دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵

آگوتان

سلام ننه (به وبلاگمم هان! عين بچه ننه ها هر چي ميشه آدم مياد همين جا ميگه ديگه. مگر نع؟)

ديروز:
مشغول جشنواره بودم از صبح تا 10 شب. با آنژانس (آن+ژانس) آمدم منزل و خوردو خواب. سينما ماورا رو هم جا موندم. شايد امشب ديدمش. در روز سعي همي کردم تا وبلاگ ببينم (با استفاده از اينترنت اونجانه) به اين نتيجه رسيدم که عجب کار درستم من. چرا؟ ميگم عزيزم. از اونجا که اکثر دوستان در پرشیان بلاگ و بلاگ اف عا، مي نويسن، و اونجا 99.98 درصد، اين وبلاگا رو نمي ياورد. خيلي هم زياد شده متنايي که مي خونم و مي بينم ملت با کار کردن با وبلاگاشون بخصوص با اين دو تا سرويس وطني مشکل دارند. حالا کار درستيه من اينه که يک سرويس دهنده خارجکي انتخاب کردم، و اين دوستان يک سرويس کننده وطني! (شايد هاست اين دوستان هم از نوع سرويس کننده باشه ) - (خداييش دهنم سرويس شد. هي ميزدم نميومد. شک مي کردم به خودم که شاید پام روي سيم باشه. ولي نبود که) + 34 * 345 / (آلفا منهاي دو در انتگرال نامعلوم مفقودالاثر مجهول الهويه)sin.

بحثِ دهندگي، گيرندگي و از اين قبيل من رو ياد اين مطلب ميندازه. که. همسران، باید براي هم، تصمیم دهنده باشند تا اينکه بخواهند گيرنده و يا سازنده باشند. البته سازنده هم باشند خوبه. همسر باید آزادگذارنده باشه. حالا اين که يکي از طرفين به اين حد از بلوغ نرسیده باشه که قدر و منزلت آزادي رو بدونه، باعث تاسف هست براي اون يکي طرف. بعله! عرض مي کردم. همسر باید شادی دهنده باشه، از بین برنده غم و غصه و اضطراب باشه، باید انرژي دهنده باشه، بايد ويتامين باشه از نوع ث، آ، الي ... ن - و - ه - ي ! بايد به روابط مشروعيت بده . بايد ... يه سئوال ننه! ادامه بدم سانسور مي کني؟ - ننه: ننه و مرض. ادامه بده تا خوودت بفهمی. - من: نه ننه! چه کاريه ، با هم نشستیم داریم صحبت می کنیم دیگه. خون خودت رو هم کثیف نکن .

خلاصه. ديشب هم آقاي امامدادي کلي از خاطراتشون از جنوب که 3 سال اونجا بودند تعريف کردند. مي گفتند جايي بودند به اسم جزيره هنگام. معلم مدرسه هاشون بودند. از عادات و فرهنگشون مي گفتند. بـــــعـــــــــد عاره، بــــــــــــــــــــعـــــــد، می گفتند یه بار یه عروسی رفتند. چون رفیق بوده با داماد رفته منزل و حجله رو دیده. چه چیزی بوده. با طناف از 4 طرف سقف طناب آويزون کرده بودند به چه ضخامت و تخت رو روي اون علم کرده بودند! پتوهايي که از دوبي آورده بودند و کلي پولش بوده و کلي چشم نواز و البته پوست نواز. مي گفت، مي گـــفـــت، هيچي بابا! ميگفت آدمو وسوسه مي کرده، نشون به اون نشون که عروس و داماد 3 روز پس از عروسی از اونجا اومدند بيرون و نتيجه کارشون رو هم به همــــــه با چه شعفی نشون می دادند. غذا رو هم توی اين مدت براشون سرو می کردن. خدا قسمت کنه.

امروز:
صبح علي الطلوع ساعت 6 رفتم مطب دکتر مافی، هفت حوض نارمک. جهت پوست سرم که پر از جوش هست و دیشب کلی ازش خون اومد. بعد از 10 ثانیه که من تازه رسیده بودم، دکتر تازه اومد و من نفر سومی بودم که اونجا رسيده بودم. نوبتم که شد، گفتم که 2 سال پيش اومدم پيشت. داکسي سايکلين دادين بهم. همه جوره پرهيز هم مي کنم. بعد از يکسال قطع کردم داکسي سايکيلين رو و سوربيتول استعمال مي کنم (يعني مي خورم) و ...

نگاهي کرد و گفت دوات همون داکسي سايکيلن هست. اما اگر مي خواي که ريشه کن شه؛ بايد يه دوره 6 ماهه آگوتان بخوري که گرونه. با بيمه برات در مياد ماهي 50.000 تومان (يه طوري مي خنديد که لجمو در مياورد). گفتم نع! مي خوام برم سربازي مي ترسم مرتب دوره رو رعايت نکنم. حالا جالب اينجاست که بيمه من تا برج 3 سال 86 هست. البته جالب هم نيست. مسخره هست. اين چند سالو سر کردم، 2 سال ديگه رو هم سر مي کنم. شکر خدا فهميدم که لاعلاج نيست هر چي هست. چند تا دوا داد که البته مصرف می کنم تا حاد تر از این نشه.

اما برگشتنه. نمي دونيد چقدر خدا بهم رحم کرد. چقدر ته دلم خنديدم. چقدر حالت بديه. خدا نصيب هيچ کس نکنه و هر کس عزيزي رو چه اينجوري و چه جور ديگه از دست داده خدا بيامرزتش. داشتم اريب خيابونو با حالت دو رد مي کردم که يهو کاميوني که جلوم بود زد رو ترمز، منم خوردم با صورت بهش، بعدش پرت شدم با باسن مبارکم عقب و افتادم روي زمين. عينک و کلاهم و خودم سه طرف افتاده بودیم. شانس آوردم سواري که پشت سرم بود با فاصله زيادي اونور تر ترمز کرده بود. وگرنه ميرفتم پيش اونايي که صدام مي زدند مي گفتند: بيا اينور، يالا، تو ميتوني، کم مونده ، بيـــــــا (مثل اونايي که مي خوان خط پايان رو رد کنند) ... خيلي نامردن به خدا . خيلي نزديک بود. حسش کردم. دستم اينقدر درد گرفت.

حالا بگو از چي مي خنديدم ننه؟ از اين مي خنديدم که ساعت 7 صبح، کلت با اين اتفاق منگ بشه . حتي دوست ندارم فکرشو بکنی.

صحنه تصادف در زير آمده است. منم بلند شدم براي همه دست تکون دادم و گفتم زنده ام. همه هم مي گفتن: حامد دوست داريم، حامد دوست داريم، حامد دوست داريم ... ما منتظر دوميش هستيم، هيج جا نمي ريم همينجا هستيم ... مثل اینکه جدی جدی قصد جان ما را کرده بودند سلطان بانو ...

اين متنو چند بار توي روز تکميل کردم. الان با راهنمايي ساني خانوم و دکتر داروخانه فهميدم که آگوتان نه، و راکوتان. و عجب چيزايي هم ازش پيدا کردم. درست نيست الان برم سراغش. چون آزمايشاي مرتب داره و عوارضی که اگر تو سربازي تجربه نشن بهتره.

ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد اينو ميگه:

تأثیر دارو:

در هفته‌های آغازی درمان احتمالآ جوش های شما شدیدتر می‌‌شود. این به خاطر آنست که در ابتدا پوست در مقابل دارو عکس العمل نشان می‌دهد و با تولید چربی بیشتر سعی در تعدیل شرایط دارد که افزایش ترشح چربی منجر به تولید جوش های بیشتر می‌گردد.در این خصوص نگران نباشید .این امر نشان دهندهٔ آنست که دارو مؤثر واقع شده است.

بعد از این(حدودآ از هفتهٔ سوم به بعد)میزان آکنه بطور شگفت آوری کاهش می‌‌یابدو این بهبودی حتی پس از اتمام دارو نیز ادامه پیدا می‌کند.

توصیه‌های طول درمان:

- اگر در طول درمان حامله شدید،فورآ دارو را قطع نموده و پزشک خود را در جریان قرار دهید.توصیهٔ من اینست که در طول در از داروهای پیشگیری کننده استفاده کنید.
- در طول درمان همواره با جلسه‌های منظم پزشک را از حال خود مطلع کنید.همچنین سطح کلسترول خون نیز باید بطور ماهیانه آزمایش شود.
- بدون مشورت پزشک دارو را قطع نکنید و میزان مصرف را نیز تغییر ندهید.
- دارو را در مواردمشابه مصرف نکنید و مصرف آنرا به دیگران توصیه نکنید.
- بدون مشورت پزشک هم‌زمان از داروهای دیگر استفاده نکنید.
- در طول دورهٔ درمان و یک ماه پس از آن از اهدای خون اجتناب کنید.
- تا حد امکان از قرار گرفتن در معرض نور خورشید دوری کنید و از کرم های ضد آفتاب استفاده کنید.در طول درمان حساسیت پوست شما نسبت به آفتاب افزایش می‌‌یابد.

