جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

فردا چه خبره

امروز روزي، سال 83، جد بزرگ بنده، (جد مادري) حاج سيد محمود طباطبايي مرد. امروز سالش بود. هميشه دعاي ندبه حسينيه همدانيها در اين ايام به نام ايشون برگزار ميشه. ديروز و پريروز هم دنبال امور برگزاريش بوديم كه تا حدودي تونستيم كمك كنيم. پرچم زدن و اين حرف ها. خدا مادر بزرگ رو برامون نگه داره ايشالله!
منم قبلا همش كچل بودم. يك بار كه خدا بيامرز بيمارستان بود، رفتيم عيادتش. بنده خدا با بي حالي خاصي خنديد و گفت تو هنوز كچلي حامد جان. و اين خنده حضار رو در پي داشت. و هر چند وقت يكبار من پشتش رو مي ماليدم. يك عكس داشتم كه پيدا كردم مي گذارمش!
تيكه كلام هاي زيادي داشت؛ يكيش گوز به گيست بود.

شوهر خاله عزيز، يك سرويس غذايي راه انداختند. بعد حسابدار داره اما طرف شيطونه. ما رو امروز بردند ديديم به خاطر يك كابل برق 1500 توماني، كاراي ماليشونو تعطيل كردند و كاغذي كار مي كنند. درست شد و گفتند مياي اينجا وايسي پشت دخل؟ من هم گفتم نمي رسم از پادگان بيام. حالا ببينيم چي ميشه. اما جاي خوش آب و هوايي بود هان! كنار مجتمع تجاري ميلاد نور! گادفادر! گفتم برم اونجا، شايد بخت چند عزيز دل برادر رو (از جمله خودم) باز و بسته كنيم. خدا رو خوش مياد؟؟! حالا شايدم رفتم. شايدم نرفتم! آهان. بعدش شوهر خاله يك پولي داد براي اينكه من دربست بگيرم برم خونه. منم تيكه تيكه با شخصي اومدم منزل. اما ميدان ولي عصر ايسته كردم و اين دو كتاب رو خريدم: عامل علاءالدين و عطر سنبل، عطر كاج. (با پولي كه بهم داده بودند. 100 تومان هم گذاشتم روش البته!)
من يك نفر و دوست دارم بدجور گاز بگيرم! البته قول ميدم خوب جوري گاز بگيرمش.

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

بنگريد

اين را بدانلوديد. بچشميد. بلذتيد!

هه هه

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

چغازنبيل

بچه شده ام. بچه. بزرگترها به بزرگي خودشون ببخشن. من ميخوام من ميخوامم ديگه چيه؟؟؟ اون مال تو نيست. نه كه نتوني داشته باشيش! فعلا مال تو نيست. البته اين بچگي رو دوست دارم. فقط بعضي كارا به سن آدم نمياد. اما سركوبش نمي كنم. در اين مختصات زماني، نع! خوب بيوريتم پايين باشه، همين ميشه ديگه. گريه هم نداره! بالاخره بهش ميرسي! نه كه به دستش بياري ها لزومان! بل به طرز فكري ميرسي كه قانع كني خودت رو و تو رو توصيه مي كنم به مطالعه در مورد هوش هيجياني! تا خودت رو كنترل كني. بشناسي.
امروز 2 تا از بچه هاي دانشگاه رو بعد از عهد دوغي (يا شايدم بوغي) ديدم. اكبر و حميد رو توي دفتر امير ديدم. چقدرم خنديديم! باشد تا بيشتر هم رو ببينيم.
چقدر كار ميشه كرد. چقدر ميشه تنبلي نكرد. چقدر ميشه آدم بود. چقدر ميشه بيهوده نبود. از اين برنامه ي اكسلم لذت مي برم :L . لزظزظزذذت :~ !
حامد جان! كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور! خاك شير بخور!
آق حامد! بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني. خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني! و الي آخر:

بشنو اين نكته كه خود را زغم آزاده كني / خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني
آخرالامر گِل كوزه گران خواهي شد / حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
گر از آن آدمياني كه بهشتت هوس ست / عيش با آدمئي چند پريزاده كني
خاطرت كي رقم فيض پذيرد هيهات / مگر از نقش پراكنده ورق ساده كني
تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگي همه آماده كني
اجر ها با شدت اي خسرو شيرين دهنان / گر نگاهي سوي فرهاد دل افتاده كني
كار خود گر به خدا باز گذاري حافظ / اي بسا عيش كه با بخت خدا داده كني

