من بهتر از هميشه حال كردم. دمت گرم و سايت مستدام پدرم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

خواب

امروز امتحان داشتيم كه بصورت تستي در پشت كامپيوترها برگزار مي شد.
من اشتباه كردم و ساعت 2 ناهار رو تموم كردم و براي ساعت 3 خودم رو رسوندم سر امتحان!!
اما متاسفانه بسيار خوابم گرفت و اصلا نفهميدم چي جواب ميدم. سئوال رو مي خوندم وسطش مي خوابيدم تست ها رو مي خوندم و بعد سئوال يادم مي رفت! بعد هم بايد سئوال رو از اول مي خوندم حال نداشتم يك چرتي مي زدم و مي رفتم سئوال بعدي!! 30 سئوال بود كه بيشتر از 600 مي شديم نتيجه قابل قبول امتحان بود. و من 533 شدم. :ي

اشتباه كردم و ناهار رو زود نخوردم!!

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

ندارم

ديگر شبان را دوست ندارم

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۸

سخت تر از سخت

تنهايي
دلم براي مشهد تنگ شده!!

+ قبلا توي چيزشعر دات كام كليپ هايي مي ذاشت به اسم: نه آنچه شما مي پنداريد!!
   چيزي كه مي خونم از نگاه بقيه كه مي پندارند من اونجوري هستم، من نيستم!!
   من در مورد بقيه اصلا فكر نمي كنم

- ديگه خسته شدم ....


|  خسته نباشم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۸

زور

زورم به اینجا رسید. در یک حرکت ژانگولری این محیط را محدود و مسدود کردم.
از این حرکتم بسیار راضی هستم.
حس خوب کنده شدن و خالی شدن و تخلیه. از یک .وابستگی. :-)

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

تخلیه

ذهنم رو خالی می کنم.
می بخشم و می بخشم.


(بیشتر فیس بوکی می خوره اما نوشتم که نوشته باشم!)

پ.ن: خاطره ای از آموزشی:
سرد که بود کرمانشاه. توش شکی نیست! طرفای آخر میان دوره بود. مثلا فرض کن بهمن ۸۵. از کلاس که اومدیم بیرون، کامیونی در حال تخلیه چاه (روت به دیوار) دستشویی بود. خرطومش رو کرده بود تو سوراخ و حالا نخور کی بخور! این یاسین مرادآبادی (در حقیقت اون!‌ خدابیامرزتش! :ی زندست هنوز!) به محمد صدرایی (که ارشد ما بود اما نه به مردمیت هرمس (علیه الرحمه)(مخلصیم)) گفت: ممد!!!؟؟‌خجالت نمی کشی؟؟؟ اونم با تعجب پرسید: چرا؟ مگه چی شده؟ چیزی میخوای؟ یاسین: نه!‌ یه نی بردار به این (اشاره به کامیون) کمک کن دیگه :ي :ي :ي