- از کیسه کشیدن پوست اجتناب کنید؛زیرا به علت حساس شدن پوست احتمال ایجاد گودال(scar)روی پوست افزایش می‌‌یابد.
- از مصرف مشروبات الکلی در طول درمان خودداری کنید؛زیرا باعث عوارض کبدی خواهد شد.


عوارض جانبی:

- هر دارویی یک سری فواید و یک سری عوارض نا مطلوب است.رؤاکوتان نیز از این امر مثتسنی نمی‌باشد.
- تمام این عوارض در یک فرد دیده نمی‌شود ولی احتمال وقوع هر یک وجود دارد.
- خشکی لب:بارزترین عارضهٔ این داروست که با استفاده از کرم های چرب کننده مثل کرم وازلین مرتفع می‌شود.
- خشکی دهان،بینی،چشم:دراین موارد در صورت تمایل می‌توانید از قطره چشمی و کرم داخل بینی استفاده کرد.با توجه به خشکی چشم استفاده از لنزهای چشمی توصیه نمی‌شود.
- خونریزی بینی:معمولآ در هفته‌های دوم یا سوم که خود به خود مرتفع می‌شود.
- درد خفیف مفاصل و ماهیچه ها خصوصآ زانو
- احساس خستگی و سردرد خفیف
- حساس شدن پوست به آفتاب و آفتاب سوختگی
- افزایش ریزش مو:اکثرآ زودگذر ولی در موارد بسیار نادر ممکن است دائمی‌شود.
- این عوارض عمومآ ملایم و زودگذرند.اکثر آنها پس از اتمام دورهٔ درمان رفع می‌‌شوند.در صورت مشاهدهٔ این عوارض فورآ دارو را قطع کنید و پزشک خود را در جریان بگزارید:
- حالت تهوع
- استفراق
- سردرد شدید و مزمن
- تاری چشم و اختلال در بینایی
- احساس افسردگی شدید

علائم افسردگی اینها هستند:
احساس غمگین بودن دائمی،بی علاقگی نسبت به کارهایی که قبلآ به آنها علاقه مند بوده اید،خوابیدن بیش از حد و خواب های پریشان،تغییرات اشتها و وزن بدن،احساس اضطراب دائمی،گریز از دوستان و آشنایان،احساس بی حوصلگی همیشگی، احساس پوچی و گناه.

البته علائم افسردگی همواره در حد زیاد ودائمی افسردگی را اثبات می‌‌کند.
عوارض جانبی این دارو نباید شما را نگران کند،ممکن است هیچکدام از این عوارض در شما مشاهده نشود.


با جست و جوي خارجيش هم ميشه بيشتر فهميد. از اين کليک ...
اينم از من.

ساعت+خريد ->

  • آخرين ساعت خريدم، کي بود؟
  • آخرين بار، ساعت خريدم
  • آخرين ساعت ها، خريدم
  • آخر، ساعت خريدم
  • آخر خريد، ساعت رو ديدم
  • ديدي ساعت خريدم
  • اينا رو کي نوشته ؟ ؟ ؟ ؟

باشد تا باز بتوانم بنويسم ننه جان

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

کتاب خانه ملي

سلام.
اصلان حال و حوصله اي ندارم. انگاري که خستگي چند سال رو دارم تو چند لحظه مي فهمم. خستگي یا بخاطر کارايي که کردمه، يا بخاطر کارايي که نکردم و در نتيجه بعدان بايد بکنم، يا کارايي که بايد بکنم بهر حال در آينده، يا ديگه نمي دونم چي بگم. فکر و ذهن مشغول. نگاهم بي رمق. دست و پا کرخت. اونوقت 1 دي بايد برم پا هم بکوبم توي پادگان. موندم چرا سنم اونوقت 26 نشون ميده. از اون مواقعيه که اگر يکي با همين شرايط مي ديدم از دوستان، مثل يه آدم 40 ساله نصيحتش مي کردم ولي خودم الان حوصله در و ديوار رو هم ندارم.

امروز رفتم کتاب خونه ملي، عضو شدم. هر چي باشه محيط جديديه، تجربه جديديه، آدماي جديد مي بينم و از همه مهم تر، ... اهميتشو نمي دونم، شايد همين که از مدرک ليسانسم يه استفاده اي شد که اگه ليسانس نداشتم نمي شد. برم ببينم درساي ارشد براي پيام نور تو رشته مديريت چي چيا هستند. تا سربازي خودمو اينطوري سرگرم مي کنم. تا چند وقت پيش فکر مي کردم اونطور که مي خوام سربازيم سپري ميشه. اما خوب نشد. حتما درش هم حکمتي هست که من نمي دونم در اين لحظه.

فردا ميرم دوباره در خدمت جشنواره خوارزمي، چندي کار و امور کامپيوتري دارند. مي خوام ازشون بپرسم ميشه تو هفته چند روزي رو برم پيششون با نت کار کنم يا نه؟ چون خطشون سريعه. جون ميده براي دانلود. اينجوري ديگه پول براي اينترنت هم نمي دم. بنده خدا خانم باقري زنگ زده که 60.000 رو بگيره. گفتم که منصرف شدم. به همين دليل که ميرم سربازي و ممکنه جايي فراهم بشه که اينترنت داشته باشه و اون پولو دادن برام مقرون به صرفه نباشه. بازم بنده خدا ناراحت شد، چون که 1 آبان برام فاکتور زده بود و مرجوع کردنش مي برتش زير سئوال. خوب من ازش معذرت خواستم، اما اگر همون 2 باري که منزل بودم تا بيان پولو بگيرن، ميومدن، ديگه به اينجا نمي رسيد که من منصرف شم. خداييش از سرويسشون فوق العاده راضي ام. فوق العاده. افرانت رو ميگم ها.

گفتم حوصله ندارم؟؟ آره! حوصلـــــــــــــه ندارم.

چقدر فکر بکر داشتم به خيال خودم. هـــــــــــــــــــــــــــــــــــي هيي!

از ديدن و شنيدن خبر، بدم مياد. من رو منحرف ميکنه. اين گليمچه فوق العاده هستش. خدا کنه فوق العاده بمونه باز. خبرهاي روزو شب و نصف شبو طنز و فلان و بهمانو و واقعيت ها رو طوري مي گه که آدم لذت ببره. تو نظراتش هم خوب چيزايي ميشه گير آورد. چه از نظر جنس مخالف (گفتم بگم که بعدان نگين نگفت ها). چه از نظر محتوا.

به يکي از دوستان SMS اي شوخي کردم که 101 درصد ناراحت شد. ولي من فقط قصدم شوخي بود. حالا اون اگه فکر کرده من نظري بهش داشتم، ازش معذرت خواستم و مي خوام.

بهم گفتن که خودمو ناراحت نکنم. منم ميگم چشم. من خيلي حرف گوش کنم. بخصوص حرفاي مفت رو.

از من پرسيدن کامپيوتر رو از کجا و چه سني شروع کردم. گفتم سن و سالم يادم نمياد ولي يادمه از زمين هاي خاکي پايين شهر. بعد گفتن عاي کيو، از اونجا فوتبال رو شروع ميکنن، منم گفتم خوب منم فيفا 1990 رو از اون موقع با کامپيوتر شروع کردم.

برم ذرت بخورم.

4 ساعت بعد:

داداش رضا اومد. يک فيلم ترسناک آورده بود که ديدم. خانه مرگ. حالا هر چي از متن مي خونم نمي فهمم. اميد زيادي به زندگي دارم. عجب فيلم به موقعي بود.

جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

جمعه

سلام بر دوست.
يک سئوالي تو ذهنمه از چند وقت پيش. آقا. خانوم. بعضي وقتا، دولتمردا يا نامردا، مي بينن نياز دارند، به حضور مردم، آي تو بوق و کرنا مي کنن که بيايد که حضور شما باعث تسلاي خاطر ما، مشت و لگدمالي دشمن، فلان و بهمان مي شود. خوب اين قبول. به واقع پويايي مردم بر روي همه حتي تک تک ما اثر ميذاره. آما حرفم چيز ديگه هست. اين همه مردم بيان و برن، صرف اينکه براي خودشون نفع داشته باشه؟ کي نفع مي بره؟ از اينکه حضور باعث مشروعيت بخشيدن به امورات شما بشه، خوب پس چرا امورات مشروع نيستن؟ چرا ملت رضايت عمومي ندارند؟ چرا اعتمادي به هيچ کس ندارند؟

من خودم، فيلم مسافر ري رو تو جشنواره چند سال پيش رفتم با يکي از دوستام ببينم. مصادف بود با 22 بهمن. صبحش چلوغ و پلوغ همه در جهت تاييد اين تاريخ و يادبودش اومده بودند بيرون، عصري که داشتم با اتوبوس مي رفتم سينما، يه عده پليس افتاده بودن به جون يک پسر که داشته با يک دختر توي خيابون راه ميرفته. دختره شاکي نبودا، اما نمي دونم براي چي پليسا داشتند پسر رو مثل يک مجرم مي زدند ؟ صداي پير و جوون در اومده بود توي اون صحنه که اين چه صحنه اي يه؟ عده اي هم مي گفتند تقصير خودتونه. صبح ميريد براشون راه پيمايي، عصر هم اينجوري از خجالتتون در ميان.