اين هم بهم حال ميده:
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد / دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست / خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد
كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي / حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروّت بر نيامد سال ها ست / تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار / مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند / كس به ميدان در نمي آْيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي بر نخاست / عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
حافظ ز اسرار الهي كس نمي داند خموش / از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد

ديگه چمه؟؟ عمممممممممممم!! بدجوري فاكرم :# ! (از فكر ميادا!) بد فورم!
فكر نمي كني چته؟ چرا اتفاقان به اين بيشتر از همه فكر مي كنم! :)
اينم دختر بازياي من :D. اسمش زينبه. جيگره. صداش رو ضبط كردم. باباشم نمي دونه! اين . اين . اون . اون . اين . آن

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

آزاد

امروز پيش عمو مجتبي و اميرحسين بودم، اين سايت رو از اميرحسين ديدم. جالبه! ريرا! كتاب خانه آزاد فارسي!

برنامه هاي من


قربون خدا برم. عجب چيزايي درآورده. من امروز كه بيوريتمم پايينه پايينه، الان حس اينو دارم كه انگار از 2 ساعت كوهنوردي اومدم خونه!! عجب!!
اين سيستم برنامه ريزي كه تو اكسل درآوردم واقعا عادت هام رو داره تغيير ميده!

بدون شك

شنيدم امشب باز! حرف قشنگي بود. از نوع تامل برانگيزش. اگه كاري نمي خواي بكني اشكال نداره! نكن. اما تو چشم باش لا اقل! ببين. اين حرف حتما حرف يك آدم پره. شايد نقل قول باشه، اما قول اوليه اش ...
چرا اينقدر من احساس خوشبختي، ثروت مي كنم! آقاي خدا. نوكرتم از اينجا تا اونجا.
شك ندارم كه شك ندارم!

يك بازيم گرفت. شروع كنن اونايي كه اهل بازي وبلاگي هستند. هيچ كس از خود رو سرچ كردم. چه جملات قشنگي بعضا آدم مي بينه توي نتايج سرچ.
با كپي/پيست حال نمي كنم!

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

دقت كن

دقت كردم چند روزه كم مي نويسم. هنر كردم! دقت كردن نمي خواد!
كارا خوب پيش ميرن! كدوم كارا! كارام ديگه! خوب پيش ميرن اما هنوز به نتيجه نرسيدن! كدوم نتيجه!؟ داري كم كم خنگ بازي در مياري؟ تو هم مثل من حال نداري؟ من كه حال دارم! ببين! با كسي كه بيوريتميكش پايينه درست صحبت كن.
دقت كردم وقتي بيوريتميكم پايينه موسيقي كلي شارژم مي كنه!

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

به درد بخور

نصرت و حافظه و زبان در قالب amr! از اينجا! دانلودش با دايلاپ هم آسونه!

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶

شد

دلم مي خواست با كسي حرف بزنم، كه زدم!
خدا رو شكر.
ماه رو نديدم!

ولش كن

دلت مي خواد با كسي ... ولش كن.
از همين ولش كن ولش كنا، بدم مياد!

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

ساعت


ديروز صبح از خواب پا شدم كه برم پادگان. اين ديگه تا حالا اتفاق نيفتاده بود برام. ديدم لباس پادگان تنمه!! يعني از شب تا صبح بيدار شدم پوشيدم جاهام رو جمع كردم بعد با همون لباسا گرفتم خوابيدم. عجب پروسه ي جالبي!
به دنبال اين عكس گشتم. به اين بابا دقت كردم. (يه به قولي به اين خواهر!) بعضي وقتا اين حالت رو دوست دارم. تنهايي! اما فقط بعضي وقتا.
ديروز همايش بهداشت بود پادگان و اصلا سر واحد نرفتيم. خيلي خنديديم. يك بابايي رو آورده بودند ايدز داشت. از نحوه مبتلا شدنش مي گفت. يك دكتره ديگه آورده بودند بلد نبود جلسه رو بچرخونه. چقدر بچه ها مسخرش كردند. فكرشو بكن 500 600 تا سرباز بهت بخندند و در جواب سئوالت كه پرسيدي آيا حاضريد 10 دقيقه وقتتون رو بديد به من تا براتون در مورد بهداشت رواني صحبت كنم، همه يك صدا بگن نخييييييير! از شدت خنده اشكم دراومده بود!
از محمود 4 تا فيلم گرفتم. taxi driver، dorm daze، the family man و the animal.
يك حرف قشنگي پريروز اين هم اتاقيم گفت. از خودش بود ظاهران. اينكه امروز ميگي فردا، و فردا برات مهم نيست ديروز چي گفتي! (يا يك چيز توي اين مايه ها! دقيقش يادم نيست الان!) عجيب اين جمله نظر من رو به ساعت و زمان مشغول كرد.