برخورد با قتل و تعرض به مرد و پسر و دختر رو نمي گم. گير دادن به پسر و دختر رو هم نمي گم. اينو ميگم که بابا!! ملت براي شما همه کار مي کنن. حتي کارايي که نه خود ملت انتظار انجامش از طرف خودشون را دارند، نه مسئولين مملکتي، نه اونوري ها. خوب. پس اين کاراي ملت براي چي انجام ميشه؟ نبايد از اين فرجه زماني که براي حکومت شما پيش مياد، بهره بگيريد و اعتماد ملت رو بيش از پيش جلب کنيد؟ هر انتخاباتي که ميرسه، از در و ديوار ميشنويم که دشمن فلانه، دشمن بهمانه .... خوب آخه ما تو کشور خودمون، تو شهر خودمون، تو محله خودمون، دوست و دوستي نمي بينيم. دزدي مي بينيم، قاچاق مي بينيم، ترياک و ... مي بينيم، نزول مي بينيم، رشوه مي بينيم، اداره هامونو مي بينيم، محدود کردن اينترنت رو مي بينيم، اختلاس و ناتوانايي مسئولين جهت برخورد با اونها و به سخره گرفتن ملت رو مي بينيم که با شعارهاي تکراري و بچه گانه روزها رو سپري مي کنه براي مردم.

از اين حرفا انتظار داشتن فردايي بهتر ندارم. هدفم فقط خالي کردن کللمه.

اين حالت هيچ وقت دوست ندارم براي خودم پيش بياد، چون منطقي نيست. اين حالت اينه:
ديديد بعضي وقتا جلوي بعضيا (دوست و آشنا) به خودتون بد و بيراه ميگيد؟ مثلا من چه احمقيم؟ چه خلم؟ چه ديوانه ام؟ و ... آيا حق مي ديد به مستمعين اين حرف که بعدان به شما برگردن بگن احمق، نشون به اين نشون که خودت گفتي؟؟

حالا اگر کسي اعلام کنه که من نوکر ملتم، من مي تونم انتظار داشته باشم که بگم بياد برام نوکري کنه ؟ اين بچه گانه ترين انتظار از طرف منه. اما نشون بچه انگاشتن مخاطب هست. مثل الکي خوش بودنه. مثل سر کار گذاشتنه. مثل سرگرم کردنه. جهت هدف خود. که ايکاش هدفي هم باشه. خدمت تبديل به ضرر زدن، به خطر انداختن، ايجاد فرصت براي يک عده ديگه و ... نشه.

تعريفي از زندگي، هيچ کس، هيچ کس، براي مردم تدوين نکرده توي ايران. هر که آمد و عمارتي نو ساخت، رفت و منزل به ديگري پرداخت.

لينکاي جالبي رو که مي خوام بذارم همشون اينجا هستند. بريد بلذتيد.
اين هم لينگ طراح بالاترين که بهتر و بيشتر ازش گفته.

پنج شنبه

سلام.
اين اسامي خوش اومدني هام در سمت چپ رو، بينشون فاصله انداختم تا خواناتر باشند لااقل براي خودم. از اينکار بسيار خور+سند+ام (خرسند هم شاید باشم ).

امروز رفتم با رنو دماوند. جهت ابتياع 16 کيلو زرشک . خداييش خوب بود. برگشتنه آي حال کردم. آي هال کردم. مسير برگشت فقط 3-4 ماشين بودند، در حاليکه مسير مخالف، حداقل 300-400 تا ماشين بودند که ميرفتند به طرف شمال. اونم توي ترافيک. بر تعدادشون هم افزوده مي شد و همچنين بر ذوق من براي رويت تعداد بيشتري ماشين. ساعت طرفاي 8 صبح بود که بر مي گشتم. خوب من ساعت 6 راه افتادم بنده هاي خدا. بايدم لذت ببرم. مي دونيد خودتون که خواب صبح چه مزه اي ميده؟

با علي پسر دايي امروز عصري رفتيم خلاف. خلافه چي؟ قليون در يکي از اين سنتي خانه هاي طرفاي ميدون ولي عصر. قديمي بود. عکس تختي، علي پروين، عباس جديدي و خيلياي ديگه هم بود که با من عکس ننداخته بودند نامردا. جمعيت کمي اونجا بود، چون خوب وقتي رفته بوديم. همه جوون بودند. در حيني که دو نفري، دو تا قليون مي کشيديم، يکي هلو و اون يکي پرتغال، 4 تا پسر هم وارد شدند که بنظر مي رسيد دانشجو بودند. کلاسور و کتاب به دست. خيلي جالب بود. و از اينکه چشم مي چرخونم و آدماي مثل خودم رو مي بينم خوشم اومد. فکر مي کردم همه عين صاحاب اونجا سيبيل از بنا گوش در رفته وترسناک باشند. صداي موزيکي برامون پخش کرد. ديد ماها يه جورايي پاستوريزه هستيم، توضيح داد که آهنگ ماله 40 ساله پيشه. هميرا+پرويز ياحقي+گلپا ..... خداييش هم شعراش، هم موسيقيش معرکه بودند. وقتي سرتو بالا ميگيري و دود همه جارو فرا گرفته، چه رومانتيک و رويايي . از آخرين جلسه خلاف (قليون) اشتباه نکنم 4-5 ماه مي گذره. تابستون با همين علي و همون ميثم رفتيم.

مهدي هم با خانومش رفته مشهد. وسط مراسم خلاف زنگ زد. گفت کجايي؟ گفتم با علي، خلاف کاري مي کنيم. گفت تو اونجا علي رو برداشتي رفتي خلاف، ما هم با ميثم رفتيم خلاف. رفته بودند پارک ملت، اما از شدت سرما نتونستند بازي بازي کنن. به تفريحات سالم ديگه حتما روي آوردند ديگه.

فردا صبح هم اگه بيدار شيم، استخر براهه. البته سعي مي کنم بيشتر به شالاپ شلوپ بپردازم تا خواب. هفته پيش فقط خواب توي استخر بهم مزه داد.

کتاب خوني رو هم دارم لک و لک شروع مي کنم. يه جمله از اولين کتابي که خوندم: (اسمشو نمي گم )

در جامعه اي که پول دارش بي سواد، و با سوادش بي پول باشند، چطور انتظار داري کتاب خوني و خريدش رونق بگيره؟

علي داره براي يه موقعيت جديد کاري اقدام مي کنه. گفت طراح سايت مي خوان. گفت که کمکش کنم و احتمالا کار هم بهم پيشنهاد بدند.

آهــــــان. اين علي، پسر عوضي، به محض اينکه من برم سربازي، سربازيش تموم ميشه (خنده از شدت لج). آي به ريش من مي خنده. عاي مي خنده. البته طفلي حق داره. با زير ديپلم رفته سپاه. اذيت شد خوب کمي. چند روز هم بازداشتي خورده به خاطر پرخاش به مافوق و اين حرفا. بچه اييه که اصلا حرف زور تو کتش نميره. خوب اينم اينجوريه ديگه. آخر همه مسخره بازي هاش هم ميگه که سربازي اي که تو ميري بعض منه. ليسانس داري. کامپيوتر بلدي و از اين اراجيف ...

مرده شور آدم زبون نفهمو ببرن !.! بابا! قرار بود اين همسايه با شعور و دوست داشتني ما، 15 آبان، يعني 3 روز پيش تشريف ببرن ... همين حالا سرو صداشون براهه. ساعت هم 15 دقيقه بامداده. اي خــــدا. صبر! صبر! صبر!

امروز، پسرخاله مسعود قندچي با خانومش کيانوش رو هم ديديم. اومده بودند که زرشک ببرن. خانومش مي گفت، من موندم! چرا مردا قبل از ازدواج پايبند انگشتر داشتن هستند، اما بعد از ازدواج قيدشو مي زنن و 1001 بار گمش مي کنن؟ من که فعلا تو قبلشم. گفتم بهش که يه انگشتر دارم که 5 ساله دستمه، و تعجب کرد. آره. ما اينيم !

خدايا. ريش دارم. قيچي هم که خودت داري. ببينم چي کار مي کني ها!

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

جالبات

بابا اين چيزا هم جالبنا!

همه چيز منحصر ميشه به ايران فقط.

عمو فري هم متناش هميشه قشنگن و پيغام دار در گليمچه سحرآميز.

يک چيز ديگه. اين پرشيان بلاگ يه باگي تو فلش هايي که بعنوان تبليغ طراحي مي کنه داره . اسپيکرو تيک دار مي کنه.