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶

شلوخ

رفتم خونه. از سمت بازار رفتم. پياده. شلوغ بود. خيلي! خونه، هم داره، خوب، پيش ميره، شكر خدا!‌ هر چند تاخيري داشت اما بالاخره داره پيش ميره!

زندگي نمي كنم

واي! هوا بهاري شده! بد فرم باهام داره شنا مي كنه هوا! بارون! بهار! منم حساس!
خسته شدم! 23 روز بيوريتمم اينقد بوود حالا داره ميره پايين. اما بعدان مياد بالا اصلا نگران نيستم.
يكي از بچه ها 2 روز ديگه كارتش رو ميگيره. براي كار پيگيري كرده بوده، گفت وزارت راه با پايه حقوق 250 ميگيره. بعد حرف زديم گفته شد كه توي اين مملكت تازه جوون بايد از 30 شروع كنه!‌ همه خيال مي كنن بيان بيرون حقوق ماهي 1 ميليون در انتظارشونه! از بس اومدن بيرون براشون ارزش داره!
خسته شدم؟ نخير! من توپ توپم. بزني زمين هوا ميرم. نميدوني تا كجا ميرم!
شنبه كه پست بودم طرف ساعت 10 شب برقا رفت. نور مهتاب كل محوطه رو روشن كرده بود و من يك ربع توي اون نور راه مي رفتم. و اين شعر كه اصلا حفظ نيستمش، به يادم اومد:
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون جان مشيري عزيز
(من فقط خط اولش رو حفظم!)
شبهاي پادگان! دلگير هست بسي زياد!
بابا چرا ما زندگي نمي كنيم! زندگيمون همش حاشيه هست! هوشمندانه هم اينجوري شديم. يعني قصد و غرضي در كار بوده. يعني ميگي نبوده؟ من كه ميگم بوده. زندگيه بعضيامون با بعضي ديگمون فرق زيادي داره. ماديات و معنويات رو نميگم. دغدغه ها و دل مشغولي هاي متفاوت! عادت هاي زندگي! طرز فكرها! از اين نظر نگاه مي كنم كه همه چي افراد رو بگيرن ازشون، ببرنشون جاولقا! چي كار مي كنن؟ مثلا من اونجا ريدر ندارم چي كار مي كنم؟ به چيا فكر مي كنم؟ اين مال خودم و خونوادم و محلم و محل كارم و شهرم و استان و .... حالا وقتي جامعه بزرگتري از خودم رو (كشور و فرهنگ) با سايرين مقايسه مي كنم، مي بينم كه ما زندگي نمي كنيم!

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۶

اي بابا

جوش زده پشتم!

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

draft

امروز هفتم نيره رو تهران برگزار مي كنند.
اين مطلب توسط ارسال به آينده بلاگر داره ارسال ميشه. در لحظه ارسال كه حال خوشي ندارم. اصلا حال ندارم. اميدوارم برسم خونه يك ناهار يك دوش و يك صحبت با دوست، حالم رو جا بياره! مياره!

نمي خوام


نمي فهمم! ‌نمي خوام هم بفهمم! تو فهميده!‌ من نفهم!‌ فعلا تو سوار كاري!‌ بتازون ببينم به كجا مي رسي؟ چي عايدت ميشه!
اي لعنت بر اين اجباري در اين روز تخم مرغي!

چيپس جديد با تو

با نهايت شدت عرض مي كنم كه اي ..... توي روحت!‌ با توام!‌ اي گوه! بعد از يك پست، طرف برگه همه رو نميده خروج كنند. سر اين كه 10 دقيقه صبح بيشتر خوابيدند!

الف - آلت تناسلي
ب - آلت تناولي
ج - آلت قتاله
د - آلت گير نده كه اصلا حال و حوصله اين جور سانسور ها رو هم ندارم!‌ خدايا!‌ اين چه موجوديه آخه! دهن ما را زد اين لاكردار! مرد هم كه گريه نمي كنه! پس براي چي گريه رو گذاشتي؟

جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

تفكر زائد

تفكر زائد از دكتر محمد جعفر مصفا را مي خوانم. پدرم گرفته از كتابخونه ادارشون. خودم ميرم مي خرمش!
درباره انديشه‌هاي مصفا
در من فكر مي كنم.

بازي


بازيم گرفته اما بازيه هم بازيش گرفته. زودي همشون باختن الا اين rummy squares. شايد يك ربع هم نشد. زد تو حالم. مي خواستم بيشتر ببازم تا بيشتر ببرم :D