احمديه

سلام.
امروز رفتم مدرسه راهنمایی احمدیه اسلامی. من سال تحصیلی 79-80 توي اين مدرسه امور کامپيوترشون رو انجام ميدادم. اولين جلسه که رفتم مدير مدرسه، آقاي حاج آقا منصوري، يک کار پرينتي داشتند که از قضاي روزگار پرينترشون هم کار نمي کرد. من پرينتر رو راه انداختم و کار ايشون هم راه افتاد. و من رو قبول کردند. 2 يا شايدم 3 روز تو هفته (دقيقا يادم نيست) ميرفتم اونجا در قبال 20.000 تومان. کار خوبي بود. پس انداز کردم اکثرشو. بعد از اون مدت، يعني تابستون 80 که ديگه براشون کار نمي کردم، اولين سايتمو طراحي کردم براي عموم دکتر سيد ابوالقاسم حسيني. پولي که گرفتم به اندازه يک سال کار در اون مدرسه بود. شکر. شکر. باهاش پرينتر رنگي خريدم، و ... (بگم که مسئولين هاستمون که اون موقع مروا بود، تلفني به عموم گفته بودند که اين کار، اصلا در حد کار اول نيست. چون اولين کارم بود. (اين يعني تعريف ديگه؟ نع؟))
حالا اينو بگم. رفته بودم اونجا که گواهي همون يکسالو بگيرم. کلي گرم گرفتند باهام. توي دفتر اساتيد با معلما که تک تک ميومدن سلام و احوالپرسي مي کردم و از شکولاتي که گرفته بودم براشون تعارف کردم. مي گفتن عروسي؟ گفتم نه بابا. سربازي.

مسئول زيراکس اونجا، پيرمرديه. مي گفت توي اين همه سال، اين همه اومدنو رفتند، هيچ کدم تو نيستنو همه مي خوانت. خوب لطف داشت. ولي کلي خاطره خوب خوب دارم از اونجا.

  • با پسر مدير، محمد منصوري، يک سال از خودم کوچک بود، و يزد برق مي خوند آزاد. صميمي بودم. از برق تلفن عمومي که اومده بود توي مدرسه، ميرفتيم توي اينترنت. اونم چون بعضي وقتا بيشتر از من مي رفت اينترنت، کلي عکسهاي جالب (به قول حاج آقا در فيلم ازدواج به سبک ايراني، صور قبيحه) داشت که مي ديديم.
  • همين اينترنت، باعث شد بشم اين چيزي که الان هستم. کلي چيزا رو از همونجا ياد گرفتم. از بعد ازعيد، وقت آزاد بيشتر داشتم، عملا از ظهر به بعد توي اينترنت به دنبال طراحي ها بودم. کلي سايت ديدم. کلي. از همونجا با FRONTPAGE کار کردم. و خيلي وقت روش گذاشتم توي همون محيط مدرسه.
  • يه بار کامپيوتري که باهاش کار ميکردم تو دفتر مدير خراب بود، يعني کند بود. گفتم يه جا ديگه بايد کار کنم. گفتند برو کتابخونه. اما با اکراه گفتند. در عرض 1-2 ساعت، کل مطالب رو تايپ کردم آوردم براشون. مدير گرفت، اگه اينا رو امروز نمي زدي مي فهميدم که زير کار در رفتي و رفتي بالا بازيگوشی.
  • با POWERPOINTچند تا اسلايد آماده کرده بودم با موزيک، که روز امتحان ورودي هاي جديد دالامب دولومب مي کرد براي ملت. از من خواستند که اون روز جمعه از ساعت 6 صبح مدرسه باشم. به عنوان مراقب اونجا بودم.
  • براي همون آزمون ورودي، رتبه بندي هاي نفرات برتر، با سيستم اونا در نميومد. با EXCEL براشون درآوردم که کفي کرده بودند. بخصوص آقاي مصطفوي که خيلي. يه نمونه کارنامه هم درآوردم که گزارش ضعف و قوت بچه رو هم مي داد، اما به دلايلي که مي دونم چرا، قبولش نکردند.
  • و خيلي خاطرات خوب ...

اين جوشاي کلم ديگه اه اه. صبح ها پا ميشم، روي بالشم لکه هاي خون هست گوله گوله. نمي دونم بخاطر سرکه سيبه، یا ماءالشعير. چون اينا رو فقط اين چند وقته هر روز خوردم. با سوربيتول راحت تر ميشم. اما بعضي چيزا که صفرا دارند و روي کبد اثر ميذارن، بيشتر مي کنه جوشامو.

يه سئوال. يه فکر. يه دغدغه. يک نمي دونم چي چي.
در مورد زندگي و نحوه زندگي و هدفاي آدما. با مثالي مشخص تر: من 2 سال پيش پول حاصل از کار يک سالمو، دادم و يک ماشين دست دو خريدم. در همون موقع، توي محيطي که کار مي کردم، امکانش بود که پول رو بدم، و بصورت ماهيانه سودي از پولم رو دريافت کنم. من اين مطلب رو نمي دونستم. 2 ماه بعد از اينکه ماشينو گرفتم، چون با مسئول خدمات اونجا (آقاي اندي آهي) ميومدم خونه، فهميدم اين شرايط هست. بعد از اون، مهدي، ماشين پرايدي رو قسطي از اداره بابا گرفت وبعد فروخت و زميني خريد. لب کلوم. خريد ماشين، براي ما که توي خونوادمون ماشيني نبوده تا اون موقع، تحول عظيمي بود. من که خودم اصلان رو ابرا بودم. با يک پول ناچيز، حال اساسي به خودم و بخصوص پدر و مادرم داده بودم.
اين در حاليه که گفتم. هم مهدي و هم رضا بر روي چيز ديگري سرمايه گذاري کردند. اگه بگم هدفامون فرق داشته بيراه نگفتم. سئوالم. اينو مي خوام بگم که بعضي وقتا احساس غبن و پشيماني مياد سراغم. از اينکه چرا ماشين خريدم، چرا درسم رو دير تموم کردم. چرا کارم رو زياد روش وقت گذاشتم. چرا چرا چرا ... بقيه هم همينکار هارو مي کنن؟ (اگه مي خواي اسم حسادت، چشم و هم چشمي رو براي اين حسم بذاري آزادي. اما من دنبال چيز ديگه اي هستم) اما فکر کنم از الکي دلخوش بودم. اينو اگر بگي قبول دارم.
به هر حال، شرايط با انتخاباي من به اينجا رسيده. براي بقيه، (داداشام و جاهايي که براشون کار کردم، حتي عليرضا دوست هم دانشگاهيم) هم به يه جايي. رضايت دروني من از کارام قانعم مي کنن. اما چيزي که به ظاهر بايد به چشم بياد و اون پوله، قانعم نمي کنه. بدجوري ديد پولکي پيدا کردم. تا قبل به دنبال ارضاي روحيم با کمک به ديگران و تحمل برخي کمبودها بودم.
يک آدم قناد، يک آدم تراشکار، يک آدم ميوه فروش هم 100 درصد هدف داره. شايد از حرف هاي قلبمه اي که من و ما بلديم اصلا چيزي به قول مشهدي ها ياد نداشته باشه. اما در رفاهي اگر هست، هست. با هر شرايطي که داشته باشه، زندگي سر مي کنه. شايد نتونستم چيزي که توي ذهنمه رو بگم؛ اما اصلا مهم نيست. چون خودم مي دونم چي هست تو ذهنم و سعي هم کردم بگم چي تو ذهنمه.

فکر کردي چرا مردم از هنرپيشه ها خوششون مياد؟ از قيافه که بگذريم بخاطر بازي هاشونه. تصميم دارم، حرفه ها و موقعيت هايي رو که ميبينم، خودمو دراون مقام ببينم و رول بازي کنم. هم بخاطر سرگرمي و هم بخاطر يادگيري. سريال مدير کل رو مي بينيد؟ خيلي از ايدش خوشم اومد. آيا منه امروزي، مي تونم براي منافع خودم، خودم رو به جاي يه آدم عقب افتاده بذارم؟ يک آدم بد لباس؟ يک آدم فقير؟ يک آدمي که حرف زدن بلد نيست و لکنت داره؟ يک آدمي که تيک داره؟ و يا يه آدم با سواد و پولدار و سرمايه دار و پزشک و خلبان و رييس جمهــــــور ...

به آينده اميد دارم. دوست دارم موقعيت هاي جديدي رو بچشم. بچشم که مدرک بالاتر يعني چي؟ بچشم که سختيه بيشتر يعني چي؟ بچشم که کار بيشتر يعني چي؟ بچشم که ديدن و کناراومدن با آدماي جديد تو محيطاي جديد يعني چي؟ بچشم که از الکي خوش نبودن يعني چي؟ سربازي خيلي بهم کمک مي کنه.

ديگه دل رو به دريا مي زنمو ..... (باز هم فريدون موقع نوشتن متن ........... آهاي اي گل شب بو .... گل هياهو .... چشماي آهو ..... نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر ....)

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

عي بابا

سلام
امروز پيش جشنواره ايها بودم باز. خــــــــدا بـــــــــخواد ديــــــــگه تمــــومــــــــــه. ايشالله حق الزحمه رو هم اوايل يا اواسط آذر ميدن. برگشتنه، صف کشيده بودند بندگان خدا تا کارت بزنن. فکرشو بکن؟ يعني تکنولوژي اي نيست که از در رد شدي بفهمه برات ثبت کنه؟ اين سوها سان (من طراحيش کردم - از آبان 1380تا حالا دست نخورده!!!) فکر کنم داشته باشه تکنولوژيشو. اصلان به من چه ارتباطي سنه نه؟ من راحت اومودم بيرون.

بعد از اينکه با عمو در مورد کار و سايت صحبت کردم، راه افتادم برم خونه مادربزرگ تا فردا با هم بريم منزل داداش رضا مهموني. بطرف ماشين که مي رفتم ديدم که يه کاغذ چسبيده روي شيشه ماشين که تو کوچه پارکش کرده بودم. نوشته اي بود با اين مضمون (چون انداختمش دور بعدان بدون اينکه پاره اش کنم عين عبارات يادم نيستش): مردم آزاري خوب نيست. همسايه آزاري خوب نيست. شعور و فهم خوب چيزي است. اينجا پارکينگ شخصي نيست. زبون ديگري هم براي صحبت وجود دارد. به اميد فهم. من کار بدي کردم؟ آیا من نمي تونم همين متنو براي ماشين همين آدمي که خواسته بگه من جاي ماشينشو گرفتم بذارم؟ مگه نع اينکه خودش گفته اينجا پارکينگ خصوصي نيستش؟؟؟ من اونجا رو اگه اينقدر بهش نياز داره، مي بخشم بهش. اين يه درس بود که امروز من گرفتم . مال دنيا، هر چي، چه کم، چه زياد، براي هيچ کس نميمونه. حتي اگر اون يه جاي پارک ماشين تو کوچه کنار منزل، يا کنار محل کار و يا هر جاي ديگه باشه. اما مطمئنم اگه بجاي من، براي فرد ديگري اون نامه رو ميذاشت، معناي نحوه ديگه صحبت کردن رو خوب مي فهميد. نع که کينه اي ازش داشته باشم. اما خودش گفته که اينجا پارکينگ شخصي نيست . اين دومين نفره که با ماشين من مشکل داره.

يه پيرزنه بود (الانم هست هنوزم). روبروي خونه ما. جاي پارک داره کنار خونش (واحد آپارتمانيه). من پارک مي کردم يه مدت اونجا. صبح ها مي ديدم رو سقف ماشينم عات و عاشقاله. يک شب که داشتم ماشينو پارک مي کردم، سرشو از پنجره آورده بيرون، ميگه با دعوا، اينجا پارک مي کني، سر و صدا و دود و بوي بنزينو... مياد تو. باز اينجا پارک کني هم آشغال مي ريزم، هم پنچرت مي کنم . منم فقط به حرفاش گوش دادم. فقط و فقط. صبح پاشدم ديدم هم آشغال لطف کرده ريخته و هم اينکه رنگ سفيد پاشيده به ماشينم (ماشينم سبزه يشميه). آقا ما رو ميگي. خندم گرفته بود . واقعان مي خنديدم. چون علاوه بر من، 2-3 الي 4-5 ماشين ديگه هم اونجا پارک مي کردن. اما اون فقط با ماشين من اينکارو کرده بود. واگذارش کردم به خدا. الان، 3-4 ماهي هست که دو متر اونورتر از جاي پارک، آقا کمال بقال در خونمون داره مي سازه خونشو. سر و صدا، فتو و فراوون. صداي آهنا. صداي ملات و کارگرو دعواها. صدا که هيچي، گرد و خاک و گل مالي و .... حق دارم حالا . ديگه طرف خونش هم نمي رم. من قصد اذيت نداشتم و ندارم و فکر نمي کنم که نه اونو و نه اين فرد با شخصيت که نامه داده رو اذيت کرده باشم. من اينطوري فکر مي کنم.

امروز يک تلنگر بدي خوردم. چي؟ بابام گفت يکي از شاگرداش، سکته کرده. جوون و مجرد. بابا رفته بوده عيادتش. آقا. همون لحظه. حس کردم يکي زد رو شونم. گفت سر تو هم ميتونه بيادا. من! بله تو! اما خوب آخه منکه حرفي نزدم که! خيلي يه جوري شدم. از مرگ نمي ترسم هرگز. ولي زيادي زياد بهش فکر مي کنم. از خدا مي ترسم و به بخشندگيش اميد دارم، چون خودش گفته. اگه منظورش اين بوده که جاي پارک ماشين مردم رو نگيرم، خوب نمي گيرم. اما ...

زياده حرفي نيست، جز اينکه کار گذشته رو ادامه مي دم. توافقاتي صورت پذيرفت. يه سري کارا براي گزينه دو و درياي نور. از 80 با درياي نور، و از مهر 81 با گزينه دو بودم تا همين چند ماه پيش. اما کارايي رو که انجام اونا، لزومي به من ندارن، رو، از خودم دور کردم. دوست دارم کتاب بخونم. کتاب. شايد سخت باشه اولش برام. اما مي کنم. نه که بکنم؛ مي خونم يعني .

که زياده حرفي نيست؟

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

عيول، اون زنده است و مصمم

واكنش " زهرا امير ابراهيمي" به اتفاقات اخير

پاييز امسال برايم ياد آور بدترين خاطره ها را ساخت ، تلخ و وهن آور . به قول اخوان ” ابرهاي همه عالم در دلم مي گريند “. اين اتفاق صرفا به خاطر كسب پول و شايد هم نوعي تفنن غير اخلاقي باشد و به خيال خامشان ديگر قانون و چارچوبي نيست و جامعه افسار گسيخته و بي اصول شده است. بعضي وقت ها بد نيست ما مدعيان آزادي و انسانيت ؛ خود را لحظه اي به جاي ديگر ي بگذاريم و اين در هر دين و كيش و آئيني مر سوم است ؛ من هم بنا به اين رسم اديان ، دقيقا خودم را به جاي سه نفر گذاشتم . اول به جاي پدري گذاشتم كه هر روز چهره ي زرد و غمگين دخترش را مي بيند و شايد هم براي دلسوزي بر رخ سردش بوسه اي بزند و شايد هم نمي دانم در خفا و كنج خلوت از تيشه برداشتن مدعيان به سوي ناموسش بگريد و مردانه بار غم بر د وش كشد و يا خود را جاي مادري مي گذارم كه با شنيدن خبر خودكشي جگر گوشه اش همان لحظه قلبش باز ايستد كه در آرزوي مادر شدن دخترش روزگار را مي گذراند ،و يا خود را به جاي دوستي مي گذارم كه شرمش را با غيرت و شرف ايراني مي خورد تا كه شايد دست به كاري زند كه حقي را باز ستاند . در هر سه حال ، هر انساني كه بويي از انسانيت به مشامش رسيده باشد ؛ ناراحت مي شود. تكذيب من دردي را دوا نمي كند ، چه را تكذيب كنم ؟ وجود بلاهت را ؟…. من خود عين انكارم ! و مي دانم نسل نو و جوان و هم نسل خودم در ايران چنين عرصه را براي جولان بي غيرتان و عدوهاي ابله كيان و ناموس ايران ، فراهم نمي كنند. عزمم را جزم كردم تا بيشتر از پيش در زمينه كاري ام فعال تر باشم و با نوجستن و تكاپو در عرصه هنر ، به عنوان يك زن ايراني حركت كنم . حركتي براي نو جستن و زيستن و آموختن ؛ فعلا قصد هيچ گفتگويي با رسانه اي را ندارم و فقط به مردمان سرزمين قمر و پروين و فروغ و بزرگان هنر و ادب مي گويم من زنده ام.

که چي

از چند وقت پیش، يه سئوالي از خودم هي مي کنم. که چي؟
هي هم از بعضي که چي ها مي ترسم. نکنه بگم که چي که زنده اي، بعد بلند شي بري خودکشي. اما بعضي که چي ها، اگه جوابي براش نداشته باشي، يعني ضرر. يعني هشدار! يعني change. يعني عي انگليس، عي پامادور، عي قتاب، عي بي سواد؛ عي هولو، عي آب شنگولي، عي ويتامين ث، عي زهر مار!

  • اينکارو مي کني که چي؟
  • اينجوري هستي که چي؟
  • اينو گفتي که چي؟
  • اينکارو کردي که چي؟
  • سربازي ميري که چي؟
  • موبايل داري که چي؟
  • ليسانس داري که چي؟
  • چی که چي؟

که چي بشه واقعان؟

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

خوارزمي

من پشت کامپيوتر. اگر بدونيد چقدر کار داشتم؟ اينترنتش پر سرعت بود، اونوق دلتون بسوزه، گوگل ويديو کلي کليپ گذاشته بود که منم ببينم.
چقدر بي ادبه اين بشر!!!


من و صدرا ساعتچي. جفتمون دستمون به کمرمونه. در بازديد از موتورسيکلت کشاورزي


من و آقاي امام دادي که ايستادند. جلسه هماهنگي داوران در دانشگاه شهيد رجايي. آقاي کاظمي هم نشستند. 3 تا صندلي انورتر از من


امروز من و جشنواره خوارزمی. من که برام فرقي نمی کنه. کارو بدن میکنم، ندن هم می کنم. اما آقای امام دادی بنده خدا خيلي اذيت شدند. براي گرفتن خلاصه طرح ها از استاد فيزيک، دکتر … چقدر تلفن و …. و دست آخر هيچي. چون مامان پشت در مونده بود و رفته بود خونه ي همسايه مجبور شدم ترکشون کنم وگرنه ميموندم تا اون 2 طرح الباقي هم قالش ختم به پرينت بشه.
عکسا مربوط به تابستون 85. یه زن کردی بستون. اسموش بذار ...

تنبک

سلام.
ميشه آدمو بخاطر اشتباهي که تو گذشته کرده، تنبيه، سرزنش و .. کرد؟ من کلي ميگم. نه اشتباه خاصي مثل قتل، دزدي و ... اشتباهي مثل آدم فروشي؟ مثل درس نخوندن؟ مثل علاف چرخيدن؟ مثل ...
بنظر من نميشه. کل ميگم ها. نميشه. اگه ميگي ميشه، پس بايد بخاطر اينکه تو بچگي مامانو باباتو گاز گرفتي يا يه بچه رو چنگ انداختي، يا پيرهنتو پاره پاره کردي، يا صابونو انداختي تو چاه توالت، يا لاي خربزه فلفل گذاشتي داده به بچه همسايه، يا سيگار کشيدي، يا به بزرگترت گفتي احمق (تو بچگي ها)، يا پشت ماشين يکي نشستي و ماشينو خلاص کردي و ماشين 2 متر حرکت کرده و بقيه رو ترسوندي، يا 7 8 بار که سهله، چند 683 بار خودتو شبا تو جات خيس کردي، يا از رفتن مدرسه طفره رفتي، يا در حاليکه معلمت از در مدرسه وارد ميشه، و از 200 متري همديگر رو مي بينيد، و اون داره بهت دست تکون ميده به معناي سلام و ابراز دوستي، تو هم دست تکون ميدي اما بجاي سلام آقاي معلم، ميگي چطوري احمق، و دوستاي اطرافت ميزنن زير خنده! و باز از اين دست.

بابا جون. اين همه آدم که توي نت نميان چي کار مي کنن؟ من تا همين چندي پيش فکر مي کردم اگه اينترنت رو از من بگيرن چي ميشه. اما خودم دارم از خودم دورش مي کنم. خودمو باهاش خفه کردم. دنبال دنياي واقعي دوست دارم برم. توي اين مملکت، توي عالم واقعيش نمي فهمي چي ميگذره! حالا ميخواي توي عالم مجازي چي عايدت بشه؟ نا شکري نمي کنم از تجربه ها، اندوخته ها، عادات، تصميم ها، و کلان نکات مثبتي که ازش عايدم شده، اما برخي برهه ها، بقدري غرقش شدم، که خودم و خودم و خودم و دنياي خودم و دنياي واقعيه خودم رو نديدم. نديدم!!

يک سخن، فکر، حرف، ايده، مهلت، انگيزه، همت، اراده، اميد، تصميم تازه مي خوام، تا دو جهانم تازه شود. علاوه بر خداي هميشگيم که دارم بيشتر حسش مي کنم. هر چي تنهاتر ميشي، بيشتر حسش مي کني. هر چي از تعلقاتت دورتر ميشي، بيشتر ...

برنامه هايي که مي نوشتم، بعضا بايد يک سري جريان اطلاعات رو کنترل مي کرده. آخرش که بعد از يه مدت برنامه نويسي و مخ مخ کردن درش مي آوردم، از کشيدن فلوچارتش منصرف مي شدم. چون خيلي خيلي وقتمو مي گرفت. و اکثرا هم مقايسه مي کردم که خدا چطور کاراي منو ثبت مي کنه. چطور آيندمو برام رقم مي زنه؟ يعني توي اين دنيا بشر اون سيستمو مي تونه در بياره که همچين کاري رو هم بکنه. آمريکايي ها که در آوردن. همين الان از بالا سرم عکس ميگيرن. هر جا برم تو کشورشون کنترلم مي کنن. اما مي تونن بگن من بعدان چي کاره ميشم؟ مي تونن بگن چطوري ميميرم؟ مي تونن بگن؟ مي تونن آرزوهامو برآورده کنن؟ (زياد محو سوالام نشو.) مي تونن بگن من 5 روز جلوتر کجا ميرم؟

اونايي که يه جاي بدنشون مثل قلبشون با باطري کار مي کنه، چقدر حالت بدي دارند. فکرشو بکن. مي دوني که اگه باطريه قلبت تموم شه، و تو عوضش نکني، ميميري. به همين راحتي. مي توني از پريز بکشي بيرون و پايان سريال ...

اما من، شکر، شکر، شکر، شکر، سالمم. خدا به همه سلامتي بده ايشالله. نعمتي که بايد شکرشو بجاي آورد.

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۸۵

اينم جالبه

مایکروسافت دست همکاری به سوی لینوکس بلند می کند
به گزارش نشریه "Wall Street Journal" مایکروسافت قصد دارد طی برنامه ای ویژه همکاری گسترده ای را با ناول (Novell) آغاز نماید. خبرهای پیرامون این همکاری قرار است تا ساعاتی دیگر بصورت رسمی از طرف مایکروسافت اعلام شود.

طبق این تفاهمنامه، که اهداف آن هنوز نهایی نشده است، مایکروسافت وظیفه پشتیبانی از فروش یکی از مهمترین محصولات ناول یعنی سیستم عامل لینوکس Suse را بر عهده می گیرد. همچنین دو شرکت موافقت می کنند که با ارائه راه کارهایی امکان استفاده و اجرای لینوکس Suse در سیستم عامل ویندوز و بالعکس را برای کاربران آسان سازند. پیش بینی می شود در کنفرانس خبری که قرار است تا ساعاتی دیگر در "سان فرانسیسکو" برگزار شود با حضور نمایندگان دو شرکت این خبر رسمآ اعلام شود.

نگرانی موئسسات و شرکت های تجاری که از سیستم عامل های لینوکس استفاده می کنند آن است که مایکروسافت با ورود به حریم فروش لینوکس و اعمال تغییرات در آن، در آینده برای آنها از نظر "حقوق نشر" دردسر ساز شود.

همکاری بین دو کمپانی مایکروسافت و ناول، به عنوان یکی از توافق هایی است که می توان برای آن از اصطلاح غیر عادی استفاده کرد. مایکروسافت تا پیش از این به شدت با تمام نگارش های لینوکس مخالفت می ورزید اما در چرخشی اعلام می کند مایل است کاربران در کنار سیستم عامل ویندوز، لینوکس را نیز نصب و تجربه نمایند.

مدیر ارشد کمپانی مایکروسافت، "استیو بالمر" قصد دارد امروز در کنفرانسی خبری پیرامون این توافقنامه توضیحاتی را ارائه کند.

منبع خبر: WinBeta.Net (نقل از Neowin)

اينم مي دونم که …

سلام. اين تيتر زدنم کاملان مسخرست. خودم مي دونم. ضمنان جمله بندي چند تا نوشته قبليم هم بعضي جاهاش سکته دارند، اينم مي دونم.
اينم مي دونم که امروز رفتم استخر. با پدر. يک ساعت در کل اونجا بودم که نيم ساعتش در خواب شيريني بودم جاتون خالي. يک ربع تو سونا بخار، و يک ربع هم رو تخت هاي پلاستيکي که اونجا تعبيه کرده بودند. برگشتنه هم جاتون خالي تر، حليم خريديمو اومديم با مادرو پدر 3 فنري (فنر، نه نفر) خورديم. بعدش هم خوابيدم چون ديشب ساعت 2:30 خوابيده بودم کلي خوابم ميومد.

بعدش بيدار شدم با صداي زنگ همراهم و ديديم که عمو مجتبي به همراه بانو آمدند. زحمت کشيده بودند و خرمالو هم برامون از باغ شمالشون آورده بودند که خدا ايشالله بهش برکت بده. بعدش حرف اينترنت شد و اينکه کم کم دارند رقابت مي کنند، و اينکه آيا تعرفه ها رو کم مي کنند يا نع؟ الانم يه ياهويي کردم و به اين موارد جالب برخوردم:

اينم مي دونم که اقا! يا خانوم. سينما هم نرفتم. مگه زوره. هر چي نقده فيلم ها رو مي خونم، از آدمايي که يه حسي ميگه قبولشون دارم، راضي نميشم برم ببينم فيلما رو. چي کار کنم؟؟ زنداداشم (مونا طاهري) مي گفت يکي از آشناهاشون رفته فيلم چه کسي امير را کشت؟ را ببينود، بعدش فروشنده بهشون گفته اگه پشيمون بشيد، بليط پس داده نمي شود هــــــــان!؟!؟! اونم بنده ي خدا نفهميده که يعني چي. و رفته و الکي به اين آمار فروش فيلم هاي ايراني که امسال زده بالا اضافه کرده. يعني .. ؟؟ .

اينم مي دونم که اين لينکه که ديشب ديدمش، اطلاع رسانيه خوبي در اين زمينه که کدوم زمان، زمان مناسبي براي ديدن فيلم در زمينه هاي مختلف، با در نظرگيري زمان بندي شما، است. وجود دارد. و اينکه آيا؟

اينم مي دونم که تصميم گرفتم که ديگه پيش پيش اينترنت نخرم. از افرانت خانوم باقري زنگ زده تلفني (چقدر مهمم من. چه مشتريه مهومي!؟) ميگه سالي 60.000 تومان. از اونطرف سپنتا هم که يه مدت مشترکش بودم ميگه مادام العمر 99.000 تومان. اين يعني چي؟ انتگرال ميگيرم، حدشو حساب مي کنم، هوپيتال مي زنم، مشتق درجه دو مي گيريم، حتي ترکيب هاي حلقوي و آروماتيک مملکت رو در نظر مي گيرم، هيچ کدم جواب نمي دند. البته هيچ کدوم از اين چيزايي رو که گفتم بلد نيستم، فقط اسموشنو يادمه. شايد مشکل همين جاست؟

اينم مي دونم که يه سري فکر فلسفي دارم، مثل زمان در متن قبلي که بايد سر فرصت تو دستشويي يا سر نماز بهشون فکر کنم. مي دونيد که اين دو موقع، از بهترين و مفيدترين وقتاست براي فکر کردن؟ نمي دونستيد؟؟ دروغ گو ............ اينو همه ميگن. نه تنها من. خالي بند. آقا گلوبندک پياده ميشم.

اينم مي دونم که سرشماري نفوسو انفاس و اينا داره شروع ميشه. امروز برگشتني از استخر ديدم يک دخمل خانومي داشت با يه پيرزني سر تعداد افراد داخل خونه چک و چونه ميزد. اما اگه کسي سر نداشته باشه، کجاشو ميشمرن؟ ـــــــــد؟ د. د.؟

اينم مي دونم که از خوردن سولفات روي غافل نشويد، که در آن سودي است براي اعصاب مخاطبان شما. الان هم دارم لواشک مي خورم که از دماوند آوردن برام، و شورشو واقعان در آوردن. (صداي سق زدن ...... به غلط املايي کاري نداشته باش، صداشو تصور کـــــن!!)

اينم مي دونم که حرف براي گفتن زياده، من مي ترسم بلاگ اسپات حجمش کم بياد. من که رو نوت بوک خودم مي نويسم و ذخيره مي کنم. خيالي نيست. هست. يه روزم نوبت من ميشه .....

خواب نيره رو ديدم ديشب. خدا رحمتش کنه.
يک دقيقه سکوت ..... فاتحه

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۵

امروزي

سلام و دو 100 سلام.
امروز فرداي ديروز، پنج شنبه، روز آخر هفته هستش. قرار بود تو اين هفته 3 تا فيلم توي يه روز برم!؟ خوب ديشب يکيشو رفتم. ميم مثل مادر. اگه بشه امروز فردا هم دو تاي ديگشو ميرم.

اگه دلتون کلي هواي گريه کرده، بسم الله. آهان. گفتم همراه هم مي برم!؟ بردم. داداشم و زنداداشم (داداش بزرگه) که شرمنده کردن و مهمون کردنم و داداش از فيلم علي رغم اشک هايي که ريخت خوشش نيومد. در مورد فيلم ميشه جمله استامينوفن رو گفت: برات نمي تونم آرزوي خوشبختي کنم، چون خوشبختيه واقعي وجود نداره. فقط مي تونم آرزو کنم که بتوني با بدبختي هات کنار بياي. که بنظر من اين خود خوشبختيه. عاره! خلاصه اين از اين فيلم. البته فيلم جاي نقد داره. نه فقط بخاطر کارگرداني اينا. از اين نظر که کلي مسايل توش مطرح ميشه، که جوونايي که چشم و گوش بسته باشند، تلنگري ميشه براشون که فلان چيز چيه يا از کجا اينجوري ميشه. حالا تا بخوان برن ياد بگيرن و بفهمن، آيا به راه درست ميرن يا نه ديگه با خداست. البته اين اولين فيلم و تنها فيلمي نيست که اينجوريه، نمونه هايي از اين دست (و پا) زيادن.

يه تيکه داشت تو فيلمه، خاله پسره (که در واقع دوست مادر پسر هست) ميگه فلاني گه خورده مثلان اينکارو بکنه. بعد پسر با نگاهي حاکي از شنيدن حرف زشت، به خاله نگاه مي کنه، و خاله مي گه: حالا اگه مي گفتم پي پي، فکر مي کردي يه کيک خوشمزه است.

ديروز، روز خوشي خواهد بود، ماهيو ماهي گيري .....

امروز که نوبت جواني تو است، مي نوش از آنکه کامراني تو است. عيبت نمي کنيم، گر چه تلخ است خوش است. تلخ است از آنکه زندگاني تو است.

و اما جلسه رسمي مي شود.

پارسال همين حدودا، با عمو مجتبي داشتيم مي رفتيم همدان، ديدن عمه اشرف، با اتوبوس ول ول. در راه گفتيم آقـــــا!بياييد از پراکنده جات و حرف هايي که اندرون و افکار و دانش و ايده ها و ... آدمو خالي مي کنه صحبت کنيم و کرديم. از خيلي چيزا صحبت شد. اما اون چيزي که يادمه من مطرح کردم، زمان بود. يه مطلب به همين نام تو وبلاگ مونا گذاشتم. من خيلي در مورد زمان، پيرشدن، معيار زمان، و ... فکر کردم و مي کنم.

توي اون جلسه از اين ديد حرف زدم که بيايد فرض کنيم، مي تونيم توي خورشيد و ماه قرار بگيريم. مثلا اونا را يک بالون فرض کنيم. هر جا که اونا باشند، مثلا اگر با خورشيد باشيم، هر جا باشيم هم روزو مي بينيم و هم طلوع و غروبو، و هر جا هم که ماه باشه، شب رو مي بينم. بعد، ببينيم که مردمان اون جا، چطور زندگي مي کنن؟ چي کار مي کنن؟ تحصيل، کار، سرگرمي ها، جرم ها، دزدي، دختر و پسرها، بچه مدرسه اي ها، پليس ها، شهرداري و ... بعدش، از اونجا ميريم يه جاي ديگه. و تمام ويژگي هاي اونا رو هم نگاه مي کنيم. و همين کار در سفر با بالون ماه.

حالا اين فکرو بکنم که چي بشه!؟ در نظرم اين هست که بگم، در زمان مساوي، در حاليکه همه روز و شب رو مي بينن، همه 24 ساعت و هر ساعت 60 دقيقه و هر دقيقه 60 ثانيه رو قبول داشته و با اون همه چيزشونو تنظيم مي کنن. همه تقويم که حاصل گذشت زمان هست رو دارند و برنامه ريزي هاشون هم بر اساس همونه. خوب که چي؟ که چي نداره؟ در حاليه که همه چيمون يکيه! زندگي هامون زمين تا آسمون با هم فرق داره، و اون فقط و فقط بخاطر يه سري چيزايي هست که فيزيکي نيست که ديده بشه. فرهنگ، قانون، تفسير زندگي در کل جامعه، حتي تفسير بدبختي و از اين دست.

چي باعث ميشه، که يه جاي کره زمين، روزي 8 ساعت کار کنن، و خروجيه کارشون بشه يه تکنولوژي و پيشرفت، و ايران -> ... يه جوري کار بکنن که خروجيش بشه، ترکمون، بحران، شکست، زمين خوردن، تورم، هرج و مرج، آمار جرم و جنايت و طلاق و .... 1001 کوفت و زهر مار ديگه؟؟؟؟؟ نع که مملکت ما، چيز مثبتي نداشته باشه، اما کافيه تيتر روزنامه ها رو بخونيم، و بعد خوبها بدها رو جدا کنيم. شعارها و حرف ها رو نع ها! اون خبرهايي که بالقوه مثبت و يا منفي هستند. اينکه فرضان يه کار خوبي الان حرفش بشه که 10 يا 15 سال ديگه آيا جواب بده يا نده حساب نيست.


در پي فهميدن همين زمان، انگليسي گوگليدم، به ويکي پديا رسيدم و از اونجا در قسمت فارسيش اين لينکو پيدا کردم. قسمتي از مطالبش رو ميذارم ولي اگه حوصله داشتيد ذخيره کنيد اين صفحه رو بعدان بخونيدش.


در پرسش از زمان ، ابهام زيادي موجود است و مجادلات بسياري بر سر تعيين هويت و چيستي آن صورت گرفته است. (مجادله طبيعت مشكل نظري و فكري است ). « زمان چيست ؟ آيا به عنوان يك موجود مستقل بايد تلقي شود يا نه؟ جوهر است يا عرض؟ وجود استقلالي دارد يا تبعي؟ و آيا اصولاً زمان وجود دارد يا نه؟ » (سيد جعفر سجادي: 1375، ص 346) هر يك از متفكران تلاش نموده اند تا از زاويه اي ابهام زمان را تحديد و بر پايه امر معمولي تبيين نمايند. امري كه در يك سير تحول فكري در تاريخ انديشه خود موجد مباحث بعدي مي گرديد.


بطور كلي پيش از ارسطو زمان را با اين ويژگي ها مي شناختند:
1.زمان به حركت وابسته است .
2.زمان مقدار يعني عدد حركت و نه خود حركت مي باشد.
3.اگرچه زمان مقدار و مقياس حركت است ولي در نفس « الآن » ذات زمان با حركت سنجيده مي شود.
4.حركت فوق ، حركت عام در هستي است.
5. زمان سرچشمه كون و فساد بوده و از اينرو قوه فاعلي و نه امري سلبي است.
6.زمان مرتبط با نفس انساني نبوده اگر چه در پيوند با نفس زنده يا نفس كلي باشد.(همان منبع ، همان جا)


در دوران قرون وسطي ، نگرشي ديگر به زمان با نگارش كتاب «اعترافات» توسط « آگوستين» مسيحي ارائه گرديدكه احتمالا بر ديدگاه كانت موثر بوده است او در حالي كه با نفس خود در نجوي است مي گويد: « برايم آشكار است كه زمان امتداد است ولي امتداد چيست؟ نمي دانم! آيا روح است؟ براستي آنگاه كه زماني را طولاني تر از زماني ديگر مي يابم به چيز مانندش نمايم؟ »
آگوستين زمان را فاقد هر وجودي ـ خارج از آن نفسي كه زمان را بطور مستمر در خود حس مي نمايد ـ مي دانست . او بر نقش عقل انسان در سنجش زمان تاكيد ولي خطاب به‌ عقل مي گفت: « از من مپرس كه چگونه اين امر را انجام دهي؟ مرا رها كن! و ذهنم را با طوفان تصاوير خيالي ات برهم مزن. من زمان را در تو مي سنجم با آن اثري كه اشياء از خود بر جاي گذاشته و در تو جاري است . آن را با دگرگوني وجودم مي سنجم و زمان را مي سنجم. »
او لحظات سه گانه زمان را به حالات نفس نسبت مي داد: خاطره (گذشته ) هشياري (حاضر) انتظار (آينده)
چه كسي مي تواند بگويد كه گذشته اي نيست در حالي كه خاطره اش يادآور گذشته است ؟ و چه كسي منكرحاضر مي گردد در حالي كه هشيار به آن چه طي مي شود، مي باشد؟ و با وجود انتظار آيا مي توان آينده را انكار نمود؟ آينده و يا گذشته دراز و طويل نيستند. اين انتظار آينده يا خاطره گذشته است كه طولاني مي نمايد.
ديدگاه آگوستين دو پيامد مهم را به همراه داشت:
1. زمان تنها در نفس است.
2. زمان متصل بوده و از لحظات تقسيم ناپذير تشكيل نشده است . لذا مدت و استمرار سرشت اصيل زمان مي باشد. امري كه بعدها توسط برگسون مطرح گرديد.


« علم طبيعت » اينشتين كاملا در برابر طبيعت شناسي نيوتوني قرار گرفته است. او با ارائه نظريه نسبيت ؛ تحولي مهم در مفهوم زمان در زمانه ما بوجود آورد برخي نتايج عام ديدگاه اينشتين كه در تقابل با ديدگاه نيوتن است عبارتند از :
1. زمان نسبي است .
2. مكان انحناء دارد .
3. فصل ميان زمان و مكان از حيث اطلاق ناممكن است . آندو با هم تكوين يافته اند كه « زمانمكان» ناميده مي شوند.
4. اندازه گيري از زمان نيز نسبي خواهد بود.

خيلي زمان رو خودم دوست دارم بهش فکر کنم. اصلان آدم ميبينه. کافيه خوتونو توي آينه ببينيد. عکس هاي چند سال گذشته خوتون و اطرافيانتون رو ببينيد. عادات گذشته خوتون و اطرافيانتونو يادتون بياد. اينکه مرور زمان سبب تغييرات ميشه يا چيزاي ديگه؟ به آدماي دورو بر دقت کنيم. سياست مدارا، ورزش گارا، هنرپيشه ها و ... مرور زمان چه چيزي رو در همه تغيير ميده. شکل ظاهري رو فقط؟

و در آخر يک سئوال تکراري.

کرم ابريشم که ميشه پروانه. آيا اون پروانه زيبايي که ما مي بينيم، همون کرم ابريشم اوليه هست، يا يک موجود ديگه هست؟

اين آقا علي رضا هم واقعان خدا بهش عقل بده. ميگه چقدر پول ميگيري روي يه پروژه کار کني. ميگم 200.000 تومان. از حرف زدنش (چت کردنش) فهميدم کار خودشو توي اداره ميخواد بده به من. قبول کرد پسره ي ... بهش گفتم خوب کارتو ول کن بابا .... عي بابا ...

فردا صبح استخر ميرم. همراه هم مي برم. بي تعارف ميگم. ساعت 8 - 10. حضور شما باعث تسلاي خاطر اينجانبان خواهد بود. ورود براي عموم و داييم آزاد است.

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۵

اين روز

هــــــــــــــــی. سلاّم.
رفتم امروز نقص پرونده، بعد از 1:10 دقيقه، علافي، يارو گذاشته برم پيش آقاي به نام، بعد گفت بنويس که تعهد مي دهم که 10 ماه در قم خدمت کنم. من نوشتم. اما امضا نکردم که. گفتم برم پيش معرفم (سردار سپهر) صحبت کنم بعدان امضا مي کنم. رفتم. نامه گرفتم از در ورودي (موقعيت امام علي). رفتم پيش ايشون، ولي جلسه داشتند و نديدمشون. سرهنگ صادقي، مسئول دفترشون بودند. توضيح دادم براشون، گفتند هر کجا گفتند شما تعهد بده، از آموزشي که برگشتي، بيا پيش خودمون، سردار درست مي کنه کارتو. ما هم با خيال کمي راحت رفتيم و امضا کرديم. دربونا که فهميدند شرايطم رو و اينکه چند وقت ديگه هر روز همو مي بينيم، گرم گرفتند و گفتند سردار سپهر حرفش حرفه، و براي همه کس معرف نيمشه. خوب خدا خيرش بده. حاج آقاي قندچي (شوهر خاله گرام) رو هم خدا خير بده که سبب اين کار شدند.

چه حاليه ميده موقع نوشتن مطالبم فريدون گوش کني. بيـــــــــــــــــــــــــا!

بگو چي خريدم امروز؟ .... هــــان! .......آهان.
دو فقره کلاه جهت سر کچل خودم. يکيش آبيه، لـــي مانند، و اون يکي کرم رنگ با دو نوار سفيد رنگ در اطرافش. قيمتش هم خوب بود. در کل 11.000 تومان.

امروز ساعت 4 بعد از ظهر با ماشين از دل طرح ترافيک رفتم خونه ي مادربزرگ اينا. 3 تا پليس برام سوت کشيدن که وايسم، و من اعتنا نکردم و رد شدم. از آينه که نگاه کردم، 2 تاشون پشتشون بهم بود و اين يعني کاري به کارم نداشتند، اما يکيشون روشون به سمت جهت حرکت ماشينم بود. خدا کنه که جريمه اي در کار نباشه.

جهت جشنواره خوارزمي باز رفته بودم. عکاس جشنواره، يک فولدر رو به دستمون نرسونده بود، از اين رو، 4-5 تا طرح بدون عکس موندند که قرار شد پيداشون کنه برام فردا ايميل کنه. خداييش از با آقايان مهندس امام دادي، مهندس مظلوم نژاد و مهندس کاظمي بودن، لذت مي برم. واقعان. بخصوص آقاي مظلوم نژاد که ايشالله خدا هميشه شادش بداره.

ريشامو آنکادر کردم، خفن. سلامون عليکم حاج آقا! (حامد مروّش) فکرشو بکن نزنم ريشامو تا 4 ماه. چه شود.!؟!؟

امشب بارسا با چلسي چه شود!

(100 دقيقه بعد) 2-2 شد. عجب بازیی بود. گل اول چلسی تو نیمه دوم خوابو از سرم پروند.